باج!...

روزي شيخ ابوالحسن خرقاني نماز مي خواند. آوازي شنيد که اي ابوالحسن، خواهي که آنچه از تو مي‌دانم با خلق بگويم تا سنگسارت کنند؟

شيخ گفت: بار خدايا! خواهي آنچه را که از رحمت تو مي‌دانم و از کرم تو مي‌بينم با خلق بگويم تا ديگر هيچکس سجده‌ات نکند؟

آواز آمد: نه از تو؛ نه از من!...

(تذکره الاولياء)

نشئه!...

از خستگی وارفته ام... خستگی یی بس دلپذیر... چقدر این حالت ِ تنم را دوست می دارم... که ساعت های متمادی به عرق ریختن و نفس زدنی انداخته باشمش و بعد مهربانانه به پایش بنشینم و بهانه ی خوبی برای ساعت ها نوازش و دلجویی اش داشته باشم... در بیماری تن هم همینطورم... و حالا امشب از آن شبهاست که ناز ِ تنم خریداردارد...

صبح کمی آفتاب زده به صحرا زدم. نزدیک به شصت کیلومتر رکاب زدم تا به شهر ساحلی پینگتون (Paington) برسم؛ آنهم نه در جاده صاف و ساده! که از گذر تپه های تیز ِ بالارونده و سراشیبهای تند و پر پیچ و خم ِ جنوب ِ غرب انگلستان... عجیب این بخش این کشور زیباست و اردیبهشت زیباییهایش را دو چندان هم کرده است... و حالا سلول سلول تنم در نشئه ی دلنشین این خستگی ذوب می شود و من به نوازشم نشسته ام...

خیال سایه ی زنی که آرام گم می شود در پیچش کوچه...

یعنی نمی خواهی برگردی؟ سوال ِ هر از گاهش از من!...

می دانی!... همیشه دوست دارم باور کنم که همانطور که همیشه هم را درک کرده ایم، وقتی پس از مدتها (دیگر دارد هفت سال می شود!!) دیگربار روبروی هم می نشینیم همان را بیابیم که خاطره مان است، همان تصویر است که از دور ترها از هم تصور کرده ایم، که فاصله ها و عدم اشتراک ِ این هفت سال در یک فضا، آنی را که از هم می شناختیم حفظ کرده است... هر چه باشد، ما تا هفت سال پیش همه چیز را با هم و تقریبا مثل هم تجربه کردیم و رشد کردیم... ولی می دانم که این زمان و این دو مکان، با تمام تعلقاتی که از آن دیار بر دوشم بار زدم و با خود به اینجا آوردم، از ما آدم های دیگری ساخته است... می سازد... فکرش را بکن! در ریزترین چیزها ما در دنیاهای متفاوتی زندگی می کنیم!! طرز لباس پوشیدن، حرف زدن، آدم ها، شهرها... شنبه هایی مثل امروز که برای من کِش و قوس آمدن در رختخواب است و برای تو اولین روز هفته ای پر کار، جمعه هایی که اینجا روز ِ کاری است هنوز و آنجا آدم دلش رنگ ِغم ِ عصرهای جمعه را می گیرد... و از همین کوچکترین های روزمره بگیر تا بزرگترین هایش در ترازوهای فرهنگ و جامعه...

نمی دانم!... شاید بشود جایی میانه ی این فاصله ها و تفاوت ها بهم رسید و مایی نو ساخت؟!!...

نمی دانم!... اما امیدوارم... همچنان...

چاره!...

و آورده اند که مصیبت ِ عُظما آنجا آغاز می شود که بخواهی با یک نفر مشورت کنی و آن یک نفر هم خودت باشی!

حالا بفرمایید چیکار کنم؟!!...

شب خوانی های من و تو- 2 ...

من انگشتم رسما بر دهانم خشکیده از اینهمه قوه ی تخیل این جناب نسفی... ببین شمه ای ازتصویری که رسم کرده از آغاز خلقت:

"خدای تعالی... اول چیزی که بیافرید جوهراول بود... به آن جوهر اول نظر کرد، آن جوهر ِ اول بگداخت و به جوش آمد. آنچه زبده و خلاصه ی آن جوهر بود، بر سر آمد بر مثال ِ زبده ی قند، و آنچه در وی کدورت ِ آن جوهر بود، در بن نشست بر مثال ِ دروی ِ قند...

ای درویش! این زبده ی نورانی آدم است و این دروی ِ ظلمانی حواست. آدم و حوا موجودات اند و از اینجا گفته اند که حوا را از پهلوی ِ آدم بگرفتند!

...اکنون بدان که چون خداوند تعالی خواست که مراتب ارواح را بیافریند، به آن زبده ی نورانی نظر کرد. آن زبده ی نورانی بگداخت و به جوش آمد... {تا} مفردات عالم ملکوت تمام شدند... و چون خواست که مراتب ِ اجسام بیافریند، به آن دروی ِ ظلمانی نظر کرد. آن دروی ِ ظلمانی بگداخت و به جوش آمد... {تا} مفرذات عالم ملک تمام شدند... چهارده ملک و چهارده ملکوت ومرکب سه آمدند: معدن و نبات و حیوان... "

...

حالا بگذریم از اینکه حوا تاپاله ی آن جوهر ِ اول بود و ملک از او بوجود آمد و ملکوت همچنان از آدم بود... ولی خوب! تخیلات این آقای نسفی در قرون ِ نبود ِ حتی تصور ِ فیلمهای تخیلی، در حد المپیک است خداییش!

شب خوانی های من و تو...

چند شبی است که کتاب بالینی ام کتاب "انسان کامل" نوشته عزیز الدین نسفی است. رساله هفتم اش "در بیان عشق" است. فرازهایی از آن را برایت می خوانم:

ای درویش! عشق آتشی است که در عاشق می افتد و موضع این آتش دل است ، و این آتش از راه چشم به دل می آید و در دل وطن می سازد.

گر دل نبود کجا وطن سازد عشق

ور عشق نباشد به چه کار آید دل

و شعله این آتش به جمله اعضا میرسد و بتدریج اندرون عاشق را می سوزاند و پاک و صافی می گرداند تا دل عاشق چنان نازک و لطیف می شود که تحمل دیدار معشوق نمی تواند کرد... ای درویش! در این مقام است که عاشق فراق را بر وصال ترجیح می نهد؛ و از فراق راحت و آسایش می یابد... و در آخر چنان شود که جمال معشوق دل عاشق را از غیر خود خالی یابد ، همگی دل عاشق را فرو گیرد...

ای درویش! هر که عاشق نشد، پاک نشد، و هر که پاک نشد، به پاکی نرسید، و هرکه عاشق شد و عشق خود را آشکارا گردانید، پلید بماند و پاک نشد؛ از جهت آنکه آن آتش که از راه چشم به دل وی رسیده بود، از راه زبانش بیرون کرد، آن دل نیم سوخته در میان راه بماند، از آن دل من بعد هیچ کاری نیاید!!!...

-خوابت برد؟... شبت خوش...


شبی خوش است بدین قصه اش دراز کنید...

امشب... امشب ِ تنها و پرخیال... امشب با این ماه زیبا که مهتابش از گذر شکوفه ها و شاخه های پشت پنجره بر باد ، شرحه شرحه و لرزان بر تاقچه ی اتاقم می پاشد... امشب ِ قاطی... امشب ِ پر از چیزی از جنس ِ عمیق... از اندیشناکی یی سنگین اما دلنشین... چای و موسیقی...

کندوی خیالم بیش از حد به همهمه افتاده است...

یاد نوشته ی ویرجینیا ولف می افتم: " تجربه های انسانی انتقال ناپذیرند؛ و این است دلیل تنهایی انسان"...

و چه بسا که در دل آرامترین زندگی ها طوفان هایی نهفته است که حتی نزدیکترین کسان از آن بی خبرند...

...

هروله...

مدتی است که در سرزمین های ِ مرزی زندگی می کنم!... مرزهای بودنم!... مرز بین ِ زنی وحشی که خروشان است... تاب ِ ماندن ندارد... از جنس ِ رود است و آبشار... زنی که دستانش به زمین نزدیک اند... زن ِ غار... زن ِ تنهایی های ژرف و تاریک و نماندن ها و نبودن های کشدار ... زنی که می گریزد... از هر آنچه پابندش می کند... از هر آنچه آن زن ِ دیگرم است! ... زن ِ آنسوی این مرز!... زن ِ رام ِ بندها و قانون ها... دانشگاه می رود... دغدغه ی کتاب و کلاس دارد... لبخند دختران ِ شهر را دارد... زن ِ جمع و زن ِ شهر... زنی به رنگ ِ ماندن و فکر ِ آینده...


و چه هروله ای دارم من، در این سرزمین های مرزی ِ بودنم!...