درد به مثابه ی تنها سند وجود...

1. امروز جمعه است. از آن روزهایی که در این یک ساله که در ایران زندگی می کنم، به ندرت داشته ام. خلوت، ساکت...

2. عاشق نور این خانه ی جدیدم هستم. سایه روشن. و من همیشه غلام خانه های تمییز و کم اثات و خلوت و سایه روشنم. "خانه" برایم یعنی همین.

3. دیر از خواب بیدار شدم. از زیر پتو که درآمدم، لرزم شد. تابستان است هنوز. هست؟ شالی روی شانه های عریانم انداختم. از پنجره ی هال که درخت شمشاد را تماشا می کردم، زیر لب زمزمه کردم: دارد پاییز می شود. من فصل ها را از تغییر نور می شناسم و به تحولات آسمان حساسم.

4. یکجایی از The Abominable Bride، زمان حال و گذشته چنان درهم آمیخته شده که شرلوک را به جنون می کشاند. در کابوس خودش را می‌بیند در کنار آبشار درحالی‌ که با موریارتی گلاویز شده و یکی قصد دارد آن دیگری را به قعر دره بیندازد. میانه‌ی درگیری، شرلوک مبهوت به موریارتی می‌گوید "ولی تو در زمان آینده مُرده‌ای و من یادم است". موریارتی چند ثانیه به شرلوک نگاه می‌کند و با لبخند می‌گوید من مخلوق اشتباهات تو هستم. هرزمان که خطا کنی، من زنده‌ام و نابودت می‌کنم و این ربطی به حال و آینده ندارد.

5. یک سال است که روز-مره گی و ایضا روز-مرگی هایم در ایران می گذرد. یک سال گذشت. و چه خوب که گذشت. برای من ایران همیشه یک حس نوستالژیک پروانه ای داشت که حالا دیگر ندارد. از روزی که از ایران رفته بودم (که چه بچه بودم)، تا همین پارسال دلم خواسته بود مدتی ایران زندگی کنم و در ایران کار کنم. و حالا؟ نوستالژی ام به بهترین حالتش پودر شده، و حالا توی دستهایم گرفته امش تا به آبها و بادهای زمین بسپارمش برای همیشه. بعد فکر کردم شاید هم بهتر است بدهم با این خاکسترش نگینی بسازند و انگشترش کنم و برای همیشه به انگشت ِ حلقه ام بیندازمش... ایران آمدنم، برایم حکم "رنسانس" برای اروپا را داشت... اروپا با رنسانس، به قبل و بعد تقسیم شد...

6. نیمه عریان، در نور خوشایند این پنجره ها و خانه ای غرق در سکوتی چنین دلپذیر، به آشپزخانه می شوم. کمی بعدتر، بوی نیمرو و کره در سایه روشن ِ خانه می پیچد. سروچمان می گذارم و فکر میکنم ماهور، نجیب‌ترین دستگاه است. هم عیش می‌دهد و هم حزن با گوشه‌هایی با هر مقام. آنقدر که خلوت ِ این خانه را با این رنگ ِ نور پاییز و بوی اشتهاآور کره و نیمرو، نمی شکند... 

7. دارم خودم را پس می گیرم...


در جستجوی شایای از دست رفته...

مدت هاست که ننوشته ام...

اینروزها سخت بیمارم... حالم به شدت وخیم و جانم رسمن رو به قبله است. اگر بنشینم و تیتر بزنم بالای این فصل از روزهایم، می شود "عشق در سال وبا" (سلام مارکز). پریشب گل درشت ِ این روزها و شبهایم بود. از خستگی بیهوش شده بودم. بعد نمیدونم چه ساعتی از شب، بیدار شدم از خواب. تا اینجایش چیز عجیبی نبود. شگفتی ام اما از اونهمه حجم سنگینی روی سینه م بود که اونقدر فشارم داده بود که به خودم پیچیده بودم و تا مدتها توی تاریکی و سکوت اتاق دردناک هق هق زده بودم. زانوهام رو جمع کردم و دستمو بردم زیر زانوهام و بغلشون کردم و لبهای تکیده م رو گذاشتم روی زانوی راست، بعد هم چپ. زانوهام رو بوسیدم و هی وسط اشک و تاریکی پرسیدم چی به سرت اومده دخترم که اینجوری شدی؟ چی شده آخه که از عمق خواب بیدار شی و بی اینکه دلیل یگانه ای پیدا کنی اینطور به اشک و درد بنشینی؟...

داشتم می گفتم... وسطهای سال وباست. و چون بهش وقوف دارم سعی شایایی هم کردم که مریض نشوم. یا حداقل تا این حد مریض نشوم. اما خب! وبا واکسن نداشت و من هم که یک نصفه آدم بیشتر نیستم...

لاجرم این روزهایم روزهای سخت برزخ اند. همه‌چیز درعدم قطعیت. سال وبا. قحطی. روزهای تهی ِ ترسناک. روزهای تجاوزات روانی. روزهای دیدن آن زوایای پنهان که در وجود آدمی هر لحظه می‌تواند او را به ورطه‌ی نابودی بکشاند. روزهای ِ دستهای سیمانی. فقدان. روزهای واژه های نخراشیده ی تیز بر پوسته‌ی نازک جان. روزهای بی رنگ و خاکستری ِ زندگی. روزهای تنها دوام آوردن. روزهای مزخرفی به نام دفتر که من مدیر ارشدش هستم. روزهای قدم‌های لرزان روی پل معلق عشق... روزهای با این حال حواسم هست که توی جلسه ی بیخودِ کاری هم دستهایش را روی پشتم می گذارد و من پشتم وسط اینهمه سرما و تیله گی ِ چشمهایم، گرم می شود...

 گرچه دیگر شعرها فریبم نمی دهند، ولی باید از مرد بخواهم روزی یک شعر برایم بخواند و روانه کند... از امروز، روزی یک شعر به تقویم خواهم آویخت. تا روزی که برزخ تمام شود...

راستی! افغان‌ها به بغل کردن می‌ گویند: "در آغوش داخل شدن". یادم هست اول بار که در لندن این ترکیب را شنیدم شعفی توی نخاعم از بالا تا پایین دوید. چقدر این روزها به ترکیب این فعل احتیاج دارم. که به آغوشت داخل شوم...
...

نقیض یک قضیه صادق یک قضیه کاذب است، اما نقیض یک حقیقت ژرف گاهی حقیقت ژرف دیگری است*

تمام لباسهایم را کندم. تک به تک. با حوصله و تانی. انگار که دل-داده ای باشم که حالا، پای اشتیاق و بی قراری ِ انگشتان، صبوری میکند و لباسهای معشوق را با تاملی در نگاه، یک به یک در می آورد. انگار که معشوقی باشم که در تماس دستان عاشق، چیزی زیر پوستش کشیده میشود و تند تند ضربان می زند. دمای بدنش بالا میرود. از دوست داشتن تب می کند...

تمام لباسهایم را کندم... سرانگشتانم از پشت گردنم شروع کردند. فشاری نرم بر پوست، بر رگ... تن آدمیزاده چه موجودیت دارد. تنم را لمس کردم. سرشانه ها، بازوها، ترقوه، آخ از ترقوه، گردی و نرمی پستانهای کوچک نیمفی وار، گردابه ی شکم، کشاله ها، رانها، ساقها، پاها... سرم را خم کردم، سرشانه ی چپم را بوسیدم... لبم روی سرشانه ام مکثی کرد. چشمهایم را بستم. لبخندم شد. چشمهایم را باز کردم و با چشمانی هوشیار فکر کردم که دیگر چه خوب میدانم که آدمهایی از جنس من، آدمهای غیرعادی، نمی گویم غیرنرمال، دقیقن آدمهای غیرعادی، آدمهای غیرعادت، نمیتوانیم هم که زندگی عادی و روابط عادی داشته باشیم... چه خوبتر میدانم که لذت ‌های اصيل، قله‌های رفيع دارند و دره‌هایی بس عميق هم... من آدم ِ کوهم. قله کوه، آرامترین، استوارترین و من ترین کنج زمین است برای من. و البته که رنجش را به جان می خرم... و کاش بدانی که این روزها خیلی درد می ‌کشم، خیلی بیشتر از توان ِ این جسم و جان نازکم، متلاطمم و موجها سهمگینانه به صخره ها می کوبندم، خودم را لا به لای کاغذها و دیوارهای زشت و پنجره های کوتاه قایم کرده ام تا حواسم پرت شود از اینهمه سنگینی و کمی ِ هوای تازه ی نفس... با اینحال اما، آرامم و رگه ی باریکی از خوشبختی از این طرزِ غیرعادی، میدود به رگهایم و چیزی بی نام اما خوشایند را به همه ی تنم پمپاژ میکند...

ساقهایم را گونیا میکنم و لبم را میگذارم روی زانوهایم... میدانی؟ این قمار بازنده ندارد، تا دلت اما بخواهد، دل-تنگی دارد و شوقی تسلی ناپذیر، دوست داشتنی دردناک، که درمانی هم ندارد. حجم و عظمتی از تنهایی که بس زیباست اما سخت و نفس به شماره انداز هم هست... نه راه پس در دل-دادگی و نه پیش...




*هايزنبرگ
تنم را سبک می‌کنم و می‌ پرم
بر جاده‌هايی که تواَم می‌برد
تو از نفَس تو می‌آيد و
می ‌رود با من
(لب-ريخته‌ها - يدالله رؤيايی)

توی تاریکی برمی گردم نگاهش میکنم. نفسش روی گونه ام است. لبم را آرام و آهسته روی گوشش میگذارم و چیزکی، حرفکی، آرام از ته گلویم تا پشت لبهایم خودش را بالا می کشد... لبم اما جز به بوسه باز نمیشود که بگوید: جان من! در این روزها و شبها، که بقول مجید آقای ظروفچی بلا روزگاری ست، لحظاتی هست که ایمان را با شدتی خیره کننده و گاه غیر قابل تحمل در تک تک رگها و مویرگهایم می چشم و لحظه ای بعدتر آنچنان کافرم که تنها باید خود خدا باشی تا دوباره مومنم کنی...

و من؟ تاب میخورم بین این ایمان و کفر... بین این تعلیق و تعلق... و سرم گیج می رود... چشمانم را می بندم و شقیقه اش را میبوسم...

می بینی گلم؟ راه میان بیگانگی و یگانگی، چه داغ است و چه نفس گیر و خاطره ساز... اما همانقدر هم پرمخاطره... از درون آغاز می شود، در درون امتداد می یابد، موج برمیدارد و در درون من انگار هیچ پایانی هم ندارد... دلم اسیر موجهاست... می بینی؟...

سندروم پای بیقرار گرفته ام...
...

ولادیمیر عزیزم،

الان که برایت خود-نویسی میکنم، شب است و نشسته ام در "حرا-خانه" ام. این اسمی ست که علی به خانه ام داده. راست هم میگوید. آنقدر که ساکت است و آرام است. در ایرانِ شلخته، که فرد معنایی ندارد و جمع هم کلافه ات میکند، دنج ترین جای این تکه از زمین است که میتوانی بدان پناه ببری از هیاهو. درِ خانه را که پشت سرم می بندم، دنیا آن پشت تمام میشود. من میمانم و سکوت و قهوه و سیگارهایی گاه به گاه...

مشهد را هیچوقت دوست نداشتم. و حالا شوخی روزگار را ببین که دور جهان را گشته ام، آفاق را گردیده ام و حالا حراخانه ام را در مشهد یافته ام! هنوز نه شهر را بلدم و نه کسی را می شناسم. رها کرده ام زمان بگذرد ببینم از ترکیب من و مشهد چه درمی آید!

ولادیمیر، عزیزم،

از حال من اگر پرسیده باشی، باید برایت بگویم که با پروست همذات پنداری عمیقی دارم اینروزها... من هم دیگر مثل پروست با "بیماری" ام کنار آمده ام و حتی آنرا بخشی از زندگیِ آفرینشی ام می بینم. از پروست یادگرفته ام و دیگر نمی پرسم که چگونه باید از دست این بیماری ام خلاص شوم و دوا و درمانم چیست. یادت هست چه گفته بود؟ که در برابر بعضی بیماریها "گاه جسورترین جراحان نیز ناگزیرند از خود بپرسند آیا صلاح هست که بیمار را از بیماری اش محروم کنند؟"...

از ایران و زندگی ام در ایران پرسیده بودی. بگذار برایت بگویم که اینجا، در ایران، آدمها – یا حداقل آدمهایی که من می بینم- دنیایشان بسی کوچک است. با مفاهیمی ساده، خواسته‌هایی ابتدایی و برداشتی ساده‌انگارانه از همه چیز و هر چیز. زندگی اینجا یک جور انقباض دارد. ره به گشادگی انگار نمی برد. دنیاهای منقبض شده و زندگیهای آب رفته... و درعین حال پیچیده! پیچیده نه به معنای لایه لایه و عمیق. نه. که در هم لولیده و ناتمییز و مبهم. گاهن نمیفهمم کی با کی و چی چه نسبتی دارد. روابط خیلی از آدمها اینجا نسبت یک به یک نیست. نسبت چندصدم اعشار به چندین نفر است! از این زاویه، ایران گیجم میکند اینقدر که درهم برهم درهم می لولد و روراست نیست... صداقت اینجا واژه ای کمیاب است...

من؟ دلم بر اینهمه تاخوردگیها و درهم تنیدگیهای بیهوده می گیرد. و تو که میدانی. من آدمی اکسپرسیوم. با همه ی این در هم لولیدگی، آرام دوروبریهایم را میبوسم و از درِ حراخانه که بیرون میزنم، خودم را در هیاهوی کوچه های شهر گم میکنم...

دلم برایت سخت تنگ میشود، ولادیمیر...


لبخندمه. برگشتم خونه و این لبخنده جمع نمیشه از رو صورتم.

دوسال پیشا بود. داشتم آدرس شایا رو عوض میکردم که اسباب کشی کنم به صفحه جدید، که اولین ایمیلش رو گرفته بودم که آدرس رو برا منم بفرست. اولش خب خیلی رسمی و اتوکشیده به هم ایمیل زدیم بعدش اما یک ال.دیِ سبک و سیال بین ما رشد کرد. دو ماهم نگذشته بود که براش نوشته بودم که رسد آدمی به جایی که جات رو تو این شهر جابه جا خالی کنه، بی هیچ صدا و تصویری ازت هم. اصلنم اغراق نکرده بودم.

عصر بود. از صبحش با بابا دوتایی هر کدوم تو لاک خودمون بودیم. من؟ کمی موسیقی یواش گوش میکردم، کمی برا خودم مینوشتم، دراز میکشیدم، پا میشدم و اصلن یه حال رخوتناکِ خوبی داشتم. عصری زدم به خیابونای شلخته ی این شهر. هوا خوب بود. رفتم شهر کتاب. لای کتابا و بویِ کاغذ پرسه زدم. دوباره پاشیدم به خیابون.

همینجور برا خودم سرخوش، قدم میزدم و مردم رو دید مبسوطی میزدم که گوشیم زنگ خورد. چندلحظه، بی اینکه جواب بدم، به صفحه خیره بودم. انتظار این اسم رو گوشیم رو نداشتم. ما آدمهای نوشتاری بودیم با هم، حتی بعد از اون شبی که شماره موبایل ردوبدل کرده بودیم. جواب دادم. گفت: شای! بیرونی؟ داری قدم میزنی؟ خندیدم که آره. گفت بیام ببینمت. کجایی؟ بیام برت دارم؟ من؟ شوکه شده بودم اولش. انتظارشو نداشتم. بعدش گفتم نه. ما آدمهای نوشتاری هستیم. بذار همینجوری بمونیم. همینجوری خوشیم. گفت باشه. قطع کردیم.

ده دقیقه نکشید که دوباره زنگ زد. گفت شای دارم میام طرفت! نفسم به شماره افتاد. خندیدم که بیخیال. که خوشیم همینجوری که. گفت نگران نباش. دیدن هم چیزیو بین ما عوض نمیکنه. نترس دخترم.

تا حالا اینجوری برام پیش نیومده بود. که یکی با طرز صداش بلد باشه مجابم کنه که اتفاقن بیا. ببین. بمون. چیزی از آرمانهای ما کم و عوض نمیشه. صداش نرم نرم گاردمو گرفت. در کمال ناباوری از خودم، گفتم باشه!

تو راه که برمیگشتم با خودم به این نتیجه رسیدم که چه حس های فوق‌العاده‌ی زندگیم رو مدیون همین وبلاگمم.

الان؟ لبخندمه. برگشتم خونه و این لبخنده جمع نمیشه از رو صورتم...

1. نشسته بودیم به کثیف خوری. سانویچ هایدا. پیشنهادش از من بود. گفته بودم چند ساله نخورده م. بعد داوود دستش رو گذاشت روی شکمش و گفت: دل درد گرفتم. خندیدم گفتم منظورت از "دل"، شکمته دیگه؟ راست تو چشمام نیگاه کرد گفت گیرایی میدی شایا! من؟ دو نقطه نیش باز

2. برای "دل"-درد ِ خودم چایی نبات ریختم اومدم تو بالکن یه سیگار بکشم. تنهام. صفورا مسافرته. خونه، بی آبجی کوچیکه، خیلی ساکت تره. اتاقش رو من به ارث بردم. هنوز موهای بلندش اینطرف و اونطرف اتاق پیدا میشه. نیمه خواب بودم و با چشمهای بسته فهمیدم که بابا اومده دم اتاق، دید خوابم هنوز، رفت برای خودش چای ریخت و تنهایی صبجونه خورد و رفت.

3. سه هفته ی کاری بشدت شلوغ را از سر گذرانده ام. دو هفته اش در لندن و یک هفته اش در دبی. تجربه ی ارگانیزر بودن و بعد هم مدیریت کردن برنامه ای در اون سطح در دبی کار طاقت فرسا و پرخستگی و بیخوابی یی بود. آنقدر ولی خوب برگزار شد و آنقدر از خودم راضی و خودشیفته بودم که خستگی ذهنی و روانی ام دررفت. جسمم اما به تهران افقی رسید.

4. تابستان هم دست و پایش را از تهران جمع کرد بالاخره. هوا خوب است و من گیجم. گیجی ام از خانه ی هنرمندان وخیم شد. قبلش هم گیج بودم باهاش، اما خودم را به نفهمیدن میزدم. آنشب هم که دستش را روی پشتم گذاشت تا اول من رد شوم، باز هم خودم را به نفهمیدن زدم. جلوی گوشواره ها و انگشترها ایستاده بودم به تماشا. یک ست گوشواره ی انار خیلی خوشرنگ بود، اشاره کردم که اینو نیگا! چه قشنگه. رد شدیم. آمدیم بیرون. بسته قرمز رنگ رو گرفت جلو چشام و گفت: ببینمش روی گوشِت! گوشواره رو بی اینکه بفهمم خریده بود. شالم رو کنار زدم. دستم که به گوشم رفت، گرفت و گوشواره رو به گوشم آویخت. گفت چه بهت میاد. من کلی تشکر کردم و لبخند مذبوحانه ای زدم، که یعنی باز هم نفهمیدم. از اقرار به این فهمیدن، میترسم...

5. ایران گیجم میکند...

!مزن تیر خطا 
آرام بنشین
و مگیر از خود
تماشای شکاری را که از دست تو خواهد رفت
...

(فاضل نظری)

گیجم. گیجی ِ خوب. نه از نوع "کانفیوژن"، که از جنس "آلیس در سرزمین عجایب بودگی". که هنوز نمیدونم قراره خونه م کجا باشه؟ پس فردا کودوم شهرم؟ امروز قراره کی رو ببینم؟ هنوز چمدونها و بسته ها رو باز نکرده م. اینروزها زندگی ام تاخورده و جا شده توی یک کوله پشتی سبک و کوچک. دقیقن در ابعاد کوله پشتی ام زندگی میکنم. هیچ چیز در افق روشن نیست، اما این مِه ش اذیت نمی کنه که هیچ، فضا رو تلطیف هم کرده. با اینحال؟ من گیجم. چیزی که اما واضحه اینه که خودم میفهمم از گذشته فاصله گرفته م. گذشته در من پوست انداخته و من ِ گذشته م رو به سختی به جا میارم. و حالا بیشتر از همیشه میدونم که به رویا و آرزو و تمنا و البته تقلای زندگی باور دارم. بدون رویا زندگیم رسمن گیاهیه گرچه میدونم واقعیت ایز لس پوئتیک.

حافظ به سعی شایا

خرقه جایی گرو
و
...باده و دفتر جایی

(!شرح حال)
اینروزها مدام در سفرم. کاری و غیرکاری. هنوز خانه ای از آن ِ خود ندارم، پس به راهها و شهرها و روستاهای ایران زده ام. در این سه هفته که از ایران آمدنم میگذره، یک هفته اش را هم تهران نبوده ام. هر دو-سه روزی جایی بوده ام متفاوت، دیاری بوده ام دیگر.

جانم سفری است، هی مبندیدم!

مولانا به سعی شایا

مرا عهدیست با شادی
که 
شادی آنِ من باشد
...

1. ببخشید آقا ازین مانتو سایز کوچیکشو دارین؟ - برا خودتون میخواین؟ - بله - خیر خانم! برای سایز این کمر شما ما هیچ مانتویی نداریم!

2. اووووف کمرشو! کمرباریک من، آخ بیا به نزدیک من!

3. - ببخشید خانوم! - با من بودین؟ - بله! –بفرمایید؟ - تو رو خدا خانم بگو کدوم دکتر میری؟ - ببخشید؟!!! - رژیم میگیری؟ عمل کردی؟! - خانم! من نه رژیم میگیرم نه عمل کردم! –امکان نداره! بخدا اگه بگی پیش کی میری پورسانت هم حاضرم بدم!!! - نه خانم! اینا که شما میگی نیست! –واقعن اگه اینجوره خوش به سعادتت!

4. !!!

نتیجه ی اخلاقی: کمر باریک و مینیاتوریِ زن ایرانی افسانه ای بیش نیست. چشم مرد و زن ایرانی بهش عادت نداره!! غلط نکنم اینقدر کمیاب بوده که شده آفریده ی تخیل ِ مینیاتور!!

،دست
در کوچه و بستر
حضور مانوس دست تو را می جوید
و به راه اندیشیدن
یأس را 
رج می زند

بی نجوای انگشتانت
فقط

و جهان از هر سلامی خالی است (جدی...)

...

(شاملو)
چشمهام امشب تو شهرک بیمه دودوی بیهوده ای زد...

آلیس همچنان در سرزمین عجایب!

صفورا نشست لبه ی تخت. چشمهام رو باز کردم. صاف زل زد تو چشمهام و گفت: "اینهمه ریسک کردن با زندگیت رو از کی به ارث بردی دختر؟!" من؟ خسته و بی رمق، لبخند زدم و چشمهام رو دوباره بستم.

تهران این بار با همه ی تهرانهای 12 سال گذشته فرق دارد. بعد از 12 سال، بلیت یکطرفه خریدم. بلیت یکطرفه خیلی حرف دارد. تهرانِ همه ی این سالها پوست انداخته و تهرانی نو در من زیست میکند. 7 سال هم بود که خیلی آگاهانه، تابستانهای ایران را لابی می کشیدم و نمی آمدم و تمام ایران رفتنهایم شده بود اردیبهشت یا پاییز. 7 سال بود یادم رفته بود مرداد چه شکلی ست؟ و حالا؟ حتی وقتهایی که کولر خاموش است و گرما طاقت‌ فرسا، چشمهای خسته ام را می بندم و به مادرم لبخند میزنم. یعنی اینقدر عوض شده ام؟ شده ام...

صفورا که از اتاق رفت، با چشمهای بسته فکر کردم که چقدر خسته ام اما ته دلم دارد قل میزند. بعد فکر کردم آدمیزاده بهشت و برزخ و دوزخش را خودش با دستهای خودش و همینجا با طرزی که از زندگی برمی گزیند، رقم می زند. دیروز دو و نیم صبح، آقای گذرنامه ای که پرسید اینهمه وسایل و چمدون برای چی؟ گفته بودم جمع کرده م و اومده م پیش شما بمونم دیگه. خندیده بود گفته بود عقلت کمه مگه؟ شهر به اون خوبی رو ول کردی که بیای اینجا پیش ما چیکار؟ و من خندیده بودم که " واللا دقیقن نمیدونم چرا ولی اومدم دیگه!" و با 4 بسته و چمدون رد شده بودم!

تمام دیروز رو در حالت نیمه فلج و یک جور مرگ مغزیِ موقت گذروندم. خوبی صفورا (البته تا مادامی که در شعاع دیدرسش باشی!) به اینه که رهات میکنه و وقت میده تا زمانش برسه و خودت رو جمع کنی. میذاره تمام روز رو برا خودت مثل سوسک دمپایی خورده از اینطرف کاناپه به اونطرف کاناپه، از اینطرف تخت به اونطرف تخت بیفتی، بی اینکه فشارت بده. امروز اما بعد از چهل ساعت سوسک بودن و مرگ نیمه مغزی، دل زدم به خیابانهای تفته ی این شهر شلخته. تهرانِ مرداد رو یادم رفته بود. دقیقن نمیدونم از چیِ این شهر خوشم میاد ولی اینقدر میدونم که اینبار تاس انداختم و تهران اومد و الان اینجام. شاید باورش سخت باشه ولی به همین سورآلی! خوب هم میدونم که تهران بی وفاست. نمیشه در تهران زنی رو کنار خیابونی گذاشت و فردا از همونجا بلندش کرد! تهران با اینحال چیزی داره- که دقیق هم نمیدونم چیه!- از جنس منحنیهای عجيب و غريب. شعف‌های عميق و خالص، رنج‌ های بی‌ انتها و درمان‌ ناپذير و بی مرهم. تابم میده آونگ وار وسط همه ی اين حس‌ های متضاد...

آبی پوش راه میرم تو خیابونای تفته ی این شهر شلخته و يک آبی-خاکستریی آرام، خیلی يواش و بی ‌حال پخش میشه توی رگهام و فالوده بدست می پرسم: "راستی! اینهمه ریسک کردن با زندگیت رو از کی به ارث بردی دختر؟!"...

قدم زدن در دالان پیچ در پیچ ِ اندلوس - 4

کوردوبا رو به دو دلیل اومدم. اول بخاطر دیدن کلیسای جامع و تاریخیش که روزگاری، قرنها پیش، بعنوان مسجد جامع کوردوبا ساخته شد و چند قرن مسجد بزرگ اون منطقه بود ولی بعد از اینکه مسیحیت دوباره در اندلوس و اسپانیا احیا شد، خرابش کردن و تبدیل به کلیسای جامعش کردن. با اینکه الان کلیساست و مراسم مسیحیت توش برگزار میشه، هنوز هم اسمش "مسکیتا" (مسجد) هست. ظاهرن مسلمونای اسپانیایی کلی اعتراض و درخواست کردن که اجازه و امکان انجام مراسم اسلامی هم توی مسکیتا باشه ولی رهبران کاتولیک و همینطور واتیکان همه رو رد کرده ن. مسکیتا چهره ی زخمی و دردناک مردمانی رو داره که پس از قرنها، هنوز زخمشون خوب نشده و برام مثل بچه ای بود که با اینکه قیافه ش داره داد میزنه، ولی بچه هه با خشم اصرار ابلهانه و بیهوده ای داره که پدرش رو انکار کنه!

دلیل دوم هم صد البته دیدن شهر ِ ابن رشد بود.

قدم زدن در دالان پیچ در پیچ ِ اندلوس - 3

کوله به پشت و کلاه آفتابی به سر و سرشانه ها از آفتاب تند این روزهای اندلوس سوخته، ایستادم جلوی تره بار خیابونی. مردها و زنهای خوشرنگ از آفتابِ تند جولای با زبان اسپانیولی هر کدوم منو به سبد میوه ی خودش دعوت میکرد. من اما چشمهایم میخ گیلاسها بود. گفتم برام 3 یورو کشید. یه گیلاس دوقلو رو برداشتم آویزون کردم به گوش راستم. مرد میوه فروش خندید و چیزی گفت که نفهمیدم. چند تا گیلاس رو از شیر آب کنار خیابون شستم و یک دونه درشتشو توی دهنم گذاشتم. بی اینکه گازش بزنم، نرمی و گِردی گیلاس رو دور دهنم چندبار چرخوندم. بعد گازش زدم. ترکیدگیِ طعم. مزه. گیلاس قبلن فقط یک میوه بود. امروز اما گیلاس چیزی ورای میوه است... بعد از کیارستمی، دیگه نمیشه گیلاس رو گاز زد و به طعم گیلاس فکر نکرد. برای من به توت هم. توتهایی توی زندگی من  هم بوده ن که باعث شده ن از خیر خودکشی بگذرم حتی موقعی که طناب رو با خودم برده بودم و بسته بودم به همون درخت توت. توت هم بعد از کیارستمی فقط یک میوه نیست.

من؟ کیارستمی رو دوست میدارم. فعلِ دوست داشتنِ کیارستمی برام زمان ماضی نمیشه حتی الان که رفته لواسون خوابیده. من کیارستمی رو "دوست میدارم". بیشتر از همه ی چیزهای زندگی این مرد، دوست میدارم که اونهمه باهوشه و طعمها و رنگها و بوها رو میفهمه و از دل بی اهمیت های زندگی، چیزهایی درمیاره دیدنی، چشیدنی، اصلن خود جوهره ی زندگی...

گیلاس به دست راهی کوردوبا میشم و با خودم فکر میکنم کاش لااقل فصل گیلاس نرفته بود...



پ.ن. بقدری گرانادا رو دوست داشتم که به خودم گفتم باید که دوباره بیام اینجا، قبل از اینکه از اسپانیا برم! 

قدم زدن در دالان پیچ در پیچ ِ اندلوس - 2

من؟ "دین" برام مقوله ی به شدت جذاب و جالبیه. علاقه دارم بخونم و بدونم از ادیان مختلف. البته یه روزی، یه جایی، فهمیدم که تو ایران خیلیا دین ستیزن یا بهتره بگم شده ن. و مدرن بودن و به روز بودن برا خیلیا مساویه با دین نداشتن. لابد کلی هم دلیل دارن که چرا. برای من ولی دین از قویترین، غنی ترین و قابل توجه ترین مقولات بشری محسوب میشه. و خب اسلام برای شخص من جالبترین دینه. حالا گیرم خونواده م کلن سازشون با ساز دینیِ بقیه ی جامعه فرق داشته و از بچگی با خیلی چیزا که تو جامعه بود/هست بیگانه بودم و بلد نبودم و یه سری چیزا رو بیرون خونه و تو مدرسه یاد گرفتم ولی بهرحال چون در جامعه ای مسلمان نشین بزرگ شدم طبیعیه که با رسومش آشناتر باشم و بیشتر بدونمش و حالا اگه بغل دستم یه مسیحی باشه و یه مسلمون، نقطه مشترک فرهنگی بیشتری با مسلمونه داشته باشم. اندلوس برای همین برای من خیلی جالبه. پوسته ها رو میتراشم و کلی مشترکها درش از دل تاریخ و زبان و فرهنگش پیدا میکنم و این برام خوشاینده.

امروز عید فطره. شما رو نمیدونم چیکار کردین، من ولی اول اینترنت رو چک کردم ببینم چیزی پیدا میکنم و بعدم پرسون پرسون کله صبح پاشدم رفتم ببینم مسلمونای گرانادا برای عید فطرشون چیکار میکنن. عید فطری اسپانیولی.

حالا من که عضو این شبکه های اجتماعی نیستم ولی شما که هستین یه هشتگ به نیابت از من درست کنین بدین مضمون: "# زیباترین زنان جهان مسلمانند". بی اغراق میگم. دیده م که میگم ...

هتلم رو تو قسمت قدیم شهر گرفتم. کلی گشتم تا یه جایی پیدا کنم که هم خیلی گرون نباشه هم به الحمرا دید داشته باشه. فردا نصف روز رو الحمرام.

قدم زدن در دالان پیچ در پیچ ِ اندلوس - 1

انتخاب درستی کردم. آبجیم که پرسیده بود کجا؟ کمی فکر بیشتر لازم نداشتم که بگم اندلوس. تمام اروپای غربی را بگردید، هیچ کشوری مثل اسپانیا پیدا نمی کنید. آنهم بخش جنوبی اش. بخش خودمختار اندلوس. نه فقط به خاطر موقعیت ویژه ی جغرافیاییش و اینکه تنها بخش از کل اروپاست که بین دو ساحل مدیترانه و اتلانتیک واقع شده، که بیشتر بخاطر تاریخ منحصر بفردش با پیشینه و میراث اسلامی اش. که از آن ازدواج مسلمانان و مسیحیان که بیشتر از 7 قرن در اندلوس ادامه داشت، نه تنها فرزاندان به غایت زیبایی زاده شده، که به فرهنگ و زبان و موسیقی و رقصی بی نظیر و غنی انجامیده.

صدای مرا از سویل (یا سبیا) می شنوید. از اسپانیا با ما باشید.