It’s like, at the end, there’s this surprise quiz: Am I proud of me? I gave my life to become the person I am right now. Was it worth what I paid?

(Richard Bach)

و باقی همه دراز کشیدن است!

بقالی زنی را دوست می‌داشت. با کنیزک ِ خاتون پیغام‌ها کرد که: "من چنینم و چنانم و عاشقم و می‌سوزم و آرام ندارم و بر من ستم‌ها می‌رود و دی چنین بودم و دوش بر من چنین گذشت." قصه های دراز فرو خواند.

کنیزک به خدمت خاتون آمد و گفت: "بقال سلام می‌رساند و می‌گوید که بیا تا تو را چنین کنم و چنان کنم". گفت: "به این سردی؟" گفت: "او دراز گفت اما مقصود این بود!"

آدمیتی طلب کن. مقصود این است. باقی، دراز کشیدن است. سخن را چون بسیار آرایش می‌کنند، مقصود فراموش می‌شود. اصل مقصود است. باقی، دردسر است. 

(فیه مافیه - مولانا)

حافظ به سعی آقای میم

وز دور 
بوسه بر رخ مهتاب می‌زدم
...

بوسه ی طلبیده و چند پاره سکوت...

ما بندگان ِ یاغی... و خدا انتقام سختی از ما گرفت... آنهم سرِ یک سیب... خدا نیست که اصلن...
...
...

ولادیمیر عزیزم،

بگذار برایت بنویسم که علت دیر خبر دادنم چیست. راستش را بخواهی روزهای کندی بر من می روند. اینروزها دچار مکثم. دچار وقفه... وقفه ای در رویارویی با چیزی که دقیقن نمیدانم اسمش چیست. شاید با یک خالی. با یک نبود...

شوهر خاله ام که در استخر غرق شده بود و مرده بود، سال 78، ابراهیم، پسرش، خردسال بود. 5 ساله بود. مانده بودند که چه بگویند. مادربزرگم حرفی زد که دیگران گوش ندادند اما من خوب یادم ماند. گفت "مرگ را از بچه‌ پنهان نکنید. بیاوریدش سرِ گورِ پدرش. بگذارید با چشم خودش ببیند آن که تا دیروز بابا بود، نه در سفر است نه در آسمان و نه در بهشت، که  از امشب زیر این خاک می‌آرامد. بگذارید هرچه می‌خواهد ضجه بزند و اشک بریزد، اما فرداروز "رفته" را از خدا و تقدیر و آسمان طلب نکند. که تا آخر عمر منتظر نماند روزی آن در باز شود و رفته، بازگردد." مادربزرگم زن عجیبی بود...

من؟ زنی در خود تنیده و سخت... زنی که دوام آورده... گرچه به سخت جانی ام این گمان نبود... و هر مواجهه با موجهایی چنین سهمگین، هراس غریبی در من افکنده و به صخره هایم کوبیده. ولی خوبیش این است: حسرتی ندارم. همیشه تمام بوده ام...

و حالا...
"برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم که بهتر ببیندمان
و دلی که بتواند و طاقت بیاورد"...
صمیمانه...

پ.ن. حالا کمی بخند... تشنه ی خنده ی نگاهتم...
می بوسمت...

در یک مهمانی، یکی از اعیان به دیگری-
"این داستان عشق مثل مخملک است. مرضی است که همه باید بگیرند. وقتی گرفتی خیالت راحت است."


در گوشه ای دیگر از همان مهمانی-
آنا به نجوا گفت: اگر راست می‌گویید و مرا دوست دارید کاری کنید که من آسوده باشم.
چهره‌ی ورونسکی درخشید.
من آسودگی ندارم و نمی‌توانم چیزی را که خودم هم ندارم به شما بدهم. من نمی‌توانم به خودم یا به شما به صورت دو آدم جدا فکر کنم. برای من شما و خودم یکی هستیم.
آنا: خوب این کار را برای من بکنید، دیگر اصلن این حرف‌ها را نزنید. ما برای هم دوستان مهربانی خواهیم بود.
ورونسکی: ما با هم دوست نخواهیم بود، خودتان خوب می‌دانید. ما یا شیرین‌کام‌ترین آدم‌ها خواهیم بود یا بدبخت‌ترین آن‌ها. و اختیار با شماست.
آنا می‌خواست چیزی بگوید اما ورونسکی حرفش را برید.
- من فقط یک تقاضا از شما دارم، حق امیدوار بودن. اجازه بدهید مثل حالا رنج بکشم. اگر این هم ممکن نیست به من امر کنید که بروم. خواهم رفت. اگر دیدارم برایتان ناخوشایند است، دیگر مرا نخواهید دید.


نا کارنینا- لئو تولستوی- ترجمه‌ی سروش حبیبی)

Timelessness of being...

بهار پشت در است. هنوز توی خانه ام نیامده. چمدان‌هایم را باز کرده ام اما هنوز دارم می چینم و جابجا می کنم. فکر کرده بودم بهار که بیاید من خیلی چیزهای بسیار دیگری را هم باید به فراموشی بسپارم. داستانی که در نگاه اول، یک روایت روزمره‌ی کار و زندگی بود اما در بطن آن نخهایی کشیده می شود و درسطحی دیگر، داستان را روایت می کند...

و با خودم امروز زمزمه می کردم: "چرا آن کسی که سهمی از روح آدم را برمی‌دارد، یادش می‌رود آن را سر جایش بگذارد؟"...

سیل رُها


... و بناهای جلیل و زیبای شهر، هرچه نزدیک نهر، از جانبِ جنوب و غربش و نیز معبدِ کلیسای مسیحیان را ویران کرد و در این واقعه، بیش از دو هزار آدمی مردند. بیشترشان به شب خفته بودند که ناگهان آب بر ایشان آمد و خفه شدند. چون شهر از صدای ناله‌ها مملو شد و چون ملک ابگر این صدمتی که شد بدید فرمود که همه‌ی آن صنعتگرانِ شهر دکاکین خود را از جانبِ نهر دورتر برند و کس دکانی از برای خویش به جانبِ نهر نسازد و به حکمتِ مساحان و خبرگان دکاکین را به قاعده‌ی عرضِ نهر دور نهادند و بر معیار قدیم افزودند که هرچند که [آب] بسیار و شدید باشد، عرضِ نهر از برایش تنگ نیاید که [نهر] آب را از ملتقای  بیست و پنج جریان از هر جانب می‌گیرد. ملک ابگر فرمود که همه‌ی آن کسان که شب را به جلوخوانها می‌گذرانند و به جانبِ نهر کار می‌کنند، از ماهِ تشرین قدم (آذر) تا نیسان (فروردین)، شب را به دکاکینشان نسپَرَند مگر شبگردان که شهر را می‌پایند، پنج از ایشان، همه‌ی زمستان، شب را به بارو سپرند، فراز آنجا که آب به شهر اندر می‌آید و چون دریافتند به شب و صدای آبهای بیرونِ [شهر] را شنیدند که به شهر داخل می‌شوند، و هر کس که آن صدا را بشنود و مهمل بگذارد و بیرون نیاید که «الحذر آب» به اهمال محکوم شود که فرمانِ مَلک را شکسته و این فرمان برقرار گشت از این زمان که چنین شد تا ابدالاباد. پس خداوندگارمان، ملک ابگر، فرمان داد که از برای سکونت ملوکانه کاخِ زمستانی بسازند در بت تَوْرا که همه‌ی زمستان را در آن بگذراند و به تابستان به ایوانِ نوی که از برایش در سرچشمه ساخته‌اند فروآید و نیز بزرگانش از برای سکونتِ خود ابنیه‌ای ساختند به محله‌‌ای که از برای شاه بود، به سوقِ علیا که بیت سَحَر خوانده می‌شود. از برای آنکه آرامشِ قدیمِ شهر برقرار شود، ملک ابگر فرمود که خراجِ معوقه‌ی اهل شهر و آنها که در دیه‌ها و مزارع ساکنند برداشته شود و خراجِ ایشان تا پنج سال، آنگاه که شهر به نفوس غنی و به ابنیه مزین شود موقوف شود. 

(عکس از علی شیربند)
یه شبی زار و پریشان
در میخانه زدم
ز غم هجر و فراقش
می سوزد جان و تنم

گفتمش باز کن ساقیِ من
منم آن مطرب خوش
که شکسته سازِ دلم

گفتمش می بده جام پیاپی بده
ز قرار رفته ازدست ، آمده است جان به لبم

تو ببین کاسه چشمم بنگر سرخی اشکم
بنگربنگر بنگر زحال مستم ز غم هجر و فراقت
چاک ، چاک است پیرهنم

گفتمش ساقی من بنواز این دل من
به سرم شور نماند
به فدایت جان و سرم
ساقی من


پ.ن. غیر این طرز این شعر را مخوان...

بت دیرین

آآآآآآخ از آن "جان" هایش...

آغاز 1398

و امسال را به نام "تو خود حجاب خودی شایا از میان برخیز" نامگذاری می کنم

All of life is a foreign country*

در تصویری مبهم و دور، بیست و یک ساله ام. در آن تابستان داغ مرداد تهران، بسی بی دریغ عاشقم. هوا داغ است و من از بیرون و درون ذوب می شوم. پلومرغ پخته ام و آورده ام پارک خانه ی هنرمندان. مردادماه است. پارک خانه ی هنرمندان هنوز اینهمه ساختمان ندارد و فضاهای خالی اش چشم نوازترند. گرمم است. با اینکه تجربه ی زندگی از سنم بزرگترم کرده، اما در چشم من ِ بیست و یک ساله، هنوز کلی راه مانده. ترسیده ام و نمی دانم آینده ام آمده؟ یا هنوز نیامده و من فقط منتظرش هستم؟ هنوز عشق پاسخ همه پرسشهاست و پنجشنبه روزی من تابلوی خط-نقاشی یی کشیده ام که غروبی را تصویر می کند و در زمینه ی دریای آبی رنگش خوش-نویسی کرده ام که:

دچار یعنی
عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
اگر ماهی کوچک ، دچار آبی دریای بیکران باشد...

تابلو با قطع بزرگ هنوز هم روی دیوار خانه ی صفورا آویزان است و هرازگاهی مادرم گرد و خاکش را دستمال می کشد...

و حالا؟ برگشته ام به همان کنج آرام خودم در جزیره. سالها از بیست و یک سالگی ام می گذرد و من امروز دوباره از خودم پرسیدم آینده ام آمده؟ یا هنوز نیامده و من فقط منتظرش هستم؟!... سیگاری از کنج میز آشپزخانه برداشتم و لبخند محوی زیر لبم دوید که عمری دگر بباید احتمالن...

من آدمی هستم که برای رویایی که از ایران داشتم راهی ساختم و رفتمش. اما به رویایم هنوز هم نمی رسم چرا که خشتهای اولش را هی راست می چینم ولی زمین آنجا راست نیست و در سراشیب است و دسترنجم هی واژگون می شود. معماری نخوانده ام اما اینقدر می فهمم که پی ِ دیگری باید آنجا ساخت. طرزی که من ِ الانم نیستم حداقل. فلذا فعلن همینجا در کنجی خلوت در جزیره نشسته ام تا روزگاری عمری شاید دیگر...


*Jack Kerouac

به قول خانم گوگوش فرصت تولد دوباره نیست مردن دوباره ی من وقتشه...


Lawrence Talbott: I wish things were different.
Sir John Talbott: Never look back Lawrence, never look back. The past is wilderness of horrors.
 )Wolfman,  2009(

یک هفته ای میشود که برگشته ام به جزیره. مدتهاست دارم سعی می کنم تجربه ی چند ماه آخر کاری ام در ایران را فراموش کنم و یادم ببرم که چه حجمی از حقارت مشامم را زد. به این هم امیدوارم که زندگی در من نیروی قویتری دارد و لابد زود فراموشش می کنم...


"فقط دوست داشتن حفظم می کند
اما فایده اش چیست؟"...

(فروغ فرخزاد)



فایده ای نداشت. فروغ امروز مُرد...

لاهور از آنچه از دور به نظر می رسد بسیاااار زیباتر است


بالاخره اومدم پاکستان. همیشه همسایه ی کناری بود ولی هیچوقت ندیده بودمش. اینرا بگذار کنار مغزشویی از افراطی های پاکستان و هجمه ی عظیم و تصویر کج و کول میدیا از ناامنی، فقر و کثیفی از آن کشور.

و؟ پاکستان مرا به شگفتی انداخت. بخصوص لاهور. لاهور مرا شیفته ی خودش کرد. لاهور شهر تاریخی و بسیار شگفت انگیزیه. بیخود نیست انگلیسی های استعماری نرسیده عاشقش شدند و شد مقر اصلی شان. فصل خوبی رفتم. اسلام آباد سرد بود ولی لاهور بهاری. شهر قدیم لاهور و شهر جدید. معماری مغولی و انگلیسی ِ هندی شده. البته که حواسم بود به فاصله ی طبقاتی و فقر بارز شهر هم. با همه ی اینها اما، لاهور مرا که مغزشویی عظمایی شده بودم در تمام این سالها، به شددددت غافلگیر کرد. و من مدام مقایسه ای هم داشتم از تهران با لاهور. لاهور زنده تر، پویاتر، نمادها عیان تر و بسی آرامتر از تهران بود. مردمانی ساده تر، مهربانتر و خاکی تر. و چه زیبا هستند. مردمان لاهور، مرد و زن، واقعن زیبا هستند. 

رفتن و دیدن و یادگرفتن از لاهوری ها برای ایرانی ها؟ هایلی ریکامندد.

مُزمن‌ها، ماشین‌ هایی‌اند که توی‌ شان عیبی برداشته که نمی‌شود تعمیرش کرد. عیب‌ های کهنه‌ ای که سال‌ های متمادی سرِ صاحبشان را به سنگ زده‌اند*


من به احترام حس پروانه ای و نوستالژیکی که به این کشور داشتم و باید برایش حقی قائل می شدم، پا در رکاب کردم. آمدم خودم ببینم و زندگی اش کنم. هزاران فرسخ دورتر نایستاده باشم و گلو دریده باشم که لنگش کن. به این سرزمین حس تعلق متفاوتی دارم. می دانی؟ برای من، زندگی در لندن مثل یک ازدواج موفق توافقی می ماند. همه چیزش سرجایش است. از قبل طرف را مبسوط و سنجیده نگاه کرده ای، بالا و پایینش را بررسی کرده ای، سبک سنگین کرده ای، شرایط اقتصادی و خانوادگی اش را در نظر گرفته ای، کل خانواده رویش توافق دارند، به نظرت با معیارهایت جور بوده اند و بعد قبول کرده ای. آرامش نسبی خوبی داری در این رابطه و کارت را میکنی و بچه هایت را بزرگ می کنی و آینده، روشن تر است.

رابطه ام با ایران اما از جنس حمله های شدید و ملتهب عاشقانه به یک معشوق ابیوزر بی شعور و نفهم و حرامزاده است. تو را ابیوز که می کند هیچ، کتکت می زند و پولت را هم می چاپد. دل رنجیده و خونین از خانه می روی و تف می کنی که قلم پاهایم را خواهم شکست اگر بخواهم دوباره برگردم ولی با اینحال باز هم به او بر می گردی. به آن معشوق ابیوزر پشت می کنی و می گویی دیگر برنمی گردی، در حالی که می دانی باز هم برخواهی گشت. دوستش می داری و به او معتادی. و عاشقی دلیل نمی خواهد. تو را از آن گریزی نیست...

و خب! این رابطه سالم نیست. حداقل در طولانی مدت نیست. حالا نمی خواهم بگویم ایران بدترین جا بود که آمدم. نه. دنیادیده تر از این حرفهایم. با این حال، این بستر جان آدمی را می گیرد، خفه میکند. مدام در انکار و نافهمی. پذیرش و تسلیم. سکوت و هم‌ دستی. ما هنوز در این مرحله ایم و از از آن جان بدر نبرده‌ایم. ما همه هم‌ دست سکوتی بزرگ هستیم و بهای آن  را یک روز خواهیم پرداخت. کمال داود می گفت شری را که انجام داده ایم اما بیان نکرده ایم و به عهده نگرفته ‌ایم، بی شک آن را دوباره زندگی خواهیم کرد. و نیچه هم می گفت: "راز پدر را پسر فاش خواهد کرد."

 بیماری بزرگ ما این هم دستی ما در توافقی نانوشته است. یک رنگی. یک شکلی. هنوز هم عادت نکرده ام که چه همه یک شکل لباس می پوشیم. یک شکل آرایش می کنیم. بیماری ما متفق‌القولی‌ ست. خدایی یگانه، تفکری یگانه، این ما را خواهد کشت. ما با تحرک زندگی و تکثر زندگی ها مشکل داریم. اینجور ادامه بدهیم، دست ها و پاهایمان در پیری ای زودرس خشک خواهند شد. از من بپرسی می گویم، ایران به یک ارتوپد بسیار ورزیده و ماهر نیازمند است تا گره های کور تنش را تشخیص دهد، دستش را روی آن بگذارد و آرام بازشان کند. ولی به نظر تو چه می شود کرد با یک بیمار لجوج و یکدنده و زبان نفهم که تن به پزشک نمی دهد؟ نسخه برتابیدن پیشکش...


پرواز بر آشیانه‌ی فاخته- کن کیسی، چیف برامدون سرخپوست


2019 resolution:

1) Make.
2) Love.
3) Make love. 

خاقانی به سعی شایا

ما را شکار کرد
و بیفکند
و برنداشت

...

مردها داستان را ازجایی‌ که زن عاشقشان شده روایت می‌کنند. نه‌انگار دو دل تپیده، نه‌انگار روزگاری، دو خرمن آتش گرفته*

من بعد از لیسانسم یکراست به بریتانیا رفتم. برای تحصیل. قرار هم بود بعد از اتمام فوق لیسانسم برگردم. و برنگشتم. سال اول در لندن بر من بسیار سخت رفت. زخمی بودم. لندن را نمی فهمیدم. دلتنگی های عمیق و عجیب و بیمارگونه ای داشتم. اما از همان نیمه های سال اول با وجود دردی که اسم هم نداشت و مرا می پیچاند به بعد، عاشق کنج خلوتم در خیابان فیلبیچ رود شدم. عاشق کوچه ای در منطقه ای نسبتن مرفه که شهرسازی خوبش خلوت و سکوتش را در مرکز لندن حفظ کرده بود. عاشق هلالی بودن کوچه با درختان بلند در محوطه ی میانی کوچه که خلوتگاهی دور از غوغای خیابان مرکزی واریک استریت می ساختند، و عاشق پنجره ی اتاقک بسیار کوچکم (در آن خانه که هر اتاقش به اجاره ی فردی از کشوری بود، "اتاق بچه" بخاطر کمتر بودن اجاره و تناسب بهترش با پول بورس دانشجویی که از دانشگاه لندن می گرفتم، نصیب من بود). بعد از اسباب کشی دردناکم از منطقه ی سِوِن سیسترز، خیلی زود جذب آنچه شدم که می توانستم از زندگی در لندن در خیابان فیلبیچ رود ببینم و یاد بگیرم. عاشق پاکی و تمییزی و نظم کوچه، با ردیف خانه هایی هم شکل به سبک ویکتوریایی با دیوارهای سپید و درهای مشکی. شیک. با ستونهایی در ورودی آنها. و خانه ی شماره ی 20. خانه ای که زندگی کوچک من در آن جا می گرفت. کم کم همسایه هایم را می شناختم هرچند با آنها حرف نمی زدم و آنها هم با من حرف نمی زدند. کم کم لهجه ها، لباس ها و سبک و سیاق آنها را می شناختم. از همان سال 2004 بود که کالین را در یک سربه هوایی، در یکی از خیابانگردی های نزدیک خانه پیدا کردم و الان 14 سال است که کسی غیر از او موهایم را کوتاه نکرده. سال 2014، کریسمس، یک بطری شراب شیراز خریدم و رفتم دکانش. بعد از اینکه چتری هایم را کوتاه کرد، با هم به مناسبت دهمین سالگرد مشتری بودنش گیلاسی زدیم. خوشحال بود. گفت چه سالگرد خوب و تکی. ازدواج خوبی داشتیما. و هر دو با همکارانش خندیدیم.

من بعد از لیسانسم یکراست به بریتانیا رفتم. هیچوقت وقت نشد که در ایران کار کنم. البته که کار کرده بودم در دوران دانشجویی ام در دانشگاه امیرکبیر. پاره وقت اما و برای دل خودم و پول توجیبی که می گرفتم. هیچوقت وقت نشد که در ایران کار تمام وقت درست درمانی داشته باشم. بعد، در لندن، از همان سال اول در خیابان فیلبیچ رود، دلم آرزو کرده بود که روزی برگردم به ایران و در ایران کار کنم. دیگر تویی که اینجا را با من از 2009 آمده ای، روزمره هایم تا اواخر 2016 را خوانده  ای و با من از همین صفحه راه آمده ای. حالا نه اینکه من زندگی ام را اینجا می نوشتم/می نویسم، اما روزنه ای هم هست شایا بر آنچه در آنهمه سالها بر من می گذشته و من خلوتم را اینجا می آورده ام. بعد از آمدنم به ایران اما؟... من چیزی اینجا ننوشتم... خشک شدم آیا؟! شدم. گرچه به امید تراویدن آمده بودم...

من بعد از لیسانسم یکراست به بریتانیا رفتم. هیچوقت وقت نشد که در ایران کار کنم. 2016 که به طرزی باورنکردنی یک موقعیت شغلی در ایران برایم پیش آمد، درنگ نکردم. من زندگی حرفه ایم را در لندن آغاز کردم و ساختم، اما این تمنا و نوستالژی کودکانه ای که به زندگی و کار در ایران داشتم را باید حقی برایش قائل می شدم و شدم. با اینکه مسیرم عوض می شد و داشتم خودم را دوباره جایی پرتاب می کردم که هیچ ایده ای نداشتم که کجا و چطور فرود خواهم آمد، چشمهایم را دوباره بستم و پریدم. حالا؟ دوسال و اندکی از زندگی من در ایران گذشته. ماه گذشته از کارم استعفا دادم و با دعوا از کارم بیرون آمدم. تمام این دوسال چیزی شد که انتظارش را نداشتم. تمام این دوسال اینجا ننوشتم. حالا، حالا که آرام آرام خودم را دوباره بازمی یابم، برایت از این دوسال خواهم گفت. حالا که از سرم گذشته، نشسته ام از دورتر به تماشایش.

ادامه دارد. با ما باشید...


* فریدون زعیم اوغلو
  

مولانا به سعی شایا

بیخود بنشین پیشم
بیخود کن
و بی‌خویشم


- لدفن...

I have studied on the hotel guests for weeks now. I have been meticulously observing you and Fred, Leena, the Russians the Arabs, the young and the old and I have finally come to a conclusion: I have to choose… I have to choose what is really worth telling horror or desire, and I choose “desire”. You, each one of you, you opened my eyes, you made me see that I should not be wasting my time on the senselessness of horror. I came to this, I can’t play Hitler; I want to tell about your desire, my desire, so pure, so impossible, so immoral, but it does not matter because that what makes us alive.

(Youth- Paolo Sorrentino- 2015)