بشمار 2010

توی جلسه ی رسمی دونفری با خودم نشسته ایم، تا جمع بندی یی دوشخصی از 2010 بکنیم... ما اذعان داریم که اگر قرار است سال با شماره ای دگر شود، سال ما با 1390 دگر خواهد شد، ولی از لحاظ کاری و به دلایل جغرافیایی و محیطی، 2010 را هم باید عددی حساب کنیم و پرانتز این شماره را هم ببندیم. برای امثال ِ ما "بی خانمان ها" سال دوبار عوض می شود و سالانه دوبار دهنمان سرویس میشود که آخ! سالی دیگر هم گذشت... ما متفق النظرهستیم که 2010 سال ویژه ای برای ما نبود و مثل بسیاری سالها، اینهم بر ما گذشت... بارقه هایی از آنچه بر ما رفته و یادمان مانده را از طرف هردویمان، من می گویم:

در ابتدا پررنگترین چیزی که در خاطرم مانده، بخش ویژه ی هنری امسال است. 2010 سال کلید خوردن یکی از پرهزینه ترین فیلمهای سینمای ایران و جهان بود. فیلمی که نام نداشت، اصلن ساخته نشد ولی هزینه اش برای کارگردانش و سینمای ایران گزافترین بود... پس بگذار سال 2010 را سال جعفر پناهی بنامیم و ادای احترام هم به محمد رسول اف... و اینکه ما بطور ضمنی هم متوجه شدیم که در تمام دنیا ملت را برای ارتکاب جرم تبعید می کنند، در کشور ما ممنوع الخروج!!

در2010 اولین جشنواره ی فیلمهای ایرانی لندن برگزار شد. بسی خوشمان آمد. سلام آقا پژمان..

در2010 بسیاری از بزرگان فرهنگ و ادب ایران و جهان در گذشتند. ژوزه سارماگو و سلینجر و بیژن الهی و شمس الدین آل احمد و مرضیه را یادم مانده. حضور غنیمت بسیار دیگر بزرگان را در 2011 نخواهیم داشت.

شایا امروز یکساله شد. شایا یکسال است که با آن مرد پشت دیوار اینجا در نجواست. شایا و آن مردی که در او می زید، خوب می دانند که گرچه اینجا حالا کلبه ی دنج شان شده ولی پنجره ها و درهای این کلبه بروی هر سَرَکی بازند. گر چه اینجا مخاطب خاص دارد ولی ملا عام است. صفحه ی خصوصی ِ عمومی ست! پس به لفافه ها و اشاره ها و حجابها می پیچند همه چیز را. که با اینکه حواسشان هست که برخلاف آنچه توی کله شان از دوران جنینی کرده اند که همه چیز با حجاب زیباتر است! اما چشمها و آینه ها میدانند و گواهی داده اند که همیشه نیستند. با اینحال اما عریانی شان را جای دیگری برده اند و اینجا را به ایما و اشاره واگذاشته اند.

در 2010 شایا برای اولین بار در زندگیش در نوشتن دَم-نوشتها پشتکار به خرج داد!

شایا اولین سال از دوره ی دیگری از مدرسه اش را تمام کرد و از اوضاع تحصیلش بطور متناوب، کمی راضی و بسیار ناراضی ست!

شایا امسال کمی مسافرت کرد. و همین مایه رضایتمندی اش از2010 است.

شایا طی مراحلی به این نتیجه رسانده شد که قریب به اتفاق، "بنی آدم ابزار یکدیگرند"* و جناب سعدی توی یک مثبت منفی اشتباه کرده بود! فقط خیلی اندکی شان اعضای یکدیگرند!

شایا در 2010 بیشتر از هرسال به "واژه" وسواس پیدا کرد! تا جایی که گاهن حرف زدن هم برایش سخت شد...

شایا در 2010 برخلاف میل باطنی اش، بیشتر آنلاین زندگی کرد تا واقعی!

شایا امسال هم با تنهایی کنار نیامد و جدلش را به 2011 میبرد...

شایا اول و آخر امسال خانه و شهرعوض کرد.

شایا در 2010 هم ته ِ دلش همچنان پر نشد و خالی ماند و به این نتیجه هم رسانده شد که این موضوع خیلی هم به سال و ماه و شماره ها بستگی ندارد بلکه انگار بای دیفالت زندگی دخترک است...

شایا خیلی کارها قرار بود در 2010 بکند که هیچکدام را نکرد و یکسری کارها که اصلن در برنامه اش نبود، انجام داد...

شایا فکر میکند زندگی شاید همین باشد خب!...

بندی از جنس مرگ...

بنظرم آدمیزاده بندهایی دارد و بند ِ این بندهایش است!...

بندهایی هستند که آدمی را دربند می کنند، به دست و پایش می پیچند، درگیرش می کنند، سنگینش می کنند و انگار که به گِل می نشانندش... بندهایی که بریدنشان از جنس زندگی ست، چرا که رهایی، نگاهش به دندان و دستان توست تا این بندها را بکََنی و ببُری و خلاصی بخشی نَفَسی را که در تنگناهای این بندهاست...

بندهایی اما هستند که گویا جان آدمی وصل ِ به آنها است... سر این بندها آن ته ته های عمیق گره می خورد... با همین بندهاست گویا که آدمی سرپا می ماند... سقوط از این بندها از جنس مرگ است چراکه اگر پاره شوند، گاه تمام و گاهی بخشی از خود را با خود می برند... بند ِ دل هم باید از همین بندها باشد...

راستش را بخواهی، بند دلم این روزها نخ نما می زند...

من باز هم توی جیبم ماتیک دارم!

از روزی که آشنا شدیم، توی جیبم ماتیک دارم!

خیلی احمقانه است که آدم توی جیبش ماتیک داشته باشد!

وقتی که تو اینهمه جدی نگاهم میکنی،

مثل اینکه در چشمم کلیسای گوتیک دیده باشی!

اما من هیچ معبدی نیستم

بیشه و چمن ام من

لرزش انبوه برگهایی،

که میخواهند دست هایت را لمس کنند

آنجا، پشت سرمان،

شرشر رودی جاری ست

این عمر است،

عمری که شتابان می گذرد

و تو میگذاری همینجوری

الکی الکی

از دست هایت بریزد

تو نمیخواهی عمر را توی دستهایت بگیری

و وقت خداحافظی،

لب ماتیک زده ی من

سالم و دست نخورده می ماند

ولی من

باز هم توی جیبم ماتیک دارم – از وقتی که می دانم لب خیلی قشنگی داری...


(هالینا پوشویاتووسکا – ای زندگی، ترکم کنی میمیرم - برگردان: علیرضا دولتشاهی، ایوونا نویسکا)

نامحرمان نخوانند لطفن!

این دو سه خطی که این پایین چکه می کنم، اروتیک نیست. پس اروتیک نخوانش!...

میدانی برای چه سینه ی زن برجسته ست؟ که گاه ِ التهابی این چنین، بشود به دهانی گذاشتش تا بمکد اندکی از این التهاب را، آشوب را، درد را... که انبانی ست این سینه از حرف های نزده و کارهای نکرده... گاه بدجور متورم می شود... کم می آورد و به دیگری متوسل... که بکِشد و بمکد و برای "باز" و "دوباره" و "ادامه" جا باز کند...

مردان راحت ترند گویا...

چنین خورد زرتشت!

هیچ چیز مثل کشف اثری ناشناخته از متفکری بزرگ ولوله در جامعه روشنفکری نمی اندازد، و موجب این نمی شود که اربابان فرهنگ چنان نشانه اش بروند که انگار به قطره ای آب در زیر میکروسکوپ نگاه می کنند. در سفر اخیری به هایدلبرگ برای تهیه ی چند زخم کمیاب قرن نوزدهمی ناشی از دوئل، به طور تصادفی به چنین گنجینه ای برخوردم. چه کسی فکر می کرد "کتاب رژیم لاغری فریدریش نیچه" وجود داشته باشد؟ هر چند صحت و اعتبار کتاب به خاطر سوء ظن آدمهای ایرادگیر به خطر افتاده، اما بیشتر آنهایی که مطالعه اش کرده اند اتفاق نظر دارند که هیچ متفکر غربی دیگری تا این حد به ایجاد توافق میان افلاطون وپریتیکین نزدیک نشده است. بخشهای گزیده به قرار زیر است:

چربی به خودی خود یک ماده یا جوهر ماده یا ساخته شده از این جوهر است. مشکل بزرگ زمانی ست که این ماده در اطراف کپل انسان انباشته می شود. در میان فلا سفه پیش از سقراط، زنو (Zeno) وزن یک توهم است و انسان هر چقدر هم که بخورد باز هم نیمی از وزن انسانی را دارد که هرگز ورزش شکم نکرده است...

این خلاقیت ارسطو بود که توانست روی مشکل افزایش وزن تعریف علمی بگذارد، و در یکی از پیشنویسهایش درباره ی علم اخلاق اعلام کند که محیط انسان مساوی ست با قطر شکم ضربدر عدد پی. این فرضیه تا قرون وسطا، زمانی که آکویناس فیلسوف متاله ایتالیایی قرن سیزدهم تعدادی از صورت غذاها را به زبان لاتین ترجمه کرد و نخستین رستوران عالی خوراک صدف باز شد قانع کننده بود. در آن دوران غذا خوردن بیرون از خانه از نظر کلیسا همچنان عملی ناپسند بود و شغل پادویی پارکینگ رشوه خواری و گناه محسوب می شد...

هیچ فیلسوفی تا به حال به حل مشکل احساس گناه و وزن به اندازه دکارت نزدیک نشده است. او ذهن و جسم را به دو بخش تقسیم کرد، به طوری که جسم قادر باشد با ولع هر چه تمامتر پرخوری کند در حالی که ذهن با خود می گوید، بی خیال، این که من نیستم! هرچند سوال بزرگ فلسفی باقی می ماند: اگر زندگی بی معناست، برای سوپ الفبا چه کار می توان کرد؟ این لایپنیتس بود که برای نخستین بار گفت که چربی از ذرات اتم تشکیل می شود. لایپنیتس رژیم غذایی می گرفت و ورزش می کرد اما هیچ وقت نتوانست از شر اتم هایش خلاص شود- یا لااقل از شر آنهایی که دور کمرش چسبیده بودند. اسپینوزا، از طرف دیگر، در خوردن شام امساک می کرد، چون تصور می کرد خدا در همه چیز وجود دارد و بلعیدن کنیش وحشتناک است، بخصوص وقتی که فکر می کنید دارید یک ملاقه خردل در علت اولیه هر چیز می ریزید!

فاجعه وجودی از نظر شوپنهاور بیش از آن که خوردن باشد، جویدن بود. شوپنهاور علیه گاز زدن بی جهت هنگامی که انسان درحال انجام فعالیت های دیگر است مبارزه کرد. شوپنهاور معتقد بود که به محض این که جویدن آغاز می شود، تمایل انسان دیگر قادر نیست در برابر آن مقاومت کند و نتیجه اش دنیایی پر از خرده های پخش شده غذا روی همه چیز است

کانت هم کمتر از این گمراه کننده نبود. بخصوص وقتی که پیشنهاد کرد سفارش غذا به صورتی باشد که اگر همه فقط یک نوع غذا سفارش بدهند باز هم دنیا به طور اخلاقی عمل کند. مشکلی که کانت پیش بینی نکرده بود این بود که اگر همه یک نوع غذا سفارش بدهند در آشپزخانه سر این که چه کسی آخرین برانزینو را بخورد جر وبحث در می گیرد. کانت پیشنهاد می کند: "همان غذایی را که دوست دارید برای تک تک انسانهای روی زمین سفارش بدهید"، اما اگر مردی که بغل دست شما نشسته گواکومولی نخورد تکلیف چیست؟ در نهایت البته چیزی به نام غذای اخلاقی وجود ندارد، مگر آن که تخم مرغ عسلی را در نظر بگیریم.

نتیجه نهایی: صرفنطر از فراسوی نیک و بد کلوچه ها و اراده معطوف به قدرت سس سالاد من، ازمیان تمامی دستور غذاهای فوق العاده ای که افکار غرب را تغییر داد، دستپیچ مرغ هگل نخستین غذایی بود که از پس مانده های غذا مفاهیم سیاسی معنا داری استخراج کرد. هم خدا نشناس ها و هم اهل تشکیک به یک اندازه می توانند از میگوی سرخ شده و سبزیجات اسپینوزا لذت ببرند، درحالی که دستور غذایی مهجور دنده گوساله کبابی از هابس به صورت یک معمای پیچیده روشنفکرانه باقی می ماند. بهترین نکته رژیم غذایی نیچه این است که به محض این که وزن کم شود، وضع موجود حفظ می شود در حالی که “رساله نشاسته” اثر کانت چنین نیست.

اراده قوی همیشه غذاهای مغذی ، پر ادویه با سس های چرب مصرف می کند ، در حالی که انسان ضعیف بدور از گندم و توفو، از این که شکیبایی اش در زندگی پس از مرگ، جایی که گوشت بره کبابی بیداد می کند پاداش خواهد گرفت، مطمئن است. اما اگر زندگی پس از مرگ، آن طور که به نظر من می آید، تکرار ابدی زندگی فعلی باشد، پس انسان بردبار باید تا ابد غذای کم نشاسته و مرغ پخته بدون پوست بخورد...

( برشهایی از "چنین خورد زرتشت" نوشته: وودی آلن- برگردان: شهره شعشعانی- نیویورکر- 3 جولای 2006 )

پی نوشت یلدانه

امروز روز آخر سواَس بود. تعطیلات کریسمس و آخر سال میلادی ست. امروز که غیر از ما چند نفر پرنده هم آنجا پر نمیزد. امروز هم ناهار میهمان همان آقای هندوی پست "یلدانه" بودم. امروز هم تنها توی سرما ایستاده بود و چون دانشگاه کسی نبود، داشت کنار بساطش روزنامه هم ورق میزد. لبخندش شد وقتی با صدای سکه ام توی قلکش، سرش را بلند کرد. وقتی برایم غذا میکشید، بالاخره پرسیدم!:

- ببخشید! شما این غذا رو هر روز خودتون می پزید؟

- بله!

- هر روز؟

- (لبخند میزند به آرامشی) من به تمپل آشرام هندوها تعلق دارم... این غذا را نذر آن تمپل دارم...

- ممنونم

بشقاب بدست می پیچم توی ساختمان، در حالیکه فکر میکنم وقتی آدمی اینچنین دلبسته ی دین و مذهبی ست، انسان خوشبختی باید باشد...


یلدانه ی یلدا

فال یلدا به سعی وحید:

تا زمیخانه و می نام و نشان خواهد بود

سر ِ ما خاک ره پیر مغان خواهد بود

حلقه ی پیر مغان از ازلم در گوش است

برهمانیم که بودیم و همان خواهد بود...

***

و این یکی به سعی تو:

سپاه عشقت به حصار ِ دل در آمد
بگذر بدين حوالی
كه جهان به هم بر آمد
به دو چشم نرگسينت
به دو لعل ِ شكّرينت
به دو زلف عنبرينت
كه كساد ِ عنبر آمد
به حق ِ دل ِ لطيفی ،
خوش و مقبل و ظريفي
كه بر او وظيفه ی تو
بادا مقزز امد
كه خليل حق كه دستش
همه سال بت شكستی
به خيال خانه ی تو
شب و روز بت گر آمد
تو مپرس
حال ِ مجنون
كه ز دست رفت ليلی
تو مپرس حال آزر
كه خليل آزر امد
...

یلدانه...

وقت ناهار است که وارد محوطه ی سواَس (School of Oriental and African Studies) می شوم. گرچه ساختمان و طرز نگهداری این دانشگاه را دوست نمیدارم، اما کتابخانه اش غنی ترین کتابخانه ی اروپا در مطالعات خاورمیانه است. کافی شاپ و بار آنرا هم دوست میدارم چرا که انگار رفته ای توی یک قهوه خانه روبروی ترمینال جنوب تهران نشسته ای یا فکر کنی که یک بار توی خیابان جمهوری بغل کافه نادری باز شده! یعنی حال و هوایش اینجوری است... قیافه ها هم که یا خاورمیانه ای یا شرق دور بیشتر. دنیایی ست برای خودش این سواَس... اما قشنگترین تصویر برای من اینجا، این آقای دورگه ی هندی-اروپایی ِ هندوست که از وقتی من توی انگلیس هستم و به اینجا می آیم، هر روزِ هفته بجز شنبه ها و یکشنبه ها که تعطیلی آخر هفته ست، زمستان و تابستان، ساعت یک بعدازظهر با سه چرخه اش که شبیه ریکشاهای هند و پاکستان ست، می آید وسط محوطه ی جلویی ساختمان اصلی سواَس پارک می کند و بساطش را پهن. این آقا هر هفته، هر پنج روز کاری را، دانشجویان و حتی رهگذران را ناهار میهمان میکند. از ساعت یک تا دو بعدازظهرها. ساعت دو، دو دیگ خالی اش را جمع می کند، می گذاردشان پشت همان سه خرخه اش، و میرود. غذایش مجانی ست. قلکی هم کنار آن دو ظرف بزرگ می گذارد تا اگر کسی دلش خواست سکه ای تویش بیاندازد. این آقا چون هندو هست، غذایش همیشه گیاهی ست. انواع و اقسام سبزیجات را مثل خورشت میپزد و با برنج یا پوره ی سیب زمینی سرو می کند. انگیزه اش از اینکار چیست؟ نمیدانم. انگار هیچکس نمیداند! انگار این آقا عهدی دارد که ادا می کند! شاید هم فقط لذت دارد برایش؟! نمی دانم. پرسیده ام. انگار هیچکس نمیداند!... از خودش هم نمی پرسم! چرا که یک حسی حضورش میدهد که انگار بی حرف می گوید مهمان باشید و بخورید اما چیزی نپرسید!... این آقا لباسهای سنتی هند را بتن می کند و مثل بودایی ها سرش را می تراشد ولی فقط پشت موهایش را گذاشته خوب بلند شود و از پشت می بافدشان. این آقا کمتر حرف می زند. بیصدا بساطش را باز می کند و مردمان که حالا پس از سالها دیگر خوب می شناسندش و این صحنه دیگر جزو برنامه ی روزانه ی سواَس شده، صف می کشند. بشقابهایش کاغذی و قاشق هایش چوبی اند چرا که محیط زیست را آلوده نمی کنند و به چرخه ی طبیعی باز خواهند گشت. آنقدر این مرد آرامش دارد که میتوانم ساعتها بنشینم و تماشایش کنم که چطور آدمها بی توجه به او، توی صف می ایستند، ظرفشان را آرام، یکی پس از دیگری پر میکند و وقتی تشکر می کنند فقط سری آرام تکان میدهد... این آقا یکی از زیباترین تصاویری ست که اینجا برایم مکرر می شود...

از پشت ساختمان که پیچیدم توی محوطه ی اصلی سواَس، دیدمش توی این برف و سرمای استخوان سوز کنار بساطش تنها ایستاده. اولین بار بود که می دیدم صف طولانی یی نیست و در حالیکه بخار از دهانش و غذا برمیخزد، تنها ایستاده ست. ناخودآگاه راهم بسویش کج می شود... با لبخند آرامش مرا میپذیرد. می پرسم: امروز صف نیست؟ میگوید: فکر کنم هوا خیلی سرد است. دانشجویان هم اکثرن برای تعطیلات کریسمس و سال نو رفته اند. برایت بریزم؟ با سر میگویم که آری و سکه ای از توی کیفم درمی آورم و می اندازم توی قلکش. تشکر می کنم و می گویم یلدایت مبارک. می پرسد یلدا؟ می گویم امشب بلندترین شب سال خواهد بود. می داند، ولی نمیداند که ما اسمی هم برایش داریم. برایش خیلی خلاصه می گویم که در دینهای قدیم ایران زمین، یلدا از جشنهای بزرگ سال بوده و امروزه فقط نمادهایی از آنچه بوده را بیاد می آوریم و بهرحال هنوز در خودآگاه تاریخی مان هست و سمبل هایی هم دارد. آرام گوش می کند... مشتری بعدی رسیده است... باز هم از غذا تشکر می کنم و خداحافظی میکنم و بشقاب بدست میپیچم توی ساختمان سواَس...

بروم کمی به کارم برسم. امشب میهمانی دارم... به صرف شراب و شمع و فال حافظ و فال مولانا و انار دانه دانه و کلی خوشمزه جات یلدایی دیگر... کلی هم کاج و گل رنگ کردم دیشب... باید زود برگردم خانه...

یلدات خوش و پر از رنگ گلم...

فقط من باب ثبت در تاریخ!

شاعر فرماید:

چرا عاقل کند کاری

که شب تا صبح آن کار را بالا بیاورد؟!

شمشیر دو سر طلا!

جالب است!... استیفن فرای در برنامه امشب "کیو- آی" در بی بی سی آماری داد که هنوز هم فکرم را ول نکرده!... ببینم! می دانی بالاترین آمار جرم در اروپا را کدام کشور دارد؟ می دانم نمیدانی! خودم می گویم: واتیکان!... می دانی پایین ترین سن ازدواج قانونی در اروپا را کدام کشور دارد؟ باز هم واتیکان! چند سال؟ دوازده سال! یعنی اگر نوجوانی دوازده سالش باشد، طبق قانون رسمی واتیکان می تواند ازدواج کند. میدانستی بخاطر اینکه واتیکان کاندوم را حرام اعلام کرده، سالانه چند نفر در جهان به انواع بیماریهای جنسی مبتلا می شوند یا میمیرند؟

حالا فکرش را بکن که این آمار یک کشور شرقی یا اسلامی می بود؟! چه بربریت و خفت و بوق و کرنای ِ رسانه ای میشد؟! باور کن که تمام دنیا می دانستند! کما اینکه همه میدانند مثلن طبق شرع اسلام، دختران در سن نه سالگی می توانند ازدواج کنند (که البته از قوانین ِ رسمن توسری خور اسلام است!)، ولی چرا کسی از این آمار چیزی نمیداند و نمی گوید؟ و آمار بخش اسلامی قضیه را همه از حفظ اند؟ چرا رسانه به واتیکان که میرسد، ناگهان لحنش "بهرحال قانون و شرع کاتولیک است" و سنت قدیمشان است و چه و چه است، ولی به یمن و ایران و عربستان که می رسد، آخر ِ بربریت است و جاهلیت؟ بنظرت نمی آید که تمامی این سیستم های مذهبی از مشکلات و مسائلی این چنین فاحش رنج می برند ولی کسی چندان بد ِ این دین هایی که قدرت و رسانه را در دست دارند را نمی گوید یا اگر می گوید آنقدرها هم زشت جلوه اش نمیدهد و در لفافه ها می پیچد و حداقل آن گزندگی را ندارد؟

یک خاطره هم از خودم بگویم: تابستان سال 2004 بود و با گروه پیاده روی وکوهنوردی که ثبت نام کرده بودم، سفری بیادماندنی به جزیره های زیبا و ارتفاعات شمالی اسکاتلند داشتم. اسکاتلند در کل بسیار زیباست و مردمان مهربانی هم دارد ولی این بخش جزایر شمالی اش نگینی است برای خودش. یادم هست وقتی به من گفتند که دختران آنجا قبل از ازدواج نه فقط سکس نمی کنند، بلکه حتی موی صورت و بدنشان را هم نمی گیرند و فقط بعد از ازدواج می توانند اینکار را انجام دهند، رسمن من دو تا شاخ داشت از سرم در می آمد! آخر توی اروپا؟ آنهم اسکتلند؟ حالا اگر در مورد یمن اینرا می گفتند به سادگی به خوردم میرفت! و ما بیچاره خاله جان را چه مضحکه ای داشتیم که اجازه نمی داد دخترانش موی ابرو و سبیلشان را بگیرند و میگفت تا توی خانه ی من اند اجازه ندارند!...

هووووم! بنظرم شمشیری بیرحمانه دوسرطلا است!...

زمستان است

یعنی که آقاجان! رسمن زمستانی است...
غلط نکنم پس از سالها، امسال شاهد یک کریسمس واقعی باشیم...
جای بعضی ها خیلی گرم اینجا...

نیمه ی پنهان!

شارژم کاملن تموم شده بود!... خالی ِ خالی... آنقدر که دهنم خشک شده بود، رنگم بشدت پریده بود و وقتی دستم رو برای خداحافظی جلو بردم، رسمن خون نداشت، گرمی نداشت، زندگی نداشت... آف ِ آف...

دیدی یک سری آدمها هستند که قابلیت بسیار بالایی در بزرگ جلوه دادن بدبختی های زندگیشون دارند؟ و مدام در حال شکایت و نکبه ناله اند؟ و کافیه نیم ساعت باهاشون بشینی تا تمام انرژیهای منفی شونو روت خالی کنن و رسمن دنیا برات بشه شکل ِ یک آدامس ِ جویده شده؟!... طرف ایمیل زده بود که اگه میشه کمکم کنی فرمهای دانشگاه رو پر کنم. گفته بودم باشه و زنگ زده بود و قرار گذاشته بودیم کافی شاپ کتابخونه... حالا من دو تا گوش بودم، برای کسی که در عرض دو ساعت، تمام رنگها رو از صفحه ی من پاک کرد، هراس رو درشت نمایی کرد و از اضطراب رونمایی، و من یک موجود مفلوک ِ بی تکلیف ِ بی سرنوشت با یک قلم موی خشک بودم، جلوی ِ یک تابلوی خاکستری بیرنگ!...

باورش برای خودمم سخته که چرا اینقده تحت تاثیر قرار میگیرم! ولی وقتی طرف رفت، تنها کاری که تونستم بکنم این بود که تا طبقه ی سه بدوم، نفس نفس زنان کتم رو بردارم، کوله م رو بندازم رو دوشم و از اونجا فرار کنم! جوری که انگاری دنبالم کردن!... خیلی دیر وقت بود وگرنه جا داشت ادکلنی، شالی، تاپی یا حداقل یک قهوه موکا یا شکلات روکوکو برای خودم می خریدم!... الان هم بعد از انجام یک پروسه ی خود-درمانی ِ دلچسب با دوش آب داغ و گیلاسی از شراب سفید و اندکی کتلت با پنیر چدار، چسبیدم به این شوفاژ با احساس یک عدد سوسک ِ دمپایی خورده ی در حال نقاهت....

احوالات

اوضاعم روبه "راه" است... راهی که به ترکستان میرود!...

در بغل ِعشق خزیدن گرفت...

صدای این سپیده خانوم رو دوست میدارم. دوست ترش میداشتم اگه از یکنواختی خودش رو نجات میداد!... بنظرم جنس صدای خیلی خوبی داره، موسیقی رو هم میشناسه ولی تنوع در کارهاش کمتر هست... این کار جدیدش هم بسی زیباست، فقط گاهن، در راستای همون یکنواختی، حوصله ی بیشتری می طلبد... ومن چه خوشحالم که زنان کشورم با تمام بدبختیهایی که سرشون اومده و میاد، حضور و صدای پررنگشون همیشه باعث شگفتی و تحسین بوده و هست... دست مریزاد...

قانون بقای بکارت!

"بکارت" در جهان ِ ایرانی همیشه ثابت می ماند!!... در طول زمان از بین نمی رود، بلکه فقط از حالتی به حالت دیگرتبدیل می شود!...

ورژن جدید "بکارت" هم اخیرن به بازار آمده است بدین مضمون: "عزیزم! گرچه قبلن س.ک.س داشته ام ولی با هیچ کس! هیچ کس! هیچ کس که تا حالا بودم!، همچین احساسی نداشتم که حالا با تو دارم!..."

لبخندم می شود و ابروهایم اندکی سرخوشانه براین بکارت های روحی- روانی- ذهنی شیطنت می کنند...

سایه به سعی شایا

بنگرید ای دوستان!
این من
که با من
دشمن است...

هم-برگر!

عاشقانه گاز میزنم به این همبرگر!... جوری دودستی نگهش میدارم انگار که دعا می خوانم!... دلتنگیهایم را این همبرگر می فهمد!... این حس نزدیکی با همبرگر را ما "بی خانمان ها" خوب می فهمیم!... اگر میدانستی که از تمام "هم" های دنیا فقط همین همبرگر برایم مانده تعجب نمیکردی!... مدتهاست که از تمام ِ همسایه و همشهری و همکلاسی و هموطن و هم محله و همدرس و همخانه و همصحبت و همزبان و همدل و همراز و همدم و همه ی "هم" های دیگری که همه ی بودنی را هجی می کنند، من فقط "همبرگر"م مانده...

عاشقانه ای دارم با این همبرگر من!...

سرد ِ بی خَش!...

هوا عجیب سوزی دارد... از آن سوزها که کویری ها خوب می فهمند که چه می گویم و استخوان سوز می گویندش... من اما خوشحالم... دختر ِ سرما چشمهایش در برف و یخ برق دیگری دارد... در سرما احساس زنده بودن بیشتری دارم... میدانی! اینجا می شود با تمامی حجم ِ لذت سرما را فرو داد و ابری از آن لذت را بازدم... میتوان بی خدشه ی افکاری خط خطی در برف قدم زد؛ چرا که در سرزمینی که کسی از گرسنگی و بی خانمانی نمی میرد، در سرزمینی که مردمانش را من خوشبخت می نامم، می شود بی دغدغه ی خانه بدوشی ِ مردی یا زنی در این سرمای بی سابقه، پشت ِ سرمای پنجره، نشست و به بخار چای خیره شد و گاه با انگشت شعری هم بر بخارِ شیشه نوشت... اینجا می شود بی دغدغه، سرخوشی را در سرما پیدا کرد و محکم به آغوش کشید...

در شهر من اما...

سعدی به سعی شایا

خبرت
خراب تر کرد
جراحت جدایی...

من و "مِگان"

بدان و آگاه باش که از زیباترین، جذاب ترین و لذت بخش ترین جلوه های ویژه ی هستی، همانا اسب می باشد...

پی نوشت خصوصی: از خوشحالی ِ هنوز ادامه دار ِ دیشب، "تینار" اسمش به همون "مِگان ِ" انگلیسی بازگشت!

نیایش...

پروردگارا!

برای این یکی دخترانم، صبر،

آن یکی زن هایم، عقل،

و برای کلهم اجمعین! آرامش آرزو می کنم...

مگر خلاصی یابند...

آمین...

برای تو که از "اشعار بدنی" می گویی!

عباس عزیز،

بیا عضوجنسی را از میل جنسی حذف کنیم . بیا میل جنسی را از عضو جنسی برداریم . نمی شود . به هر حال یکی از این دو همیشه در حجاب می‌ماند . می گوئی چه بهتر، با میل ِجنسی باید مودب بود. ولی آخر تا من بخواهم با این محجوب مودب بمانم، تمام اعضای بدن من عضوجنسی می‌شوند و برمی‌خیزند. از لثه‌ها تا زانوها، و حرمت ِحجاب می‌شکنند.

من فکرمی‌کنم که تو محجوب را بخاطر کشف ِ آن است که دوست داری. و این را، برای سلطه‌ی مردانه و نمایش آن احتیاج داری: من کشف ِمحجوب می‌کنم، پس هستم. می‌خواهی اداره‌ی بستر با تو باشد. و این چیزی جز اگويیسم، خودخواهی، خودارضايی، و خودارضاعی، نیست. ما باید غرورهامان را جای دیگری پیاده کنیم، نه روی کون و کفل زن هامان ( ویا مردهامان؟) که چشم و گوش بسته بیایند و در"دره‌ی عظیم ِ بین اروتیک و پورنو ازخجالت آب شوند و صورتشان گل بیندازد" تا تو فاصله‌ی آن دره را "یک تار مو" کنی و فاتح شوی...

نه عباس، غرور ِجنسی کثیف است. کثیف تر از غرور ملی.

می‌خواهی برای "تصویر زیبای زندگی انسان" بنویسی؟ می‌خواهی بنویسی؟ برای اینکه بنویسی اول باید بلد باشی تعجب کنی. وانسان، تنها برهنه که می‌شود عجیب می‌شود...

تن ِبرهنه اما، ازما پوشیده ماند. و آنچه در ما بود، بر ما حجاب شد. ما در میان ِممنوع ماندیم، ما از میان ممنوع گذشتیم. و آنچه دوست داشتیم نداشتیم. به همین جهت‌هاست که ما فروید نداریم، یونگ نداریم، ولی هُجویری*، تا دلت بخواهد، از ری تا قم ...

تا وقت دیگر قربانت

(از نوشته های یدالله رویایی به عباس معروفی)

* هجویری مولف کتاب "کشف المحجوب"

در آینه...

وقتی تو نيستی
چه فرق می‌کند
فرقم را از کجا باز کنم
و يقه‌ام را تا کجا...

(عباس صفاری)

قضاوت شدگیها قبل از فهم شدگیها... کلیشه ی مرسوم!

خب! 2 روز است که اعدام خانم شهلا جاهد باز توی بوق و کرنای رادیو و تلویزیون و روزنامه و خلاصه رسانه ی اینجا و آنجاست!... من خیلی در جریان قضیه نیستم و واقعن نمیدانم که اصل ماجرا چه بوده، ولی یک چیز را خیلی خوب می بینم و آن هم این است که انگشت اشاره ی نفرت به سوی ناصر محمدخانی است، شدیدن!... و این حس نامردی و زشتی لابلای همه ی گفته ها و نوشته ها که این آقا زن صیغه ای داشته، برنامه ریزی کرده زن عقدی اش را بکشد و این شهلا خانم را هم اغفال کرده است که زنش را بکشد و یا شاید هم خودش کشته و از شهلا خواسته که به جرم قتل اعتراف کند و خانم جاهد هم به خاطر علاقه و عشق مفرطی که به آقای محمدخانی داشته به جرم اعتراف کرده و حالا اعدام شده این زن بیگناه و قربانی عشق! و آقای محمدخانی هم راست راست توی خیابان راه میرود، تسبیح می گرداند و سوت میزند!!...

باز هم تاکید می کنم که اصلن نمیدانم اصل ماجرا چیست وقصدم به هیچ وجه دفاع از کسی یا عملی نیست ولی بنظرم ماجرا به این ساده لوحی ها هم نیست... کمی بیشترهم بنظرم این نگاه ادامه ی همان دیدگاهی است که نگاه ِ "ضعیفه" به زن دارد! ببینم خیلی دور از واقعیت است اگر فرض کنیم که خانم جاهد یک موجود اغفال شده نبود، بلکه با آگاهی و انتخاب، دست به همچین کاری زد؟ یا اینکه اساسن هر رابطه ای در هر کجایش که باشد، میتواند تمام شود و فاصله ی عشق تا نفرت، چندان فاصله هم نیست؟ که گاه آنقدر نزدیکند که افتادن از این یکی به آن یکی لحظه ای هم نمی طلبد؟! و اینکه تا کجاها احساسات آدمی پیچیده و درونی اند و نمیشود به این آسانی ها حکمی برایش صادر کرد؟... چگونگی رابطه ی لاله و شهلا و ناصر اصلن مشخص نیست. اما میتوانم راحت بپذیرم که هر سه ی اینها آدمهای بالغی بودند کهخودشان برای زندگی شان تصمیم می گرفتند. نمی گویم آدمی همیشه، بخصوص در رابطه هایی از این دست، میتواند با چشم باز و از روی آگاهی تصمیم بگیرد، نه! ولی این آدم ها را تا این حد موجودات ضعیف و اغفال شده هم قلمداد کردن بی انصافی ست...

پ.ن. کلمه ی "اعدام" حالم را بد می کند... حتی هجایش...

من و دوستان!

اولی: میدونی! با اینکه ازدواج کرده و یه بچه داره و منم ازدواج کردم، اما هنوز هم هر وقت بهش فکر میکنم، اون ته دلم یه جورایی مالش میره براش...

دومی: یه روز می گفتم اگه یه روز با یکی دیگه ببینمش، شهر رو به آتیش می کشم، امروز براش کبریتی هم روشن نمی کنم حتی...

من: برم یه چای بریزم...

ورم ِ بی خبری...

من نمیدونم کی این ضرب المثل ها رو درست کرده!!! کم ِ کمش من خوب میدونم که بی خبری از تو، بدترین خبرهاست... بخدا...

زنان ممتد!!!

ميان زنانی که يکي پس از ديگری دوست می‌داريم، با همه تحول‌شان، نوعی همانندی وجود دارد که از ثبات طبع ماست، چون اين طبع ماست که آنان را، با کنار گذاشتن زنانی که در عين حال مخالف و مکمل ما نباشند، يعنی نتوانند حس‌های ما را ارضا و دل‌مان را پر از غم کنند، برمی‌گزيند. اين زنان فراورده ی خلق و خوی ما، تصويری، بازتابی و"نگاتيو"ی از حساسيت مايند...

(مارسل پروست)

فصل انار است...
دانه به دانه...

دلخوشیهای اجباری!

از خرده لذت ها و دلخوشانک های من، همانا همین بهم ریختن برنامه های مرتب چیده شده ی روزانه م هست! که یعنی اینکه رسمن دو ساعت کوبونده باشی تا کتابخونه ی مرکز شهر و از دیروز هم به خودت قول داده باشی که چیکارها رو باید امروز تموم کنی، و وقتی رسیدی کتابخونه، همون دم در، یعنی اصلن همون دم در!! به جای رفتن به طبقه ی سه، مستقیم رفته باشی و راست نشسته باشی پشت بار ِ دانشکده و یه پاینت شَندی با چیپس سفارش داده باشی بی هیچ گونه حتی تصویری هم از این حرکتت از قبلش!!! و جوری با خیال راحت نشسته باشی به نوشیدن و دید زدن که انگاری تمام کارهای عمرت رو انجام دادی و حالا نیاز به یک کم استراحت هم داری خب!...

سرخوشی ام سر به اوج هایش میسایید اگر زنگ زده بودی و برنامه هام رو با کمال میل به هم ریخته بودی... حالا که نیستی اما...

ساخته ام به همین ریزه دلخوشانک های آرام ِ دم دستم...

شمس لنگرودی به سعی شایا

آنچه زیبا نیست اینروزها

زندگی نیست

روزگار است...

Don't go


I didn't know you'd be here

and I wasn't meant to come

I'd be sitting watching TV

If there was anything decent on

If I'd missed the taxi

Or found nothing good to wear

But for some uncertain reason

Some strange uncertain reason

This is how it all

It all begun

?Why go

?Why go

When you could stay a while

?Why go

?Why go

When you could stay a while

If I made some coffee

?Would you sit and talk some more

I know words are usually pointless

When you've used them all before

The way your smile fills the room

Stay a while kick off your shoes

Don't go

Please stay

It always happens this way

The way your smile fills the room

Stay a while

?Whats there to lose

The way you laugh

When I say

Don't go

Please stay


When you could stay with me

...Tonight

تینار...

دیدی یک وقت‌هایی هست در زندگانی، که خوشی و ناخوشی هر دو با هم میان سراغ آدم!... آدم هم خوشحال است، هم به همان اندازه درگیر و ناراحت... و این قدر این دو حس با هم عجین می شوند که طعم عجیب و یگانه ای می بخشند به لحظه ات... امشب این حس بعد از بیرون آمدن از سینما بهم دست داد... امشب آخرین شب از "اولین جشنواره ی فیلمهای ایرانی در لندن" بود و من رفته بودم فیلم مستند "تینار" را ببینم. "تینار"، ساخته ی مهدی منیری، فیلم مستندی ست، روایتگر زندگی چوپان-کودکی به نام قاسم گالش (گالش: چوپان) که مجبور است به تنهایی و بدون پدر و مادر، در جنگل های جنوبی بابل ِ مازندران، از گله گاوهای اربابش نگه داری کند. قاسم با سن کمی که دارد چوپان سخت کوشی ست که به تنهایی شیر گوساله ها را می دوشد ، در سرما و گرما از آنها مراقبت می کند و با تهیه علوفه برای گاوها و فروختن شیر زندگی اش را در تنهایی می گذراند. قصه ی "تینار" ترجمان لحظه هایی از زندگی ِ کودکی ِ سخت قاسم است که تلخی شان با زیبایی طبیعت ِ مسحور کننده ی جنگلهای مازندران در هم آغشته شده است... این فیلم آنقدر شاعرانه است، آنقدر همزیستی عاشقانه ی پسرک با طبیعت و گاوها و جنگل، زیبا تصویر شده است و در عین حال تنهایی و مشقت زندگی پسرک آنچنان دردناک است، که هنوز آن طعم عجیب و قاطی و بیادماندنی را زیر زبانم مزمزه میکنم... از طرف دیگر هم با اینکه می دانستم این مشقت و درد ِ نشان داده شده در فیلم، واقعی هست و این فیلم مستند هست و این دردم میداد، ولی از بودن آدم هایی مثل مهدی منیری که بلدند چطور اینهمه زیبایی و شاعرانگی را از دل اینهمه درد بکشند بیرون هم خیلی خیلی خوشحالم... و کاش میشد به کارگردان فیلم بگم که در حد و اندازه ی خودم، قدر میدانم بخدا... راستش حتی رفتم و پرسیدم که ببینم آقای منیری خودش هست یا نه (چون تو جشنواره خیلی از کارگردانها بودند) که گفتند نتونستن بیان!!... عکاسی فیلم عالی ست. رنگها و منظره های مازندران در چهار فصل آنقدر زیبا و به جا گرفته شده اند که من هی بغضم میشد در طول فیلم... اصلن راست ترش را بخواهی از همان ابتدای فیلم، یک عدد بغض گلوگیر ِ گنده راست آمد نشست وسط نفسم و با چه حالی تماشا کردم این فیلم را... و هی هم بخودم نهیب زدم که فرزندم آرام باش، دخترم آدم باش! اما تمام تلاشم برای فروخوردن آن بغض، فقط منتهی به این شد که هی بیشتر حالیدونم شد که ریشه هایم تا چه عمق هایی فرورفته اند و هرچی هم که هی یادم میبرم خیلی چیزها رو، راست میارنم و مینشوننم و حالیدونم میکنن که نه بابا عمق فاجعه بیشتر از این اداهای شماست خانوم...

حالا هم کاش یه مسلمونی پیدا بشه به من بگه "تینار" به مازندرونی میشه چی؟

خلخالک...

رو رو که نئی عاشق ای زلفک و ای خالک

ای نازک و ای خشمک پابسته به خلخالک

با مرگ کجا پیچد آن زلفک و آن پیچک
بر چرخ کجا پرد آن پرک و آن بالک

ای نازک نازک دل دل جو که دلت ماند
روزی که جدا مانی از زرک و از مالک

اشکسته چرا باشی دلتنگ چرا گردی
دل همچو دل میمک قد همچو قد دالک

تو رستم دستانی از زال چه می ترسی
یا رب برهان او را از ننگ چنین زالک

من دوش تو را دیدم در خواب و چنان باشد
بر چرخ همی گشتی سرمستک و خوش حالک

می گشتی و می گفتی ای زهره به من بنگر
سرمستم و آزادم ز ادبارک و اقبالک

بر هفت فلک بگذر افسون زحل مشنو

بگذار منجم را در اختر و در فالک

ترک خور و خفتن گو، رو دین حقیقت جو
تا میر ابد باشی، بی رسمک و آیینک


(شعر: مولا
نا، خواننده و آهنگساز: سیاوش ناظری، گیتار: احسان فرامرزی پور، بربط : فرود خاموشیان، پرکاشن : سیاوش ناظری)

پ.ن. نمیدونم چرا فکر میکنم مولانا دلش خیلی کوچیک شده بوده وقتی این شعر رو میگفته!...

خلوت گویه

امروز یکشنبه بود... یکشنبه ای کش آمده تا لنگ ظهر توی تخت... که بیرون هوا سرد است و ابری... بوی این نرگسهای بغل پنجره هراز گاهی می پیچد توی فضای اتاق.. معلوم است که سرما دوست میدارند و شادمانند... و اینجور رنگی ست این یکشنبه، که پا میشی از توی تخت و برای خودت شیر میریزی و بعد آرام آرام، جوری آرام که انگارموسیقی خیلی آرام و بی کلامی گذاشته باشی، راه میفتی دور خونه و نرم نرم برق میاندازی همه چیز رو... بعدم کلی گلبرگای خشک شده داری که با چه سلیقه و حوصله ای می چینی شان توی ظرف گرده و میزاریشون تو هال... هفت تا شمع هم روشن می کنی دورشون و چه تماشایی میشن اینا... بعدتر هم برا خودت گیلاسی از شراب شیراز میریزی...و حالا وسط این رخوت دل چسب، موهایت را شانه میزنی و می نشینی توی خیالش... اصلن می نشینی روی پاهایش و لبت را یواشکی می گذاری دم ِ گوش ِ خیالش... و برایش یواش خواهی گفت که چرا نمی مانی... که چرا رفتنی ای... که چرا اصلن رفته ای... که "داشتن" و "نگهداشتن" یک نفر برایت چه فرق ظریف و عظیمی دارد...

پیامبرانه!

و رسالت من اين خواهد بود
تا دو استكان چاي داغ را
از ميان دويست جنگ خونين
به سلامت بگذرانم
تا در شبي باراني
آن ها را
با خداي خويش
چشم در چشم هم نوش كنيم...

(حسین پناهی)

Sometimes I wish I had never met you! Because then I could go to sleep at night not knowing there was someone like you out there

...

(Good Will Hunting)

روز مبادا...

عمری است
لبخندهای لاغر خود را
در دل ذخیره می کنم
باشد برای روز مبادا!
اما
در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه می داند ؟
شاید
امروز نیز روز مبادا باشد!
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه باید ها ...
هر روز بی تو
روز مباداست!

تصمیم سارا!

با سارا رفته ایم کتابخانه درس و مشق هایمان را بنویسیم!... 2 ساعتی که می گذرد میفهمم که باز هم طبق معمول، باز هم همین صندلی یی که میخ دارد، افتاده به من!... به سارا می گویم: - باز هم میخداره به من افتاده! شانس رو می بینی تو رو خدا؟! ابروهایش را بطرز شدید ساراگونه ای بالا می اندازد: - باز هم؟ تو باید حساب کنی ها! خرج قهوه م خیلی بالا میره هر وقت با تو قرار کتابخونه میذارم! می گویم – باشه بابا! ایندفعه با من!

سه طبقه میرویم پایین... وه که چه فضای این کافی شاپ را دوست میدارم... با این نورپردازی خیال گونه و این فضای شلوغ ِ آرام ش، آنهم با این قهوه موکای دوبل شکلات و کِرِم روش... سارا قهوه اش را هم میزند. بعد دستهایش را پشت گردنش گره می زند و بدنش را خوب کش میدهد: -آخیش! خسته م شده. میگما! خودمونیما شایا! ولی اگه ما نصف این زحمتی که اینجا می کشیم، تو کشور خودمون می کشیدیم تا حالا حتمن یه چیزی شده بودیم! ای روزگار... و سرش را جوری تکان میدهد یعنی اینکه حیف شدیم رفت! می گویم: - سرت رو بیار جلو. و دستهایم را فرو می کنم توی موهایش و سر و گردنش را آرام ماساژ می دهم. خوشش می آید. سرش را می گذارد روی میز و کمی با صندلی می چرخد بطرفم و این یعنی اینکه دیگه خیلی خوشم آمده، ادامه بده... ومن انگشتهایم را همچنان بر رگ و پوست و اعصابش آرام و نرم می کشم... -واسه چی پس پا شدی اومدی اینجا؟ دانشگاه شریف کمترازاینجا نبود که! بود؟ سرش را بالا می گیرد و از لای موهایش که من حالا کلی به هم ریخته امشان می گوید: - بخاطر جنده نبودن!... خشکم می زند! – ببخشید! برای چی؟ - برای اینکه دوست پسر داشتم ولی جنده نبودم!... متوجه نمی شوم. حالا راست نشسته و صاف نگاهم می کند، با آن نگاهش که برای من برق هوش عجیبی دارد. - ببین خواهر من! تو که میدونی تو اون خراب شده چی به سرمون میاد. دختر و پسر هم نداره. ولی برا ما دخترا سخت تره خوب! من به یه جایی رسیدم که با اینکه درسم و دانشگاهم رو خیلی هم دوست میداشتم، تمام انرژیم رو گذاشتم که بکنم از اون خراب شده! از بس فشار روم بود! خونه از یه طرف، فرهنگ و اجتماع مزخرفمون با اون نافهم شدگی هاش از طرف دیگه! اونجا دقیقن یه اره ی اینقدی (با دست نشان میدهد!) تو باسن مبارکم بود! آدم به یه جایی میرسه که دیگه باید برا خودش باشه و برا خودش هم بتونه زندگی کنه! من آماده ی ازدواج نبودم و نمیخواستم. حالا اگه تو اون مملکت نخوای ازدواج کنی و بخوای کمی هم به خودت حق نفس کشیدن بدی و دختر هم باشی، که دیگه واویلا! دو راه که بیشتر نداری: یا تحمل کنی و با پدر مادرت همچنان زندگی کنی یا یه خونه برا خودت بگیری و جدا زندگی کنی. حالا اگه بخوای مستقل باشی و برا خودت خونه ای بگیری و جدا از پدر مادرت زندگی کنی، در و همسایه و فامیل همه یه جوری باهات برخورد میکنن که خووووب حالیدونت کنن که میدونیم که جنده ای! فکر نکنی ما نمیدونیم تو خونه مجردی داری! و خونه ی یه دختر مجرد معادل ِ با جنده خونه!!! اگرم با ننه بابات زندگی کنی و بعد ساعت 9 شب بیای خونه، همین مامان خودت دهنش رو پر میکنه و میگه جنده! در هر صورت، تو هر کاری کنی، تو اون مملکت جنده ای!... اصلن فکرش رو که می کنم انگاری جنده باشی تو اون کشور راحت تری و زندگیت راحت تر میگذره تا یکی مثل من!!!... دیگه اون اواخر همه چی خیلی بدجور رو اعصابم بود. نه میتونستم کار کنم، نه میتونستم خونه رو تحمل کنم، رابطه مم با فرزاد به خاطر تمام این عصبیت هام به گا رفت! و به جایی رسیدم که گفتم نه دیگه اینجوری نمیتونم ادامه بدم و زندگی سگی اون مدلی رسمن هم من و هم مامان رو به مرز جنون گاوی رسونده بود... این بود که فرمهای دانشگاه رو پر کردم... گرچه یه سال قبل ترش اونقدی تمایل نداشتم. و این بود که حالا اینجام. یه حمال ِ سُر و مُر و گنده!... و البته آرام ترم! دلم گاهی خیلی تنگ میشه، برا همه چیز، ولی میدونم اینجوری بهترم. اعصابم راحت تره. حداقل میتونم کار کنم حالا تو بگو حمالی!...

نگاهم می کند. احتمالن میخواهد بداند چه فکری می کنم. چه فکری می توانم بکنم؟ دستم را دوباره فرو می کنم توی موهایش و اینبار فشار محکمتری میدهم به پشت گردنش...- قهوه ت یخمک شد دختر...

دعا از اون ته دلم...

بارالها! یعنی میشه من هنوز زنده باشم و آمپول از زندگی آدما حذف شده باشه؟ یا حداقل جاش رو به یه چیز دیگه داده باشه؟!

یاد خواهی گرفت !...

کم کم یاد خواهی گرفت
تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را
اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر
و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند
و هدیه‌ها، معنی عهد و پیمان نمی‌دهند...
کم کم یاد میگیری که حتی نور خورشید هم می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری
باید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه
منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد!...
یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی که محکم باشی...

(خورخه لوییس بورخس)

پ.ن. با جانکاهی دارم یاد می گیرم این درس را!!!...

ژن ها و هورمونهایم دوستت می دارند!!!

گاهی وقتها یک چیزهایی توی خبرها یا ایمیل ها و مقاله ها می خونم که کلی غصه م میشه بعدش از خوندنشون... این خبری هم که توی رادیو زمانه خوندم اخیرن از این دست خبرهاست و من هی دلم یه جورهایی دردش می گیره... هی غصه دار میشم هر وقت فکرش رو میکنم... خبر در مورد اینه که دانشمندان محترم میگن که دارن کشف می کنن که چرا آدمی عاشق میشه!... بعله! مشکلاتمون داره حل میشه!!!... توی این دنیای مدرن همه چی با این علم و تکنولوژی قابل توجیه و بررسی یه خب! گوئیا کشف کردن که یک قسمتهایی توی مغز آدمی هست که یک سری هورمون و مواد شیمیایی میریزن توی خون آدم و آدم حس عاشقیت نسبت به جنس مخالفش (حقوق همجنس گرایان محفوظ می باشد) بهش دست میده!!... عشق و نفرت در واقع تغییرِ دوز این ترکیبات هستن!... خب ظاهرن اشکالی نداره اصل موضوع و همه دارن خوشحالی می کنن از این کشف جدید بشر! من اما هی این خبر روی اعصابم داره قدم میزنه اونم با پاشنه های بلند! فکرش رو بکن! همه چیز رو بخوان با ژنتیک و هورمونها توضیح بدن!!! حتی اون نگاه ِ تو رو وقتی از گوشه ی چشم از پشت استکان چای نیگاهم میکنی... یا بخوان اون حس سر انگشتات رو و اون چاله ی خنده ت روی گونه ت وقتی سر به سرم میذاری رو ربط بدن به یکسری فعل و انفعالات شیمیایی تو مغزت! یا این گرگر گرفتن سینه م که دلش برات پرپر میزنه رو به ژن و هورمونهام!... اینهمه داغی و عاشقیت و اینهمه بالا و پایین شدن روی این امواج و ادبیات عاشقی و چه و چه برای تکامل و بچه دار شدن و بقاست و دیگر هیچ!... اخیرن حتی میگن یه پروژه هم شروع کردن که بتونن رویاهای آدم رو ثبت و ضبط کنن!!...! فکرش رو بکن! رویاهات و خیال هات رو ضبط کنن و بعدشم لابد بریزن روی سی دی و نشون بدن یا کپیشون کنن روی هارد دیسک!!!... تصورش گیرم برام آسون هم باشه، زیبا نیست اصلن راستش... حالا میخواد پیشرفت اسمش رو بذارن یا هر چیز دیگه!... دوست نمیدارمشون... و هی از تصور اینکه داریم یواش یواش این جوری به خودمون نیگاه می کنیم غصه م می گیره... نه اینکه قبول نداشته باشم که همه چی انگاری رنگ و بوی فریب داشته تا حالا!... نه! حرفم اینه که انگاری دلم یک فریب خیلی بزرگتری لازم داره تا بتونه خودش رو نگهداره! وگرنه می پاشم من... از هر 6 ستونم سقوط خواهم کرد...

کمکم کن...

حافظ به سعی شایا

شکایت از که کنم؟
خانگی ست غمازم...

از چهار جهت!!!...

یواش یواش دارم درکم می کنم!!... می دونی؟ کشف کردم که من از اون قماش آدمهام که هم خدا رو میخوان هم خرما رو!!... از اونا که دلشون میخواد خرما به دست بشینن رو خر ِ خدا، سواریشونم بگیرن، خرماشونم نوش جان کنن!!... پوووووف!!... مشکلم با یک رابطه ی دونفره از نوع من و تو اینه: که دلم میخواد از یک طرف آزادیها و تنهایی های شخصی خودم رو، سبک و سیاق زندگی خودم رو داشته باشم، از طرف دومی هی این روتین ِ معمول زندگی های دونفره رو نمی پسندم و دوست نمیدارم و نمیخوام، از طرف سومی، وقتی رابطه به اینجاهاش رسید و کشید، هی خودم و خودت دهنمون سرویس میشه که نیاز داریم به اون اطمینان و روتین، از طرف چهارمی آدمیزاده ذاتن نمیتونه هم توی متن ِ یک رابطه باشه هم تو حاشیه ش!!!... اینجوریاست که به گا رفته ام از چهار جهت!!!... اینجوری تراست که بهت حق میدم اگه درکم نکنی! خودمم موندم تو خودم!... که خداییش الهه ی تضاد و پارادوکسی ام واسه خودم رسمن!!!...

آخ که روزی روزگاری...

مراد بیگ: مگه تو کی هستی؟ اصلن تو چیکاره ای اومدی داری از آدمای من حرف میکشی؟

قلی خان: قلی خان دزد بود. خان نبود. لابد تو هم اسمشو شنفتی. وقتی سن و سال تو بود، به خودش گفت تا آخر عمرم ببینم می تونم تنهایی هزار تا قافله رو لخت کنم! با همین یه حرف پای جونش وایستاد و هزار تا قافله رو لخت کرد. آخر عمری پشت دستش رو داغ زد و به خودش گفت: هزارتات تموم شد! حالا ببینم عرضه شو داری تنهایی یه قافله رو سالم برسونی مقصد؟ نشد... نشد... نتونست و مشغول ذمه ی خودش شد! تقاص از این بدتر؟...

مراد بیگ: تو قلی خانی؟ آری؟؟! تو قلی خانی؟! آی... تو قلی خانی! قلی خان! هی قلی خان!...

(پیرمرد جوابی نمی دهد... همانطور نسشته مرده ست...)

خدا را مرهمی!...

آدم باش دخترم! بی رحم باش فرزندم! سر حرفت وایستا!... اِ!!...

آرام تر! هی!...

جرات دانستن داشته باش!...

(کانت)

گمشده در دوردستها...

"اتاق خلوت پاكی است

برای فكر چه ابعاد ساده ای دارد!

دلم عجيب گرفته است

خيال خواب ندارم"...

كنار پنجره رفت

و روي صندلی نرم پارچه ای

نشست:

"هنوز در سفرم

خيال می كنم

در آبهای جهان قايقی است

و من- مسافر قايق- هزارها سال است

سرود زنده دريانوردهای كهن را

به گوش روزنه های فصول می خوانم

و پيش می رانم...

مرا سفر به كجا می برد ؟

كجا نشان قدم ‚ ناتمام خواهد ماند

و بند كفش به انگشت های نرم فراغت

گشوده خواهد شد؟...

...

کجااااا؟!...

و همین گویا!...

ولادیمیر عزیز

گفته بودی که دیگر برایت ننویسم... بر همان قول هستم... این نامه هم مخاطبش تو نیستی! می فهمی که چه می گویم؟...

حال همه ی ما خوب است. مامان فقط بیخودی کمی نگران روز- زل زدن ها و شب-سروصداها و رقص های بی هنگام من است... می گوید زیاد می نوشم. اما نمی بیند که گاه هیچ نمی نوشم. چای هم که میدانی نوشیدنی محبوب من است، با سیگارم که حالا یک برگ کوبایی ست، به راه است همچنان. راستی! گفته ام که من با چای هم مست می کنم؟! گاهی خیلی بیشتر هم ازهر الکلی!... این است که مامان نمی داند! تو که میدانی که؟!...

اینجا پاییز شده... حالا شاید برایت عکسی فرستادم تا ببینی چه آتشی افتاده به جان این درختهای کوچه مان و چه گرگری گرفته اند و چه خش خشی دارد این راه رفتنم توی این کوچه های ولگرد... راستی ولادیمیر! خوابهای عجیب می بینم این روزها... گفته بودی که خواب زن چپ است؟!... پس خیالم راحت باشد...

حالا دیگر از 7 دخترانم، فقط یکی با چشمهای درشتش زل می زند به چشمانم... آن 6 تای دیگرشان، یکی یکی از کوچک به بزرگ رفتند توی دل آن یکی دیگر بس که جا نبود برای همه شان!... یعنی درست ترش بود بنویسم الان 14 چشم از توی این دو تا چشم خیره خیره نگاهم می کنند!... جای نگرانی نیست... آنقدر خوب جاشان داده ام توی دل ِ آن دیگری که خیال می کنی هیچوقت نبوده اند بیرون دل ِ آن دیگری!...

زن همسایه را یادت هست؟ همان که سالها بود حامله بود و بچه اش به دنیا نمی آمد؟ حالا مامان می گوید دردش گرفته و میخواهد بزاید... شبها صدای ناله هایش را از پشت دیوار می شنوم... برایش دعا کن زایمانش اندازه ی بارداری اش طول نکشد وگرنه حس غریبی دارم که این زن سر ِ زا خواهد رفت... برایش دعا کن ولادیمیر... من هم که می دانی دعا بلد نیستم ولی نذر کرده ام که اگر حالش خوب شود این دو تا ماهی کوچک و این گل مریم و این شازده کوچولو را ببرم بدهم به این دلقک ِ سر کوچه مان که حشیش هم می فروشد یواشکی... مامان هم هر یکشنبه میرود کلیسا و برایش شمع روشن می کند و دعا می خواند... برایش دعا کن ولادیمیر...

کتابهایم هم نمی دانم چرا همه شعر شده اند؟!... میدانی که؟ مرا چه به شعر و این هجمه ی ادبی شان؟! هیچوقت نفهمیدمشان... فقط نمی دانم چرا هی هی کتابهایم رنگ و وارنگ شعر می شوند این روزها؟!!... سینما و تئاتر و کنسرت و نمایشگاه هم نمی دانم از کی نرفته ام!... تلویزیون هم که میدانی، راه ندارد به این خانه از اصلش!...

از همه ی اینها و یکسری چیزها که ننوشتم که بگذری، دارم زندگی ام را می کنم... حال همه ی ما خوب است...

جایت خالی ست...

می بوسمت...

رودررو با سراب!...

"تناقض عمل (Paradox of Praxis)"، گاهی ساختن چیزی به "هیچ" منجر می شود. این نام یک ویدئوی معروف فرانسیس الیس است. چقدر دوست میدارم این کارش را. همزاد پنداری غریبی دارم با این اثر!!... چندین بار تماشایش کرده ام امروز و هر بار لبخندم شده از میزان حجم ِ پوچی ای که به درونم پاشیده!!... توی این ویدئو، که به عنوان یکی از کارهای مهم هنری او نیز بشمار می آید، فرانسیس قالب بزرگ یخی را توی خیابانهای مکزیک به مدت نُه ساعت روی زمین می کشد! همین!... اولش قالب یخ بزرگ است و تکان دادنش سخت. از دستهایش هم برای هل دادنش کمک می گیرد. آخرهایش اما آنقدر سبک است که با تیپایی هم چندین متر آنطرفتر پرت می شود. تا آخر که یخ ذوب می شود و تمام می شود و خودش خسته و عرق کرده به گوشه ای می نشیند. نُه ساعت کار و او مانده است و تجسم "هیچ" روبرویش! زحمتی و وقتی هدر رفته که هیچ نشانی هم از خودش باقی نگذاشته تا ثابت کند تمام روز را عرق ریخته است بخاطرش! ...

دایی جان ناپلئون!

سعید: بالاخره نگفتی آدم چطور میفهمه عاشق شده؟

حاج قاسم: ولله بابام جان دروغ چرا! آنوقتی که نمی بینیش توی دلت پنداری یخ میبنده، اونوقتی که می بینیش تو دلت پنداری تنور نونوایی روشن کرده، یعنی اونی که ما دیدیم اینجوری بود!... همه مال و منال دنیا رو برای اون میخوای. خلاصه آروم نداری مگر اینکه اون دختر رو برات شیرینی بخورن... اما اگه شوهر کرد و رفت!... دیگه واویلا...