بوسه ی طلبیده و چند پاره سکوت...

ما بندگان ِ یاغی... و خدا انتقام سختی از ما گرفت... آنهم سرِ یک سیب... خدا نیست که اصلن...
...
...

ولادیمیر عزیزم،

بگذار برایت بنویسم که علت دیر خبر دادنم چیست. راستش را بخواهی روزهای کندی بر من می روند. اینروزها دچار مکثم. دچار وقفه... وقفه ای در رویارویی با چیزی که دقیقن نمیدانم اسمش چیست. شاید با یک خالی. با یک نبود...

شوهر خاله ام که در استخر غرق شده بود و مرده بود، سال 78، ابراهیم، پسرش، خردسال بود. 5 ساله بود. مانده بودند که چه بگویند. مادربزرگم حرفی زد که دیگران گوش ندادند اما من خوب یادم ماند. گفت "مرگ را از بچه‌ پنهان نکنید. بیاوریدش سرِ گورِ پدرش. بگذارید با چشم خودش ببیند آن که تا دیروز بابا بود، نه در سفر است نه در آسمان و نه در بهشت، که  از امشب زیر این خاک می‌آرامد. بگذارید هرچه می‌خواهد ضجه بزند و اشک بریزد، اما فرداروز "رفته" را از خدا و تقدیر و آسمان طلب نکند. که تا آخر عمر منتظر نماند روزی آن در باز شود و رفته، بازگردد." مادربزرگم زن عجیبی بود...

من؟ زنی در خود تنیده و سخت... زنی که دوام آورده... گرچه به سخت جانی ام این گمان نبود... و هر مواجهه با موجهایی چنین سهمگین، هراس غریبی در من افکنده و به صخره هایم کوبیده. ولی خوبیش این است: حسرتی ندارم. همیشه تمام بوده ام...

و حالا...
"برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم که بهتر ببیندمان
و دلی که بتواند و طاقت بیاورد"...
صمیمانه...

پ.ن. حالا کمی بخند... تشنه ی خنده ی نگاهتم...
می بوسمت...

در یک مهمانی، یکی از اعیان به دیگری-
"این داستان عشق مثل مخملک است. مرضی است که همه باید بگیرند. وقتی گرفتی خیالت راحت است."


در گوشه ای دیگر از همان مهمانی-
آنا به نجوا گفت: اگر راست می‌گویید و مرا دوست دارید کاری کنید که من آسوده باشم.
چهره‌ی ورونسکی درخشید.
من آسودگی ندارم و نمی‌توانم چیزی را که خودم هم ندارم به شما بدهم. من نمی‌توانم به خودم یا به شما به صورت دو آدم جدا فکر کنم. برای من شما و خودم یکی هستیم.
آنا: خوب این کار را برای من بکنید، دیگر اصلن این حرف‌ها را نزنید. ما برای هم دوستان مهربانی خواهیم بود.
ورونسکی: ما با هم دوست نخواهیم بود، خودتان خوب می‌دانید. ما یا شیرین‌کام‌ترین آدم‌ها خواهیم بود یا بدبخت‌ترین آن‌ها. و اختیار با شماست.
آنا می‌خواست چیزی بگوید اما ورونسکی حرفش را برید.
- من فقط یک تقاضا از شما دارم، حق امیدوار بودن. اجازه بدهید مثل حالا رنج بکشم. اگر این هم ممکن نیست به من امر کنید که بروم. خواهم رفت. اگر دیدارم برایتان ناخوشایند است، دیگر مرا نخواهید دید.


نا کارنینا- لئو تولستوی- ترجمه‌ی سروش حبیبی)

Timelessness of being...

بهار پشت در است. هنوز توی خانه ام نیامده. چمدان‌هایم را باز کرده ام اما هنوز دارم می چینم و جابجا می کنم. فکر کرده بودم بهار که بیاید من خیلی چیزهای بسیار دیگری را هم باید به فراموشی بسپارم. داستانی که در نگاه اول، یک روایت روزمره‌ی کار و زندگی بود اما در بطن آن نخهایی کشیده می شود و درسطحی دیگر، داستان را روایت می کند...

و با خودم امروز زمزمه می کردم: "چرا آن کسی که سهمی از روح آدم را برمی‌دارد، یادش می‌رود آن را سر جایش بگذارد؟"...

سیل رُها


... و بناهای جلیل و زیبای شهر، هرچه نزدیک نهر، از جانبِ جنوب و غربش و نیز معبدِ کلیسای مسیحیان را ویران کرد و در این واقعه، بیش از دو هزار آدمی مردند. بیشترشان به شب خفته بودند که ناگهان آب بر ایشان آمد و خفه شدند. چون شهر از صدای ناله‌ها مملو شد و چون ملک ابگر این صدمتی که شد بدید فرمود که همه‌ی آن صنعتگرانِ شهر دکاکین خود را از جانبِ نهر دورتر برند و کس دکانی از برای خویش به جانبِ نهر نسازد و به حکمتِ مساحان و خبرگان دکاکین را به قاعده‌ی عرضِ نهر دور نهادند و بر معیار قدیم افزودند که هرچند که [آب] بسیار و شدید باشد، عرضِ نهر از برایش تنگ نیاید که [نهر] آب را از ملتقای  بیست و پنج جریان از هر جانب می‌گیرد. ملک ابگر فرمود که همه‌ی آن کسان که شب را به جلوخوانها می‌گذرانند و به جانبِ نهر کار می‌کنند، از ماهِ تشرین قدم (آذر) تا نیسان (فروردین)، شب را به دکاکینشان نسپَرَند مگر شبگردان که شهر را می‌پایند، پنج از ایشان، همه‌ی زمستان، شب را به بارو سپرند، فراز آنجا که آب به شهر اندر می‌آید و چون دریافتند به شب و صدای آبهای بیرونِ [شهر] را شنیدند که به شهر داخل می‌شوند، و هر کس که آن صدا را بشنود و مهمل بگذارد و بیرون نیاید که «الحذر آب» به اهمال محکوم شود که فرمانِ مَلک را شکسته و این فرمان برقرار گشت از این زمان که چنین شد تا ابدالاباد. پس خداوندگارمان، ملک ابگر، فرمان داد که از برای سکونت ملوکانه کاخِ زمستانی بسازند در بت تَوْرا که همه‌ی زمستان را در آن بگذراند و به تابستان به ایوانِ نوی که از برایش در سرچشمه ساخته‌اند فروآید و نیز بزرگانش از برای سکونتِ خود ابنیه‌ای ساختند به محله‌‌ای که از برای شاه بود، به سوقِ علیا که بیت سَحَر خوانده می‌شود. از برای آنکه آرامشِ قدیمِ شهر برقرار شود، ملک ابگر فرمود که خراجِ معوقه‌ی اهل شهر و آنها که در دیه‌ها و مزارع ساکنند برداشته شود و خراجِ ایشان تا پنج سال، آنگاه که شهر به نفوس غنی و به ابنیه مزین شود موقوف شود. 

(عکس از علی شیربند)
یه شبی زار و پریشان
در میخانه زدم
ز غم هجر و فراقش
می سوزد جان و تنم

گفتمش باز کن ساقیِ من
منم آن مطرب خوش
که شکسته سازِ دلم

گفتمش می بده جام پیاپی بده
ز قرار رفته ازدست ، آمده است جان به لبم

تو ببین کاسه چشمم بنگر سرخی اشکم
بنگربنگر بنگر زحال مستم ز غم هجر و فراقت
چاک ، چاک است پیرهنم

گفتمش ساقی من بنواز این دل من
به سرم شور نماند
به فدایت جان و سرم
ساقی من


پ.ن. غیر این طرز این شعر را مخوان...

بت دیرین

آآآآآآخ از آن "جان" هایش...

آغاز 1398

و امسال را به نام "تو خود حجاب خودی شایا از میان برخیز" نامگذاری می کنم

All of life is a foreign country*

در تصویری مبهم و دور، بیست و یک ساله ام. در آن تابستان داغ مرداد تهران، بسی بی دریغ عاشقم. هوا داغ است و من از بیرون و درون ذوب می شوم. پلومرغ پخته ام و آورده ام پارک خانه ی هنرمندان. مردادماه است. پارک خانه ی هنرمندان هنوز اینهمه ساختمان ندارد و فضاهای خالی اش چشم نوازترند. گرمم است. با اینکه تجربه ی زندگی از سنم بزرگترم کرده، اما در چشم من ِ بیست و یک ساله، هنوز کلی راه مانده. ترسیده ام و نمی دانم آینده ام آمده؟ یا هنوز نیامده و من فقط منتظرش هستم؟ هنوز عشق پاسخ همه پرسشهاست و پنجشنبه روزی من تابلوی خط-نقاشی یی کشیده ام که غروبی را تصویر می کند و در زمینه ی دریای آبی رنگش خوش-نویسی کرده ام که:

دچار یعنی
عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
اگر ماهی کوچک ، دچار آبی دریای بیکران باشد...

تابلو با قطع بزرگ هنوز هم روی دیوار خانه ی صفورا آویزان است و هرازگاهی مادرم گرد و خاکش را دستمال می کشد...

و حالا؟ برگشته ام به همان کنج آرام خودم در جزیره. سالها از بیست و یک سالگی ام می گذرد و من امروز دوباره از خودم پرسیدم آینده ام آمده؟ یا هنوز نیامده و من فقط منتظرش هستم؟!... سیگاری از کنج میز آشپزخانه برداشتم و لبخند محوی زیر لبم دوید که عمری دگر بباید احتمالن...

من آدمی هستم که برای رویایی که از ایران داشتم راهی ساختم و رفتمش. اما به رویایم هنوز هم نمی رسم چرا که خشتهای اولش را هی راست می چینم ولی زمین آنجا راست نیست و در سراشیب است و دسترنجم هی واژگون می شود. معماری نخوانده ام اما اینقدر می فهمم که پی ِ دیگری باید آنجا ساخت. طرزی که من ِ الانم نیستم حداقل. فلذا فعلن همینجا در کنجی خلوت در جزیره نشسته ام تا روزگاری عمری شاید دیگر...


*Jack Kerouac

به قول خانم گوگوش فرصت تولد دوباره نیست مردن دوباره ی من وقتشه...


Lawrence Talbott: I wish things were different.
Sir John Talbott: Never look back Lawrence, never look back. The past is wilderness of horrors.
 )Wolfman,  2009(

یک هفته ای میشود که برگشته ام به جزیره. مدتهاست دارم سعی می کنم تجربه ی چند ماه آخر کاری ام در ایران را فراموش کنم و یادم ببرم که چه حجمی از حقارت مشامم را زد. به این هم امیدوارم که زندگی در من نیروی قویتری دارد و لابد زود فراموشش می کنم...


"فقط دوست داشتن حفظم می کند
اما فایده اش چیست؟"...

(فروغ فرخزاد)



فایده ای نداشت. فروغ امروز مُرد...

مُزمن‌ها، ماشین‌ هایی‌اند که توی‌ شان عیبی برداشته که نمی‌شود تعمیرش کرد. عیب‌ های کهنه‌ ای که سال‌ های متمادی سرِ صاحبشان را به سنگ زده‌اند*


من به احترام حس پروانه ای و نوستالژیکی که به این کشور داشتم و باید برایش حقی قائل می شدم، پا در رکاب کردم. آمدم خودم ببینم و زندگی اش کنم. هزاران فرسخ دورتر نایستاده باشم و گلو دریده باشم که لنگش کن. به این سرزمین حس تعلق متفاوتی دارم. می دانی؟ برای من، زندگی در لندن مثل یک ازدواج موفق توافقی می ماند. همه چیزش سرجایش است. از قبل طرف را مبسوط و سنجیده نگاه کرده ای، بالا و پایینش را بررسی کرده ای، سبک سنگین کرده ای، شرایط اقتصادی و خانوادگی اش را در نظر گرفته ای، کل خانواده رویش توافق دارند، به نظرت با معیارهایت جور بوده اند و بعد قبول کرده ای. آرامش نسبی خوبی داری در این رابطه و کارت را میکنی و بچه هایت را بزرگ می کنی و آینده، روشن تر است.

رابطه ام با ایران اما از جنس حمله های شدید و ملتهب عاشقانه به یک معشوق ابیوزر بی شعور و نفهم و حرامزاده است. تو را ابیوز که می کند هیچ، کتکت می زند و پولت را هم می چاپد. دل رنجیده و خونین از خانه می روی و تف می کنی که قلم پاهایم را خواهم شکست اگر بخواهم دوباره برگردم ولی با اینحال باز هم به او بر می گردی. به آن معشوق ابیوزر پشت می کنی و می گویی دیگر برنمی گردی، در حالی که می دانی باز هم برخواهی گشت. دوستش می داری و به او معتادی. و عاشقی دلیل نمی خواهد. تو را از آن گریزی نیست...

و خب! این رابطه سالم نیست. حداقل در طولانی مدت نیست. حالا نمی خواهم بگویم ایران بدترین جا بود که آمدم. نه. دنیادیده تر از این حرفهایم. با این حال، این بستر جان آدمی را می گیرد، خفه میکند. مدام در انکار و نافهمی. پذیرش و تسلیم. سکوت و هم‌ دستی. ما هنوز در این مرحله ایم و از از آن جان بدر نبرده‌ایم. ما همه هم‌ دست سکوتی بزرگ هستیم و بهای آن  را یک روز خواهیم پرداخت. کمال داود می گفت شری را که انجام داده ایم اما بیان نکرده ایم و به عهده نگرفته ‌ایم، بی شک آن را دوباره زندگی خواهیم کرد. و نیچه هم می گفت: "راز پدر را پسر فاش خواهد کرد."

 بیماری بزرگ ما این هم دستی ما در توافقی نانوشته است. یک رنگی. یک شکلی. هنوز هم عادت نکرده ام که چه همه یک شکل لباس می پوشیم. یک شکل آرایش می کنیم. بیماری ما متفق‌القولی‌ ست. خدایی یگانه، تفکری یگانه، این ما را خواهد کشت. ما با تحرک زندگی و تکثر زندگی ها مشکل داریم. اینجور ادامه بدهیم، دست ها و پاهایمان در پیری ای زودرس خشک خواهند شد. از من بپرسی می گویم، ایران به یک ارتوپد بسیار ورزیده و ماهر نیازمند است تا گره های کور تنش را تشخیص دهد، دستش را روی آن بگذارد و آرام بازشان کند. ولی به نظر تو چه می شود کرد با یک بیمار لجوج و یکدنده و زبان نفهم که تن به پزشک نمی دهد؟ نسخه برتابیدن پیشکش...


پرواز بر آشیانه‌ی فاخته- کن کیسی، چیف برامدون سرخپوست


2019 resolution:

1) Make.
2) Love.
3) Make love. 

خاقانی به سعی شایا

ما را شکار کرد
و بیفکند
و برنداشت

...

مردها داستان را ازجایی‌ که زن عاشقشان شده روایت می‌کنند. نه‌انگار دو دل تپیده، نه‌انگار روزگاری، دو خرمن آتش گرفته*

من بعد از لیسانسم یکراست به بریتانیا رفتم. برای تحصیل. قرار هم بود بعد از اتمام فوق لیسانسم برگردم. و برنگشتم. سال اول در لندن بر من بسیار سخت رفت. زخمی بودم. لندن را نمی فهمیدم. دلتنگی های عمیق و عجیب و بیمارگونه ای داشتم. اما از همان نیمه های سال اول با وجود دردی که اسم هم نداشت و مرا می پیچاند به بعد، عاشق کنج خلوتم در خیابان فیلبیچ رود شدم. عاشق کوچه ای در منطقه ای نسبتن مرفه که شهرسازی خوبش خلوت و سکوتش را در مرکز لندن حفظ کرده بود. عاشق هلالی بودن کوچه با درختان بلند در محوطه ی میانی کوچه که خلوتگاهی دور از غوغای خیابان مرکزی واریک استریت می ساختند، و عاشق پنجره ی اتاقک بسیار کوچکم (در آن خانه که هر اتاقش به اجاره ی فردی از کشوری بود، "اتاق بچه" بخاطر کمتر بودن اجاره و تناسب بهترش با پول بورس دانشجویی که از دانشگاه لندن می گرفتم، نصیب من بود). بعد از اسباب کشی دردناکم از منطقه ی سِوِن سیسترز، خیلی زود جذب آنچه شدم که می توانستم از زندگی در لندن در خیابان فیلبیچ رود ببینم و یاد بگیرم. عاشق پاکی و تمییزی و نظم کوچه، با ردیف خانه هایی هم شکل به سبک ویکتوریایی با دیوارهای سپید و درهای مشکی. شیک. با ستونهایی در ورودی آنها. و خانه ی شماره ی 20. خانه ای که زندگی کوچک من در آن جا می گرفت. کم کم همسایه هایم را می شناختم هرچند با آنها حرف نمی زدم و آنها هم با من حرف نمی زدند. کم کم لهجه ها، لباس ها و سبک و سیاق آنها را می شناختم. از همان سال 2004 بود که کالین را در یک سربه هوایی، در یکی از خیابانگردی های نزدیک خانه پیدا کردم و الان 14 سال است که کسی غیر از او موهایم را کوتاه نکرده. سال 2014، کریسمس، یک بطری شراب شیراز خریدم و رفتم دکانش. بعد از اینکه چتری هایم را کوتاه کرد، با هم به مناسبت دهمین سالگرد مشتری بودنش گیلاسی زدیم. خوشحال بود. گفت چه سالگرد خوب و تکی. ازدواج خوبی داشتیما. و هر دو با همکارانش خندیدیم.

من بعد از لیسانسم یکراست به بریتانیا رفتم. هیچوقت وقت نشد که در ایران کار کنم. البته که کار کرده بودم در دوران دانشجویی ام در دانشگاه امیرکبیر. پاره وقت اما و برای دل خودم و پول توجیبی که می گرفتم. هیچوقت وقت نشد که در ایران کار تمام وقت درست درمانی داشته باشم. بعد، در لندن، از همان سال اول در خیابان فیلبیچ رود، دلم آرزو کرده بود که روزی برگردم به ایران و در ایران کار کنم. دیگر تویی که اینجا را با من از 2009 آمده ای، روزمره هایم تا اواخر 2016 را خوانده  ای و با من از همین صفحه راه آمده ای. حالا نه اینکه من زندگی ام را اینجا می نوشتم/می نویسم، اما روزنه ای هم هست شایا بر آنچه در آنهمه سالها بر من می گذشته و من خلوتم را اینجا می آورده ام. بعد از آمدنم به ایران اما؟... من چیزی اینجا ننوشتم... خشک شدم آیا؟! شدم. گرچه به امید تراویدن آمده بودم...

من بعد از لیسانسم یکراست به بریتانیا رفتم. هیچوقت وقت نشد که در ایران کار کنم. 2016 که به طرزی باورنکردنی یک موقعیت شغلی در ایران برایم پیش آمد، درنگ نکردم. من زندگی حرفه ایم را در لندن آغاز کردم و ساختم، اما این تمنا و نوستالژی کودکانه ای که به زندگی و کار در ایران داشتم را باید حقی برایش قائل می شدم و شدم. با اینکه مسیرم عوض می شد و داشتم خودم را دوباره جایی پرتاب می کردم که هیچ ایده ای نداشتم که کجا و چطور فرود خواهم آمد، چشمهایم را دوباره بستم و پریدم. حالا؟ دوسال و اندکی از زندگی من در ایران گذشته. ماه گذشته از کارم استعفا دادم و با دعوا از کارم بیرون آمدم. تمام این دوسال چیزی شد که انتظارش را نداشتم. تمام این دوسال اینجا ننوشتم. حالا، حالا که آرام آرام خودم را دوباره بازمی یابم، برایت از این دوسال خواهم گفت. حالا که از سرم گذشته، نشسته ام از دورتر به تماشایش.

ادامه دارد. با ما باشید...


* فریدون زعیم اوغلو
  

مولانا به سعی شایا

بیخود بنشین پیشم
بیخود کن
و بی‌خویشم


- لدفن...

I have studied on the hotel guests for weeks now. I have been meticulously observing you and Fred, Leena, the Russians the Arabs, the young and the old and I have finally come to a conclusion: I have to choose… I have to choose what is really worth telling horror or desire, and I choose “desire”. You, each one of you, you opened my eyes, you made me see that I should not be wasting my time on the senselessness of horror. I came to this, I can’t play Hitler; I want to tell about your desire, my desire, so pure, so impossible, so immoral, but it does not matter because that what makes us alive.

(Youth- Paolo Sorrentino- 2015)


I guess it comes down to a simple choice: Get busy living, or get busy dying...*

-        سلام شای! يا بنويس برام يا بده شمارتو بزنگمت. البت اگه مزاحم نيستم.
-        تو رو همیشه دوس داشتم و دارم. برات می نویسم. با نوشتن بهترم...
-        بنويس لعنتی! دلتنگتم. کی هر روزه میرهshaya.me  رو چك ميكنه هان؟... اصن به من چه هر چي شده؟ نگا! گفتم نيا، اومدی! اومدي دو ديقه نديدمت. چسبيدی به اين كاره. انگار دنيا دو روز نيس. انگار دنيا خعيلی جديه. جديه؟؟! انقد؟؟!...
یه جا مسعود بهنود گفته بود: شما که در عصر دیجیتال به سرمی برید، هیچ فکر نمی کنید که اگر "نامه" رو از ادبیات جهان بگیرن، چه چیز عظیمی ازش از دست میره؟ و حالا منم و تو و تمام نامه هایی که ننوشتیم تمام امسال...

پرسیده بوده حال خواهرت خوبه؟ گفته بوده: آره. سرش گرمه با کارش. پرسیده بوده: از کارش هنوز راضیه؟ بیشتر از یکسال شده الان دیگه. گفته بوده: خیلی میره سر کار و میاد. خیلی درگیر شده. خندیده بودم و نگفته بودم بگو یک مشکلی اما پیش اومده. یک روزی از سر کار رانندگی می کرده یک لحظه حواسش پرت شده و یک خروجی اتوبان رو اشتباه رفته و یکهو خورده به ترمینال متروک شهر. پیاده شده و مبهوت و سرگردان دوری زده و تماشا کرده. بعد برگشته توی ماشین. پشت فرمون. همونجا برای خودش تو اون حال نشسته تا الان... نه میتونسته برگرده خونه نه میشده که تا ابد اونجا بمونه... و یک سال ‌گذشته. روزها و شبها می گذشته و او نمی‌تونسته جلوی گذشتنشون رو بگیره. می ‌گذشته و کارش رو می‌کرده: می تراشیده، می ساییده، می کنده و می برده... جان-فرسا...  پیدایش که کرده بودند فقط یک جمله زیر لب گفته بوده: آلیس دیگر اینجا زندگی نمی‌کند...

ایران، برایم از جنس تکانه ی سکته وار قلبی بود. آینه‌ی حقیقتش اما ناگهان اوفتاد و جلوی چشمان ناباور و گشاد من تکه تکه شد. آینه ای محدب... بزرگ-نما... ایران، برای من هیچ اگر نداشت یک چیز پررنگ داشت: آن نوستالژی پروانه ای که همیشه به آن داشتم پودر شد. پودر. حالا؟ مدتیه که جارو و خاک‌انداز براشته ام و خرده‌ آینه و پودرها رو جمع می ‌کنم. پشت بندش جاروبرقی که بکشم تمام است. و بعدتر لابد چای می ریزم برای این بلوغ دردناک دیرحاصل اما نهایتن دست‌ یافته...

-        نگا! گفتم نيا، اومدی! اومدي دو ديقه نديدمت. چسبيدی به اين كاره. انگار دنيا دو روز نيس. انگار دنيا خعيلی جديه. جديه؟؟! انقد؟؟!...
...


 * از فیلم Shawshank Redemption

درد به مثابه ی تنها سند وجود...

1. امروز جمعه است. از آن روزهایی که در این یک ساله که در ایران زندگی می کنم، به ندرت داشته ام. خلوت، ساکت...

2. عاشق نور این خانه ی جدیدم هستم. سایه روشن. و من همیشه غلام خانه های تمییز و کم اثات و خلوت و سایه روشنم. "خانه" برایم یعنی همین.

3. دیر از خواب بیدار شدم. از زیر پتو که درآمدم، لرزم شد. تابستان است هنوز. هست؟ شالی روی شانه های عریانم انداختم. از پنجره ی هال که درخت شمشاد را تماشا می کردم، زیر لب زمزمه کردم: دارد پاییز می شود. من فصل ها را از تغییر نور می شناسم و به تحولات آسمان حساسم.

4. یکجایی از The Abominable Bride، زمان حال و گذشته چنان درهم آمیخته شده که شرلوک را به جنون می کشاند. در کابوس خودش را می‌بیند در کنار آبشار درحالی‌ که با موریارتی گلاویز شده و یکی قصد دارد آن دیگری را به قعر دره بیندازد. میانه‌ی درگیری، شرلوک مبهوت به موریارتی می‌گوید "ولی تو در زمان آینده مُرده‌ای و من یادم است". موریارتی چند ثانیه به شرلوک نگاه می‌کند و با لبخند می‌گوید من مخلوق اشتباهات تو هستم. هرزمان که خطا کنی، من زنده‌ام و نابودت می‌کنم و این ربطی به حال و آینده ندارد.

5. یک سال است که روز-مره گی و ایضا روز-مرگی هایم در ایران می گذرد. یک سال گذشت. و چه خوب که گذشت. برای من ایران همیشه یک حس نوستالژیک پروانه ای داشت که حالا دیگر ندارد. از روزی که از ایران رفته بودم (که چه بچه بودم)، تا همین پارسال دلم خواسته بود مدتی ایران زندگی کنم و در ایران کار کنم. و حالا؟ نوستالژی ام به بهترین حالتش پودر شده، و حالا توی دستهایم گرفته امش تا به آبها و بادهای زمین بسپارمش برای همیشه. بعد فکر کردم شاید هم بهتر است بدهم با این خاکسترش نگینی بسازند و انگشترش کنم و برای همیشه به انگشت ِ حلقه ام بیندازمش... ایران آمدنم، برایم حکم "رنسانس" برای اروپا را داشت... اروپا با رنسانس، به قبل و بعد تقسیم شد...

6. نیمه عریان، در نور خوشایند این پنجره ها و خانه ای غرق در سکوتی چنین دلپذیر، به آشپزخانه می شوم. کمی بعدتر، بوی نیمرو و کره در سایه روشن ِ خانه می پیچد. سروچمان می گذارم و فکر میکنم ماهور، نجیب‌ترین دستگاه است. هم عیش می‌دهد و هم حزن با گوشه‌هایی با هر مقام. آنقدر که خلوت ِ این خانه را با این رنگ ِ نور پاییز و بوی اشتهاآور کره و نیمرو، نمی شکند... 

7. دارم خودم را پس می گیرم...


در جستجوی شایای از دست رفته...

مدت هاست که ننوشته ام...

اینروزها سخت بیمارم... حالم به شدت وخیم و جانم رسمن رو به قبله است. اگر بنشینم و تیتر بزنم بالای این فصل از روزهایم، می شود "عشق در سال وبا" (سلام مارکز). پریشب گل درشت ِ این روزها و شبهایم بود. از خستگی بیهوش شده بودم. بعد نمیدونم چه ساعتی از شب، بیدار شدم از خواب. تا اینجایش چیز عجیبی نبود. شگفتی ام اما از اونهمه حجم سنگینی روی سینه م بود که اونقدر فشارم داده بود که به خودم پیچیده بودم و تا مدتها توی تاریکی و سکوت اتاق دردناک هق هق زده بودم. زانوهام رو جمع کردم و دستمو بردم زیر زانوهام و بغلشون کردم و لبهای تکیده م رو گذاشتم روی زانوی راست، بعد هم چپ. زانوهام رو بوسیدم و هی وسط اشک و تاریکی پرسیدم چی به سرت اومده دخترم که اینجوری شدی؟ چی شده آخه که از عمق خواب بیدار شی و بی اینکه دلیل یگانه ای پیدا کنی اینطور به اشک و درد بنشینی؟...

داشتم می گفتم... وسطهای سال وباست. و چون بهش وقوف دارم سعی شایایی هم کردم که مریض نشوم. یا حداقل تا این حد مریض نشوم. اما خب! وبا واکسن نداشت و من هم که یک نصفه آدم بیشتر نیستم...

لاجرم این روزهایم روزهای سخت برزخ اند. همه‌چیز درعدم قطعیت. سال وبا. قحطی. روزهای تهی ِ ترسناک. روزهای تجاوزات روانی. روزهای دیدن آن زوایای پنهان که در وجود آدمی هر لحظه می‌تواند او را به ورطه‌ی نابودی بکشاند. روزهای ِ دستهای سیمانی. فقدان. روزهای واژه های نخراشیده ی تیز بر پوسته‌ی نازک جان. روزهای بی رنگ و خاکستری ِ زندگی. روزهای تنها دوام آوردن. روزهای مزخرفی به نام دفتر که من مدیر ارشدش هستم. روزهای قدم‌های لرزان روی پل معلق عشق... روزهای با این حال حواسم هست که توی جلسه ی بیخودِ کاری هم دستهایش را روی پشتم می گذارد و من پشتم وسط اینهمه سرما و تیله گی ِ چشمهایم، گرم می شود...

 گرچه دیگر شعرها فریبم نمی دهند، ولی باید از مرد بخواهم روزی یک شعر برایم بخواند و روانه کند... از امروز، روزی یک شعر به تقویم خواهم آویخت. تا روزی که برزخ تمام شود...

راستی! افغان‌ها به بغل کردن می‌ گویند: "در آغوش داخل شدن". یادم هست اول بار که در لندن این ترکیب را شنیدم شعفی توی نخاعم از بالا تا پایین دوید. چقدر این روزها به ترکیب این فعل احتیاج دارم. که به آغوشت داخل شوم...
...

نقیض یک قضیه صادق یک قضیه کاذب است، اما نقیض یک حقیقت ژرف گاهی حقیقت ژرف دیگری است*

تمام لباسهایم را کندم. تک به تک. با حوصله و تانی. انگار که دل-داده ای باشم که حالا، پای اشتیاق و بی قراری ِ انگشتان، صبوری میکند و لباسهای معشوق را با تاملی در نگاه، یک به یک در می آورد. انگار که معشوقی باشم که در تماس دستان عاشق، چیزی زیر پوستش کشیده میشود و تند تند ضربان می زند. دمای بدنش بالا میرود. از دوست داشتن تب می کند...

تمام لباسهایم را کندم... سرانگشتانم از پشت گردنم شروع کردند. فشاری نرم بر پوست، بر رگ... تن آدمیزاده چه موجودیت دارد. تنم را لمس کردم. سرشانه ها، بازوها، ترقوه، آخ از ترقوه، گردی و نرمی پستانهای کوچک نیمفی وار، گردابه ی شکم، کشاله ها، رانها، ساقها، پاها... سرم را خم کردم، سرشانه ی چپم را بوسیدم... لبم روی سرشانه ام مکثی کرد. چشمهایم را بستم. لبخندم شد. چشمهایم را باز کردم و با چشمانی هوشیار فکر کردم که دیگر چه خوب میدانم که آدمهایی از جنس من، آدمهای غیرعادی، نمی گویم غیرنرمال، دقیقن آدمهای غیرعادی، آدمهای غیرعادت، نمیتوانیم هم که زندگی عادی و روابط عادی داشته باشیم... چه خوبتر میدانم که لذت ‌های اصيل، قله‌های رفيع دارند و دره‌هایی بس عميق هم... من آدم ِ کوهم. قله کوه، آرامترین، استوارترین و من ترین کنج زمین است برای من. و البته که رنجش را به جان می خرم... و کاش بدانی که این روزها خیلی درد می ‌کشم، خیلی بیشتر از توان ِ این جسم و جان نازکم، متلاطمم و موجها سهمگینانه به صخره ها می کوبندم، خودم را لا به لای کاغذها و دیوارهای زشت و پنجره های کوتاه قایم کرده ام تا حواسم پرت شود از اینهمه سنگینی و کمی ِ هوای تازه ی نفس... با اینحال اما، آرامم و رگه ی باریکی از خوشبختی از این طرزِ غیرعادی، میدود به رگهایم و چیزی بی نام اما خوشایند را به همه ی تنم پمپاژ میکند...

ساقهایم را گونیا میکنم و لبم را میگذارم روی زانوهایم... میدانی؟ این قمار بازنده ندارد، تا دلت اما بخواهد، دل-تنگی دارد و شوقی تسلی ناپذیر، دوست داشتنی دردناک، که درمانی هم ندارد. حجم و عظمتی از تنهایی که بس زیباست اما سخت و نفس به شماره انداز هم هست... نه راه پس در دل-دادگی و نه پیش...




*هايزنبرگ