خاقانی به سعی شایا

ما را شکار کرد
و بیفکند
و برنداشت

...

مردها داستان را ازجایی‌ که زن عاشقشان شده روایت می‌کنند. نه‌انگار دو دل تپیده، نه‌انگار روزگاری، دو خرمن آتش گرفته*

من بعد از لیسانسم یکراست به بریتانیا رفتم. برای تحصیل. قرار هم بود بعد از اتمام فوق لیسانسم برگردم. و برنگشتم. سال اول در لندن بر من بسیار سخت رفت. زخمی بودم. لندن را نمی فهمیدم. دلتنگی های عمیق و عجیب و بیمارگونه ای داشتم. اما از همان نیمه های سال اول با وجود دردی که اسم هم نداشت و مرا می پیچاند به بعد، عاشق کنج خلوتم در خیابان فیلبیچ رود شدم. عاشق کوچه ای در منطقه ای نسبتن مرفه که شهرسازی خوبش خلوت و سکوتش را در مرکز لندن حفظ کرده بود. عاشق هلالی بودن کوچه با درختان بلند در محوطه ی میانی کوچه که خلوتگاهی دور از غوغای خیابان مرکزی واریک استریت می ساختند، و عاشق پنجره ی اتاقک بسیار کوچکم (در آن خانه که هر اتاقش به اجاره ی فردی از کشوری بود، "اتاق بچه" بخاطر کمتر بودن اجاره و تناسب بهترش با پول بورس دانشجویی که از دانشگاه لندن می گرفتم، نصیب من بود). بعد از اسباب کشی دردناکم از منطقه ی سِوِن سیسترز، خیلی زود جذب آنچه شدم که می توانستم از زندگی در لندن در خیابان فیلبیچ رود ببینم و یاد بگیرم. عاشق پاکی و تمییزی و نظم کوچه، با ردیف خانه هایی هم شکل به سبک ویکتوریایی با دیوارهای سپید و درهای مشکی. شیک. با ستونهایی در ورودی آنها. و خانه ی شماره ی 20. خانه ای که زندگی کوچک من در آن جا می گرفت. کم کم همسایه هایم را می شناختم هرچند با آنها حرف نمی زدم و آنها هم با من حرف نمی زدند. کم کم لهجه ها، لباس ها و سبک و سیاق آنها را می شناختم. از همان سال 2004 بود که کالین را در یک سربه هوایی، در یکی از خیابانگردی های نزدیک خانه پیدا کردم و الان 14 سال است که کسی غیر از او موهایم را کوتاه نکرده. سال 2014، کریسمس، یک بطری شراب شیراز خریدم و رفتم دکانش. بعد از اینکه چتری هایم را کوتاه کرد، با هم به مناسبت دهمین سالگرد مشتری بودنش گیلاسی زدیم. خوشحال بود. گفت چه سالگرد خوب و تکی. ازدواج خوبی داشتیما. و هر دو با همکارانش خندیدیم.

من بعد از لیسانسم یکراست به بریتانیا رفتم. هیچوقت وقت نشد که در ایران کار کنم. البته که کار کرده بودم در دوران دانشجویی ام در دانشگاه امیرکبیر. پاره وقت اما و برای دل خودم و پول توجیبی که می گرفتم. هیچوقت وقت نشد که در ایران کار تمام وقت درست درمانی داشته باشم. بعد، در لندن، از همان سال اول در خیابان فیلبیچ رود، دلم آرزو کرده بود که روزی برگردم به ایران و در ایران کار کنم. دیگر تویی که اینجا را با من از 2009 آمده ای، روزمره هایم تا اواخر 2016 را خوانده  ای و با من از همین صفحه راه آمده ای. حالا نه اینکه من زندگی ام را اینجا می نوشتم/می نویسم، اما روزنه ای هم هست شایا بر آنچه در آنهمه سالها بر من می گذشته و من خلوتم را اینجا می آورده ام. بعد از آمدنم به ایران اما؟... من چیزی اینجا ننوشتم... خشک شدم آیا؟! شدم. گرچه به امید تراویدن آمده بودم...

من بعد از لیسانسم یکراست به بریتانیا رفتم. هیچوقت وقت نشد که در ایران کار کنم. 2016 که به طرزی باورنکردنی یک موقعیت شغلی در ایران برایم پیش آمد، درنگ نکردم. من زندگی حرفه ایم را در لندن آغاز کردم و ساختم، اما این تمنا و نوستالژی کودکانه ای که به زندگی و کار در ایران داشتم را باید حقی برایش قائل می شدم و شدم. با اینکه مسیرم عوض می شد و داشتم خودم را دوباره جایی پرتاب می کردم که هیچ ایده ای نداشتم که کجا و چطور فرود خواهم آمد، چشمهایم را دوباره بستم و پریدم. حالا؟ دوسال و اندکی از زندگی من در ایران گذشته. ماه گذشته از کارم استعفا دادم و با دعوا از کارم بیرون آمدم. تمام این دوسال چیزی شد که انتظارش را نداشتم. تمام این دوسال اینجا ننوشتم. حالا، حالا که آرام آرام خودم را دوباره بازمی یابم، برایت از این دوسال خواهم گفت. حالا که از سرم گذشته، نشسته ام از دورتر به تماشایش.

ادامه دارد. با ما باشید...


* فریدون زعیم اوغلو
  

مولانا به سعی شایا

بیخود بنشین پیشم
بیخود کن
و بی‌خویشم


- لدفن...

I have studied on the hotel guests for weeks now. I have been meticulously observing you and Fred, Leena, the Russians the Arabs, the young and the old and I have finally come to a conclusion: I have to choose… I have to choose what is really worth telling horror or desire, and I choose “desire”. You, each one of you, you opened my eyes, you made me see that I should not be wasting my time on the senselessness of horror. I came to this, I can’t play Hitler; I want to tell about your desire, my desire, so pure, so impossible, so immoral, but it does not matter because that what makes us alive.

(Youth- Paolo Sorrentino- 2015)


I guess it comes down to a simple choice: Get busy living, or get busy dying...*

-        سلام شای! يا بنويس برام يا بده شمارتو بزنگمت. البت اگه مزاحم نيستم.
-        تو رو همیشه دوس داشتم و دارم. برات می نویسم. با نوشتن بهترم...
-        بنويس لعنتی! دلتنگتم. کی هر روزه میرهshaya.me  رو چك ميكنه هان؟... اصن به من چه هر چي شده؟ نگا! گفتم نيا، اومدی! اومدي دو ديقه نديدمت. چسبيدی به اين كاره. انگار دنيا دو روز نيس. انگار دنيا خعيلی جديه. جديه؟؟! انقد؟؟!...
یه جا مسعود بهنود گفته بود: شما که در عصر دیجیتال به سرمی برید، هیچ فکر نمی کنید که اگر "نامه" رو از ادبیات جهان بگیرن، چه چیز عظیمی ازش از دست میره؟ و حالا منم و تو و تمام نامه هایی که ننوشتیم تمام امسال...

پرسیده بوده حال خواهرت خوبه؟ گفته بوده: آره. سرش گرمه با کارش. پرسیده بوده: از کارش هنوز راضیه؟ بیشتر از یکسال شده الان دیگه. گفته بوده: خیلی میره سر کار و میاد. خیلی درگیر شده. خندیده بودم و نگفته بودم بگو یک مشکلی اما پیش اومده. یک روزی از سر کار رانندگی می کرده یک لحظه حواسش پرت شده و یک خروجی اتوبان رو اشتباه رفته و یکهو خورده به ترمینال متروک شهر. پیاده شده و مبهوت و سرگردان دوری زده و تماشا کرده. بعد برگشته توی ماشین. پشت فرمون. همونجا برای خودش تو اون حال نشسته تا الان... نه میتونسته برگرده خونه نه میشده که تا ابد اونجا بمونه... و یک سال ‌گذشته. روزها و شبها می گذشته و او نمی‌تونسته جلوی گذشتنشون رو بگیره. می ‌گذشته و کارش رو می‌کرده: می تراشیده، می ساییده، می کنده و می برده... جان-فرسا...  پیدایش که کرده بودند فقط یک جمله زیر لب گفته بوده: آلیس دیگر اینجا زندگی نمی‌کند...

ایران، برایم از جنس تکانه ی سکته وار قلبی بود. آینه‌ی حقیقتش اما ناگهان اوفتاد و جلوی چشمان ناباور و گشاد من تکه تکه شد. آینه ای محدب... بزرگ-نما... ایران، برای من هیچ اگر نداشت یک چیز پررنگ داشت: آن نوستالژی پروانه ای که همیشه به آن داشتم پودر شد. پودر. حالا؟ مدتیه که جارو و خاک‌انداز براشته ام و خرده‌ آینه و پودرها رو جمع می ‌کنم. پشت بندش جاروبرقی که بکشم تمام است. و بعدتر لابد چای می ریزم برای این بلوغ دردناک دیرحاصل اما نهایتن دست‌ یافته...

-        نگا! گفتم نيا، اومدی! اومدي دو ديقه نديدمت. چسبيدی به اين كاره. انگار دنيا دو روز نيس. انگار دنيا خعيلی جديه. جديه؟؟! انقد؟؟!...
...


 * از فیلم Shawshank Redemption

درد به مثابه ی تنها سند وجود...

1. امروز جمعه است. از آن روزهایی که در این یک ساله که در ایران زندگی می کنم، به ندرت داشته ام. خلوت، ساکت...

2. عاشق نور این خانه ی جدیدم هستم. سایه روشن. و من همیشه غلام خانه های تمییز و کم اثات و خلوت و سایه روشنم. "خانه" برایم یعنی همین.

3. دیر از خواب بیدار شدم. از زیر پتو که درآمدم، لرزم شد. تابستان است هنوز. هست؟ شالی روی شانه های عریانم انداختم. از پنجره ی هال که درخت شمشاد را تماشا می کردم، زیر لب زمزمه کردم: دارد پاییز می شود. من فصل ها را از تغییر نور می شناسم و به تحولات آسمان حساسم.

4. یکجایی از The Abominable Bride، زمان حال و گذشته چنان درهم آمیخته شده که شرلوک را به جنون می کشاند. در کابوس خودش را می‌بیند در کنار آبشار درحالی‌ که با موریارتی گلاویز شده و یکی قصد دارد آن دیگری را به قعر دره بیندازد. میانه‌ی درگیری، شرلوک مبهوت به موریارتی می‌گوید "ولی تو در زمان آینده مُرده‌ای و من یادم است". موریارتی چند ثانیه به شرلوک نگاه می‌کند و با لبخند می‌گوید من مخلوق اشتباهات تو هستم. هرزمان که خطا کنی، من زنده‌ام و نابودت می‌کنم و این ربطی به حال و آینده ندارد.

5. یک سال است که روز-مره گی و ایضا روز-مرگی هایم در ایران می گذرد. یک سال گذشت. و چه خوب که گذشت. برای من ایران همیشه یک حس نوستالژیک پروانه ای داشت که حالا دیگر ندارد. از روزی که از ایران رفته بودم (که چه بچه بودم)، تا همین پارسال دلم خواسته بود مدتی ایران زندگی کنم و در ایران کار کنم. و حالا؟ نوستالژی ام به بهترین حالتش پودر شده، و حالا توی دستهایم گرفته امش تا به آبها و بادهای زمین بسپارمش برای همیشه. بعد فکر کردم شاید هم بهتر است بدهم با این خاکسترش نگینی بسازند و انگشترش کنم و برای همیشه به انگشت ِ حلقه ام بیندازمش... ایران آمدنم، برایم حکم "رنسانس" برای اروپا را داشت... اروپا با رنسانس، به قبل و بعد تقسیم شد...

6. نیمه عریان، در نور خوشایند این پنجره ها و خانه ای غرق در سکوتی چنین دلپذیر، به آشپزخانه می شوم. کمی بعدتر، بوی نیمرو و کره در سایه روشن ِ خانه می پیچد. سروچمان می گذارم و فکر میکنم ماهور، نجیب‌ترین دستگاه است. هم عیش می‌دهد و هم حزن با گوشه‌هایی با هر مقام. آنقدر که خلوت ِ این خانه را با این رنگ ِ نور پاییز و بوی اشتهاآور کره و نیمرو، نمی شکند... 

7. دارم خودم را پس می گیرم...


در جستجوی شایای از دست رفته...

مدت هاست که ننوشته ام...

اینروزها سخت بیمارم... حالم به شدت وخیم و جانم رسمن رو به قبله است. اگر بنشینم و تیتر بزنم بالای این فصل از روزهایم، می شود "عشق در سال وبا" (سلام مارکز). پریشب گل درشت ِ این روزها و شبهایم بود. از خستگی بیهوش شده بودم. بعد نمیدونم چه ساعتی از شب، بیدار شدم از خواب. تا اینجایش چیز عجیبی نبود. شگفتی ام اما از اونهمه حجم سنگینی روی سینه م بود که اونقدر فشارم داده بود که به خودم پیچیده بودم و تا مدتها توی تاریکی و سکوت اتاق دردناک هق هق زده بودم. زانوهام رو جمع کردم و دستمو بردم زیر زانوهام و بغلشون کردم و لبهای تکیده م رو گذاشتم روی زانوی راست، بعد هم چپ. زانوهام رو بوسیدم و هی وسط اشک و تاریکی پرسیدم چی به سرت اومده دخترم که اینجوری شدی؟ چی شده آخه که از عمق خواب بیدار شی و بی اینکه دلیل یگانه ای پیدا کنی اینطور به اشک و درد بنشینی؟...

داشتم می گفتم... وسطهای سال وباست. و چون بهش وقوف دارم سعی شایایی هم کردم که مریض نشوم. یا حداقل تا این حد مریض نشوم. اما خب! وبا واکسن نداشت و من هم که یک نصفه آدم بیشتر نیستم...

لاجرم این روزهایم روزهای سخت برزخ اند. همه‌چیز درعدم قطعیت. سال وبا. قحطی. روزهای تهی ِ ترسناک. روزهای تجاوزات روانی. روزهای دیدن آن زوایای پنهان که در وجود آدمی هر لحظه می‌تواند او را به ورطه‌ی نابودی بکشاند. روزهای ِ دستهای سیمانی. فقدان. روزهای واژه های نخراشیده ی تیز بر پوسته‌ی نازک جان. روزهای بی رنگ و خاکستری ِ زندگی. روزهای تنها دوام آوردن. روزهای مزخرفی به نام دفتر که من مدیر ارشدش هستم. روزهای قدم‌های لرزان روی پل معلق عشق... روزهای با این حال حواسم هست که توی جلسه ی بیخودِ کاری هم دستهایش را روی پشتم می گذارد و من پشتم وسط اینهمه سرما و تیله گی ِ چشمهایم، گرم می شود...

 گرچه دیگر شعرها فریبم نمی دهند، ولی باید از مرد بخواهم روزی یک شعر برایم بخواند و روانه کند... از امروز، روزی یک شعر به تقویم خواهم آویخت. تا روزی که برزخ تمام شود...

راستی! افغان‌ها به بغل کردن می‌ گویند: "در آغوش داخل شدن". یادم هست اول بار که در لندن این ترکیب را شنیدم شعفی توی نخاعم از بالا تا پایین دوید. چقدر این روزها به ترکیب این فعل احتیاج دارم. که به آغوشت داخل شوم...
...

نقیض یک قضیه صادق یک قضیه کاذب است، اما نقیض یک حقیقت ژرف گاهی حقیقت ژرف دیگری است*

تمام لباسهایم را کندم. تک به تک. با حوصله و تانی. انگار که دل-داده ای باشم که حالا، پای اشتیاق و بی قراری ِ انگشتان، صبوری میکند و لباسهای معشوق را با تاملی در نگاه، یک به یک در می آورد. انگار که معشوقی باشم که در تماس دستان عاشق، چیزی زیر پوستش کشیده میشود و تند تند ضربان می زند. دمای بدنش بالا میرود. از دوست داشتن تب می کند...

تمام لباسهایم را کندم... سرانگشتانم از پشت گردنم شروع کردند. فشاری نرم بر پوست، بر رگ... تن آدمیزاده چه موجودیت دارد. تنم را لمس کردم. سرشانه ها، بازوها، ترقوه، آخ از ترقوه، گردی و نرمی پستانهای کوچک نیمفی وار، گردابه ی شکم، کشاله ها، رانها، ساقها، پاها... سرم را خم کردم، سرشانه ی چپم را بوسیدم... لبم روی سرشانه ام مکثی کرد. چشمهایم را بستم. لبخندم شد. چشمهایم را باز کردم و با چشمانی هوشیار فکر کردم که دیگر چه خوب میدانم که آدمهایی از جنس من، آدمهای غیرعادی، نمی گویم غیرنرمال، دقیقن آدمهای غیرعادی، آدمهای غیرعادت، نمیتوانیم هم که زندگی عادی و روابط عادی داشته باشیم... چه خوبتر میدانم که لذت ‌های اصيل، قله‌های رفيع دارند و دره‌هایی بس عميق هم... من آدم ِ کوهم. قله کوه، آرامترین، استوارترین و من ترین کنج زمین است برای من. و البته که رنجش را به جان می خرم... و کاش بدانی که این روزها خیلی درد می ‌کشم، خیلی بیشتر از توان ِ این جسم و جان نازکم، متلاطمم و موجها سهمگینانه به صخره ها می کوبندم، خودم را لا به لای کاغذها و دیوارهای زشت و پنجره های کوتاه قایم کرده ام تا حواسم پرت شود از اینهمه سنگینی و کمی ِ هوای تازه ی نفس... با اینحال اما، آرامم و رگه ی باریکی از خوشبختی از این طرزِ غیرعادی، میدود به رگهایم و چیزی بی نام اما خوشایند را به همه ی تنم پمپاژ میکند...

ساقهایم را گونیا میکنم و لبم را میگذارم روی زانوهایم... میدانی؟ این قمار بازنده ندارد، تا دلت اما بخواهد، دل-تنگی دارد و شوقی تسلی ناپذیر، دوست داشتنی دردناک، که درمانی هم ندارد. حجم و عظمتی از تنهایی که بس زیباست اما سخت و نفس به شماره انداز هم هست... نه راه پس در دل-دادگی و نه پیش...




*هايزنبرگ
تنم را سبک می‌کنم و می‌ پرم
بر جاده‌هايی که تواَم می‌برد
تو از نفَس تو می‌آيد و
می ‌رود با من
(لب-ريخته‌ها - يدالله رؤيايی)

توی تاریکی برمی گردم نگاهش میکنم. نفسش روی گونه ام است. لبم را آرام و آهسته روی گوشش میگذارم و چیزکی، حرفکی، آرام از ته گلویم تا پشت لبهایم خودش را بالا می کشد... لبم اما جز به بوسه باز نمیشود که بگوید: جان من! در این روزها و شبها، که بقول مجید آقای ظروفچی بلا روزگاری ست، لحظاتی هست که ایمان را با شدتی خیره کننده و گاه غیر قابل تحمل در تک تک رگها و مویرگهایم می چشم و لحظه ای بعدتر آنچنان کافرم که تنها باید خود خدا باشی تا دوباره مومنم کنی...

و من؟ تاب میخورم بین این ایمان و کفر... بین این تعلیق و تعلق... و سرم گیج می رود... چشمانم را می بندم و شقیقه اش را میبوسم...

می بینی گلم؟ راه میان بیگانگی و یگانگی، چه داغ است و چه نفس گیر و خاطره ساز... اما همانقدر هم پرمخاطره... از درون آغاز می شود، در درون امتداد می یابد، موج برمیدارد و در درون من انگار هیچ پایانی هم ندارد... دلم اسیر موجهاست... می بینی؟...

سندروم پای بیقرار گرفته ام...
...

ولادیمیر عزیزم،

الان که برایت خود-نویسی میکنم، شب است و نشسته ام در "حرا-خانه" ام. این اسمی ست که علی به خانه ام داده. راست هم میگوید. آنقدر که ساکت است و آرام است. در ایرانِ شلخته، که فرد معنایی ندارد و جمع هم کلافه ات میکند، دنج ترین جای این تکه از زمین است که میتوانی بدان پناه ببری از هیاهو. درِ خانه را که پشت سرم می بندم، دنیا آن پشت تمام میشود. من میمانم و سکوت و قهوه و سیگارهایی گاه به گاه...

مشهد را هیچوقت دوست نداشتم. و حالا شوخی روزگار را ببین که دور جهان را گشته ام، آفاق را گردیده ام و حالا حراخانه ام را در مشهد یافته ام! هنوز نه شهر را بلدم و نه کسی را می شناسم. رها کرده ام زمان بگذرد ببینم از ترکیب من و مشهد چه درمی آید!

ولادیمیر، عزیزم،

از حال من اگر پرسیده باشی، باید برایت بگویم که با پروست همذات پنداری عمیقی دارم اینروزها... من هم دیگر مثل پروست با "بیماری" ام کنار آمده ام و حتی آنرا بخشی از زندگیِ آفرینشی ام می بینم. از پروست یادگرفته ام و دیگر نمی پرسم که چگونه باید از دست این بیماری ام خلاص شوم و دوا و درمانم چیست. یادت هست چه گفته بود؟ که در برابر بعضی بیماریها "گاه جسورترین جراحان نیز ناگزیرند از خود بپرسند آیا صلاح هست که بیمار را از بیماری اش محروم کنند؟"...

از ایران و زندگی ام در ایران پرسیده بودی. بگذار برایت بگویم که اینجا، در ایران، آدمها – یا حداقل آدمهایی که من می بینم- دنیایشان بسی کوچک است. با مفاهیمی ساده، خواسته‌هایی ابتدایی و برداشتی ساده‌انگارانه از همه چیز و هر چیز. زندگی اینجا یک جور انقباض دارد. ره به گشادگی انگار نمی برد. دنیاهای منقبض شده و زندگیهای آب رفته... و درعین حال پیچیده! پیچیده نه به معنای لایه لایه و عمیق. نه. که در هم لولیده و ناتمییز و مبهم. گاهن نمیفهمم کی با کی و چی چه نسبتی دارد. روابط خیلی از آدمها اینجا نسبت یک به یک نیست. نسبت چندصدم اعشار به چندین نفر است! از این زاویه، ایران گیجم میکند اینقدر که درهم برهم درهم می لولد و روراست نیست... صداقت اینجا واژه ای کمیاب است...

من؟ دلم بر اینهمه تاخوردگیها و درهم تنیدگیهای بیهوده می گیرد. و تو که میدانی. من آدمی اکسپرسیوم. با همه ی این در هم لولیدگی، آرام دوروبریهایم را میبوسم و از درِ حراخانه که بیرون میزنم، خودم را در هیاهوی کوچه های شهر گم میکنم...

دلم برایت سخت تنگ میشود، ولادیمیر...


لبخندمه. برگشتم خونه و این لبخنده جمع نمیشه از رو صورتم.

دوسال پیشا بود. داشتم آدرس شایا رو عوض میکردم که اسباب کشی کنم به صفحه جدید، که اولین ایمیلش رو گرفته بودم که آدرس رو برا منم بفرست. اولش خب خیلی رسمی و اتوکشیده به هم ایمیل زدیم بعدش اما یک ال.دیِ سبک و سیال بین ما رشد کرد. دو ماهم نگذشته بود که براش نوشته بودم که رسد آدمی به جایی که جات رو تو این شهر جابه جا خالی کنه، بی هیچ صدا و تصویری ازت هم. اصلنم اغراق نکرده بودم.

عصر بود. از صبحش با بابا دوتایی هر کدوم تو لاک خودمون بودیم. من؟ کمی موسیقی یواش گوش میکردم، کمی برا خودم مینوشتم، دراز میکشیدم، پا میشدم و اصلن یه حال رخوتناکِ خوبی داشتم. عصری زدم به خیابونای شلخته ی این شهر. هوا خوب بود. رفتم شهر کتاب. لای کتابا و بویِ کاغذ پرسه زدم. دوباره پاشیدم به خیابون.

همینجور برا خودم سرخوش، قدم میزدم و مردم رو دید مبسوطی میزدم که گوشیم زنگ خورد. چندلحظه، بی اینکه جواب بدم، به صفحه خیره بودم. انتظار این اسم رو گوشیم رو نداشتم. ما آدمهای نوشتاری بودیم با هم، حتی بعد از اون شبی که شماره موبایل ردوبدل کرده بودیم. جواب دادم. گفت: شای! بیرونی؟ داری قدم میزنی؟ خندیدم که آره. گفت بیام ببینمت. کجایی؟ بیام برت دارم؟ من؟ شوکه شده بودم اولش. انتظارشو نداشتم. بعدش گفتم نه. ما آدمهای نوشتاری هستیم. بذار همینجوری بمونیم. همینجوری خوشیم. گفت باشه. قطع کردیم.

ده دقیقه نکشید که دوباره زنگ زد. گفت شای دارم میام طرفت! نفسم به شماره افتاد. خندیدم که بیخیال. که خوشیم همینجوری که. گفت نگران نباش. دیدن هم چیزیو بین ما عوض نمیکنه. نترس دخترم.

تا حالا اینجوری برام پیش نیومده بود. که یکی با طرز صداش بلد باشه مجابم کنه که اتفاقن بیا. ببین. بمون. چیزی از آرمانهای ما کم و عوض نمیشه. صداش نرم نرم گاردمو گرفت. در کمال ناباوری از خودم، گفتم باشه!

تو راه که برمیگشتم با خودم به این نتیجه رسیدم که چه حس های فوق‌العاده‌ی زندگیم رو مدیون همین وبلاگمم.

الان؟ لبخندمه. برگشتم خونه و این لبخنده جمع نمیشه از رو صورتم...

1. نشسته بودیم به کثیف خوری. سانویچ هایدا. پیشنهادش از من بود. گفته بودم چند ساله نخورده م. بعد داوود دستش رو گذاشت روی شکمش و گفت: دل درد گرفتم. خندیدم گفتم منظورت از "دل"، شکمته دیگه؟ راست تو چشمام نیگاه کرد گفت گیرایی میدی شایا! من؟ دو نقطه نیش باز

2. برای "دل"-درد ِ خودم چایی نبات ریختم اومدم تو بالکن یه سیگار بکشم. تنهام. صفورا مسافرته. خونه، بی آبجی کوچیکه، خیلی ساکت تره. اتاقش رو من به ارث بردم. هنوز موهای بلندش اینطرف و اونطرف اتاق پیدا میشه. نیمه خواب بودم و با چشمهای بسته فهمیدم که بابا اومده دم اتاق، دید خوابم هنوز، رفت برای خودش چای ریخت و تنهایی صبجونه خورد و رفت.

3. سه هفته ی کاری بشدت شلوغ را از سر گذرانده ام. دو هفته اش در لندن و یک هفته اش در دبی. تجربه ی ارگانیزر بودن و بعد هم مدیریت کردن برنامه ای در اون سطح در دبی کار طاقت فرسا و پرخستگی و بیخوابی یی بود. آنقدر ولی خوب برگزار شد و آنقدر از خودم راضی و خودشیفته بودم که خستگی ذهنی و روانی ام دررفت. جسمم اما به تهران افقی رسید.

4. تابستان هم دست و پایش را از تهران جمع کرد بالاخره. هوا خوب است و من گیجم. گیجی ام از خانه ی هنرمندان وخیم شد. قبلش هم گیج بودم باهاش، اما خودم را به نفهمیدن میزدم. آنشب هم که دستش را روی پشتم گذاشت تا اول من رد شوم، باز هم خودم را به نفهمیدن زدم. جلوی گوشواره ها و انگشترها ایستاده بودم به تماشا. یک ست گوشواره ی انار خیلی خوشرنگ بود، اشاره کردم که اینو نیگا! چه قشنگه. رد شدیم. آمدیم بیرون. بسته قرمز رنگ رو گرفت جلو چشام و گفت: ببینمش روی گوشِت! گوشواره رو بی اینکه بفهمم خریده بود. شالم رو کنار زدم. دستم که به گوشم رفت، گرفت و گوشواره رو به گوشم آویخت. گفت چه بهت میاد. من کلی تشکر کردم و لبخند مذبوحانه ای زدم، که یعنی باز هم نفهمیدم. از اقرار به این فهمیدن، میترسم...

5. ایران گیجم میکند...

!مزن تیر خطا 
آرام بنشین
و مگیر از خود
تماشای شکاری را که از دست تو خواهد رفت
...

(فاضل نظری)

گیجم. گیجی ِ خوب. نه از نوع "کانفیوژن"، که از جنس "آلیس در سرزمین عجایب بودگی". که هنوز نمیدونم قراره خونه م کجا باشه؟ پس فردا کودوم شهرم؟ امروز قراره کی رو ببینم؟ هنوز چمدونها و بسته ها رو باز نکرده م. اینروزها زندگی ام تاخورده و جا شده توی یک کوله پشتی سبک و کوچک. دقیقن در ابعاد کوله پشتی ام زندگی میکنم. هیچ چیز در افق روشن نیست، اما این مِه ش اذیت نمی کنه که هیچ، فضا رو تلطیف هم کرده. با اینحال؟ من گیجم. چیزی که اما واضحه اینه که خودم میفهمم از گذشته فاصله گرفته م. گذشته در من پوست انداخته و من ِ گذشته م رو به سختی به جا میارم. و حالا بیشتر از همیشه میدونم که به رویا و آرزو و تمنا و البته تقلای زندگی باور دارم. بدون رویا زندگیم رسمن گیاهیه گرچه میدونم واقعیت ایز لس پوئتیک.

حافظ به سعی شایا

خرقه جایی گرو
و
...باده و دفتر جایی

(!شرح حال)
اینروزها مدام در سفرم. کاری و غیرکاری. هنوز خانه ای از آن ِ خود ندارم، پس به راهها و شهرها و روستاهای ایران زده ام. در این سه هفته که از ایران آمدنم میگذره، یک هفته اش را هم تهران نبوده ام. هر دو-سه روزی جایی بوده ام متفاوت، دیاری بوده ام دیگر.

جانم سفری است، هی مبندیدم!

مولانا به سعی شایا

مرا عهدیست با شادی
که 
شادی آنِ من باشد
...

1. ببخشید آقا ازین مانتو سایز کوچیکشو دارین؟ - برا خودتون میخواین؟ - بله - خیر خانم! برای سایز این کمر شما ما هیچ مانتویی نداریم!

2. اووووف کمرشو! کمرباریک من، آخ بیا به نزدیک من!

3. - ببخشید خانوم! - با من بودین؟ - بله! –بفرمایید؟ - تو رو خدا خانم بگو کدوم دکتر میری؟ - ببخشید؟!!! - رژیم میگیری؟ عمل کردی؟! - خانم! من نه رژیم میگیرم نه عمل کردم! –امکان نداره! بخدا اگه بگی پیش کی میری پورسانت هم حاضرم بدم!!! - نه خانم! اینا که شما میگی نیست! –واقعن اگه اینجوره خوش به سعادتت!

4. !!!

نتیجه ی اخلاقی: کمر باریک و مینیاتوریِ زن ایرانی افسانه ای بیش نیست. چشم مرد و زن ایرانی بهش عادت نداره!! غلط نکنم اینقدر کمیاب بوده که شده آفریده ی تخیل ِ مینیاتور!!

،دست
در کوچه و بستر
حضور مانوس دست تو را می جوید
و به راه اندیشیدن
یأس را 
رج می زند

بی نجوای انگشتانت
فقط

و جهان از هر سلامی خالی است (جدی...)

...

(شاملو)
چشمهام امشب تو شهرک بیمه دودوی بیهوده ای زد...