ورم ِ بی خبری...

من نمیدونم کی این ضرب المثل ها رو درست کرده!!! کم ِ کمش من خوب میدونم که بی خبری از تو، بدترین خبرهاست... بخدا...

زنان ممتد!!!

ميان زنانی که يکي پس از ديگری دوست می‌داريم، با همه تحول‌شان، نوعی همانندی وجود دارد که از ثبات طبع ماست، چون اين طبع ماست که آنان را، با کنار گذاشتن زنانی که در عين حال مخالف و مکمل ما نباشند، يعنی نتوانند حس‌های ما را ارضا و دل‌مان را پر از غم کنند، برمی‌گزيند. اين زنان فراورده ی خلق و خوی ما، تصويری، بازتابی و"نگاتيو"ی از حساسيت مايند...

(مارسل پروست)

فصل انار است...
دانه به دانه...

دلخوشیهای اجباری!

از خرده لذت ها و دلخوشانک های من، همانا همین بهم ریختن برنامه های مرتب چیده شده ی روزانه م هست! که یعنی اینکه رسمن دو ساعت کوبونده باشی تا کتابخونه ی مرکز شهر و از دیروز هم به خودت قول داده باشی که چیکارها رو باید امروز تموم کنی، و وقتی رسیدی کتابخونه، همون دم در، یعنی اصلن همون دم در!! به جای رفتن به طبقه ی سه، مستقیم رفته باشی و راست نشسته باشی پشت بار ِ دانشکده و یه پاینت شَندی با چیپس سفارش داده باشی بی هیچ گونه حتی تصویری هم از این حرکتت از قبلش!!! و جوری با خیال راحت نشسته باشی به نوشیدن و دید زدن که انگاری تمام کارهای عمرت رو انجام دادی و حالا نیاز به یک کم استراحت هم داری خب!...

سرخوشی ام سر به اوج هایش میسایید اگر زنگ زده بودی و برنامه هام رو با کمال میل به هم ریخته بودی... حالا که نیستی اما...

ساخته ام به همین ریزه دلخوشانک های آرام ِ دم دستم...

شمس لنگرودی به سعی شایا

آنچه زیبا نیست اینروزها

زندگی نیست

روزگار است...

Don't go


I didn't know you'd be here

and I wasn't meant to come

I'd be sitting watching TV

If there was anything decent on

If I'd missed the taxi

Or found nothing good to wear

But for some uncertain reason

Some strange uncertain reason

This is how it all

It all begun

?Why go

?Why go

When you could stay a while

?Why go

?Why go

When you could stay a while

If I made some coffee

?Would you sit and talk some more

I know words are usually pointless

When you've used them all before

The way your smile fills the room

Stay a while kick off your shoes

Don't go

Please stay

It always happens this way

The way your smile fills the room

Stay a while

?Whats there to lose

The way you laugh

When I say

Don't go

Please stay


When you could stay with me

...Tonight

تینار...

دیدی یک وقت‌هایی هست در زندگانی، که خوشی و ناخوشی هر دو با هم میان سراغ آدم!... آدم هم خوشحال است، هم به همان اندازه درگیر و ناراحت... و این قدر این دو حس با هم عجین می شوند که طعم عجیب و یگانه ای می بخشند به لحظه ات... امشب این حس بعد از بیرون آمدن از سینما بهم دست داد... امشب آخرین شب از "اولین جشنواره ی فیلمهای ایرانی در لندن" بود و من رفته بودم فیلم مستند "تینار" را ببینم. "تینار"، ساخته ی مهدی منیری، فیلم مستندی ست، روایتگر زندگی چوپان-کودکی به نام قاسم گالش (گالش: چوپان) که مجبور است به تنهایی و بدون پدر و مادر، در جنگل های جنوبی بابل ِ مازندران، از گله گاوهای اربابش نگه داری کند. قاسم با سن کمی که دارد چوپان سخت کوشی ست که به تنهایی شیر گوساله ها را می دوشد ، در سرما و گرما از آنها مراقبت می کند و با تهیه علوفه برای گاوها و فروختن شیر زندگی اش را در تنهایی می گذراند. قصه ی "تینار" ترجمان لحظه هایی از زندگی ِ کودکی ِ سخت قاسم است که تلخی شان با زیبایی طبیعت ِ مسحور کننده ی جنگلهای مازندران در هم آغشته شده است... این فیلم آنقدر شاعرانه است، آنقدر همزیستی عاشقانه ی پسرک با طبیعت و گاوها و جنگل، زیبا تصویر شده است و در عین حال تنهایی و مشقت زندگی پسرک آنچنان دردناک است، که هنوز آن طعم عجیب و قاطی و بیادماندنی را زیر زبانم مزمزه میکنم... از طرف دیگر هم با اینکه می دانستم این مشقت و درد ِ نشان داده شده در فیلم، واقعی هست و این فیلم مستند هست و این دردم میداد، ولی از بودن آدم هایی مثل مهدی منیری که بلدند چطور اینهمه زیبایی و شاعرانگی را از دل اینهمه درد بکشند بیرون هم خیلی خیلی خوشحالم... و کاش میشد به کارگردان فیلم بگم که در حد و اندازه ی خودم، قدر میدانم بخدا... راستش حتی رفتم و پرسیدم که ببینم آقای منیری خودش هست یا نه (چون تو جشنواره خیلی از کارگردانها بودند) که گفتند نتونستن بیان!!... عکاسی فیلم عالی ست. رنگها و منظره های مازندران در چهار فصل آنقدر زیبا و به جا گرفته شده اند که من هی بغضم میشد در طول فیلم... اصلن راست ترش را بخواهی از همان ابتدای فیلم، یک عدد بغض گلوگیر ِ گنده راست آمد نشست وسط نفسم و با چه حالی تماشا کردم این فیلم را... و هی هم بخودم نهیب زدم که فرزندم آرام باش، دخترم آدم باش! اما تمام تلاشم برای فروخوردن آن بغض، فقط منتهی به این شد که هی بیشتر حالیدونم شد که ریشه هایم تا چه عمق هایی فرورفته اند و هرچی هم که هی یادم میبرم خیلی چیزها رو، راست میارنم و مینشوننم و حالیدونم میکنن که نه بابا عمق فاجعه بیشتر از این اداهای شماست خانوم...

حالا هم کاش یه مسلمونی پیدا بشه به من بگه "تینار" به مازندرونی میشه چی؟

خلخالک...

رو رو که نئی عاشق ای زلفک و ای خالک

ای نازک و ای خشمک پابسته به خلخالک

با مرگ کجا پیچد آن زلفک و آن پیچک
بر چرخ کجا پرد آن پرک و آن بالک

ای نازک نازک دل دل جو که دلت ماند
روزی که جدا مانی از زرک و از مالک

اشکسته چرا باشی دلتنگ چرا گردی
دل همچو دل میمک قد همچو قد دالک

تو رستم دستانی از زال چه می ترسی
یا رب برهان او را از ننگ چنین زالک

من دوش تو را دیدم در خواب و چنان باشد
بر چرخ همی گشتی سرمستک و خوش حالک

می گشتی و می گفتی ای زهره به من بنگر
سرمستم و آزادم ز ادبارک و اقبالک

بر هفت فلک بگذر افسون زحل مشنو

بگذار منجم را در اختر و در فالک

ترک خور و خفتن گو، رو دین حقیقت جو
تا میر ابد باشی، بی رسمک و آیینک


(شعر: مولا
نا، خواننده و آهنگساز: سیاوش ناظری، گیتار: احسان فرامرزی پور، بربط : فرود خاموشیان، پرکاشن : سیاوش ناظری)

پ.ن. نمیدونم چرا فکر میکنم مولانا دلش خیلی کوچیک شده بوده وقتی این شعر رو میگفته!...

خلوت گویه

امروز یکشنبه بود... یکشنبه ای کش آمده تا لنگ ظهر توی تخت... که بیرون هوا سرد است و ابری... بوی این نرگسهای بغل پنجره هراز گاهی می پیچد توی فضای اتاق.. معلوم است که سرما دوست میدارند و شادمانند... و اینجور رنگی ست این یکشنبه، که پا میشی از توی تخت و برای خودت شیر میریزی و بعد آرام آرام، جوری آرام که انگارموسیقی خیلی آرام و بی کلامی گذاشته باشی، راه میفتی دور خونه و نرم نرم برق میاندازی همه چیز رو... بعدم کلی گلبرگای خشک شده داری که با چه سلیقه و حوصله ای می چینی شان توی ظرف گرده و میزاریشون تو هال... هفت تا شمع هم روشن می کنی دورشون و چه تماشایی میشن اینا... بعدتر هم برا خودت گیلاسی از شراب شیراز میریزی...و حالا وسط این رخوت دل چسب، موهایت را شانه میزنی و می نشینی توی خیالش... اصلن می نشینی روی پاهایش و لبت را یواشکی می گذاری دم ِ گوش ِ خیالش... و برایش یواش خواهی گفت که چرا نمی مانی... که چرا رفتنی ای... که چرا اصلن رفته ای... که "داشتن" و "نگهداشتن" یک نفر برایت چه فرق ظریف و عظیمی دارد...

پیامبرانه!

و رسالت من اين خواهد بود
تا دو استكان چاي داغ را
از ميان دويست جنگ خونين
به سلامت بگذرانم
تا در شبي باراني
آن ها را
با خداي خويش
چشم در چشم هم نوش كنيم...

(حسین پناهی)

Sometimes I wish I had never met you! Because then I could go to sleep at night not knowing there was someone like you out there

...

(Good Will Hunting)

روز مبادا...

عمری است
لبخندهای لاغر خود را
در دل ذخیره می کنم
باشد برای روز مبادا!
اما
در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه می داند ؟
شاید
امروز نیز روز مبادا باشد!
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه باید ها ...
هر روز بی تو
روز مباداست!

تصمیم سارا!

با سارا رفته ایم کتابخانه درس و مشق هایمان را بنویسیم!... 2 ساعتی که می گذرد میفهمم که باز هم طبق معمول، باز هم همین صندلی یی که میخ دارد، افتاده به من!... به سارا می گویم: - باز هم میخداره به من افتاده! شانس رو می بینی تو رو خدا؟! ابروهایش را بطرز شدید ساراگونه ای بالا می اندازد: - باز هم؟ تو باید حساب کنی ها! خرج قهوه م خیلی بالا میره هر وقت با تو قرار کتابخونه میذارم! می گویم – باشه بابا! ایندفعه با من!

سه طبقه میرویم پایین... وه که چه فضای این کافی شاپ را دوست میدارم... با این نورپردازی خیال گونه و این فضای شلوغ ِ آرام ش، آنهم با این قهوه موکای دوبل شکلات و کِرِم روش... سارا قهوه اش را هم میزند. بعد دستهایش را پشت گردنش گره می زند و بدنش را خوب کش میدهد: -آخیش! خسته م شده. میگما! خودمونیما شایا! ولی اگه ما نصف این زحمتی که اینجا می کشیم، تو کشور خودمون می کشیدیم تا حالا حتمن یه چیزی شده بودیم! ای روزگار... و سرش را جوری تکان میدهد یعنی اینکه حیف شدیم رفت! می گویم: - سرت رو بیار جلو. و دستهایم را فرو می کنم توی موهایش و سر و گردنش را آرام ماساژ می دهم. خوشش می آید. سرش را می گذارد روی میز و کمی با صندلی می چرخد بطرفم و این یعنی اینکه دیگه خیلی خوشم آمده، ادامه بده... ومن انگشتهایم را همچنان بر رگ و پوست و اعصابش آرام و نرم می کشم... -واسه چی پس پا شدی اومدی اینجا؟ دانشگاه شریف کمترازاینجا نبود که! بود؟ سرش را بالا می گیرد و از لای موهایش که من حالا کلی به هم ریخته امشان می گوید: - بخاطر جنده نبودن!... خشکم می زند! – ببخشید! برای چی؟ - برای اینکه دوست پسر داشتم ولی جنده نبودم!... متوجه نمی شوم. حالا راست نشسته و صاف نگاهم می کند، با آن نگاهش که برای من برق هوش عجیبی دارد. - ببین خواهر من! تو که میدونی تو اون خراب شده چی به سرمون میاد. دختر و پسر هم نداره. ولی برا ما دخترا سخت تره خوب! من به یه جایی رسیدم که با اینکه درسم و دانشگاهم رو خیلی هم دوست میداشتم، تمام انرژیم رو گذاشتم که بکنم از اون خراب شده! از بس فشار روم بود! خونه از یه طرف، فرهنگ و اجتماع مزخرفمون با اون نافهم شدگی هاش از طرف دیگه! اونجا دقیقن یه اره ی اینقدی (با دست نشان میدهد!) تو باسن مبارکم بود! آدم به یه جایی میرسه که دیگه باید برا خودش باشه و برا خودش هم بتونه زندگی کنه! من آماده ی ازدواج نبودم و نمیخواستم. حالا اگه تو اون مملکت نخوای ازدواج کنی و بخوای کمی هم به خودت حق نفس کشیدن بدی و دختر هم باشی، که دیگه واویلا! دو راه که بیشتر نداری: یا تحمل کنی و با پدر مادرت همچنان زندگی کنی یا یه خونه برا خودت بگیری و جدا زندگی کنی. حالا اگه بخوای مستقل باشی و برا خودت خونه ای بگیری و جدا از پدر مادرت زندگی کنی، در و همسایه و فامیل همه یه جوری باهات برخورد میکنن که خووووب حالیدونت کنن که میدونیم که جنده ای! فکر نکنی ما نمیدونیم تو خونه مجردی داری! و خونه ی یه دختر مجرد معادل ِ با جنده خونه!!! اگرم با ننه بابات زندگی کنی و بعد ساعت 9 شب بیای خونه، همین مامان خودت دهنش رو پر میکنه و میگه جنده! در هر صورت، تو هر کاری کنی، تو اون مملکت جنده ای!... اصلن فکرش رو که می کنم انگاری جنده باشی تو اون کشور راحت تری و زندگیت راحت تر میگذره تا یکی مثل من!!!... دیگه اون اواخر همه چی خیلی بدجور رو اعصابم بود. نه میتونستم کار کنم، نه میتونستم خونه رو تحمل کنم، رابطه مم با فرزاد به خاطر تمام این عصبیت هام به گا رفت! و به جایی رسیدم که گفتم نه دیگه اینجوری نمیتونم ادامه بدم و زندگی سگی اون مدلی رسمن هم من و هم مامان رو به مرز جنون گاوی رسونده بود... این بود که فرمهای دانشگاه رو پر کردم... گرچه یه سال قبل ترش اونقدی تمایل نداشتم. و این بود که حالا اینجام. یه حمال ِ سُر و مُر و گنده!... و البته آرام ترم! دلم گاهی خیلی تنگ میشه، برا همه چیز، ولی میدونم اینجوری بهترم. اعصابم راحت تره. حداقل میتونم کار کنم حالا تو بگو حمالی!...

نگاهم می کند. احتمالن میخواهد بداند چه فکری می کنم. چه فکری می توانم بکنم؟ دستم را دوباره فرو می کنم توی موهایش و اینبار فشار محکمتری میدهم به پشت گردنش...- قهوه ت یخمک شد دختر...

دعا از اون ته دلم...

بارالها! یعنی میشه من هنوز زنده باشم و آمپول از زندگی آدما حذف شده باشه؟ یا حداقل جاش رو به یه چیز دیگه داده باشه؟!

یاد خواهی گرفت !...

کم کم یاد خواهی گرفت
تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را
اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر
و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند
و هدیه‌ها، معنی عهد و پیمان نمی‌دهند...
کم کم یاد میگیری که حتی نور خورشید هم می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری
باید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه
منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد!...
یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی که محکم باشی...

(خورخه لوییس بورخس)

پ.ن. با جانکاهی دارم یاد می گیرم این درس را!!!...

ژن ها و هورمونهایم دوستت می دارند!!!

گاهی وقتها یک چیزهایی توی خبرها یا ایمیل ها و مقاله ها می خونم که کلی غصه م میشه بعدش از خوندنشون... این خبری هم که توی رادیو زمانه خوندم اخیرن از این دست خبرهاست و من هی دلم یه جورهایی دردش می گیره... هی غصه دار میشم هر وقت فکرش رو میکنم... خبر در مورد اینه که دانشمندان محترم میگن که دارن کشف می کنن که چرا آدمی عاشق میشه!... بعله! مشکلاتمون داره حل میشه!!!... توی این دنیای مدرن همه چی با این علم و تکنولوژی قابل توجیه و بررسی یه خب! گوئیا کشف کردن که یک قسمتهایی توی مغز آدمی هست که یک سری هورمون و مواد شیمیایی میریزن توی خون آدم و آدم حس عاشقیت نسبت به جنس مخالفش (حقوق همجنس گرایان محفوظ می باشد) بهش دست میده!!... عشق و نفرت در واقع تغییرِ دوز این ترکیبات هستن!... خب ظاهرن اشکالی نداره اصل موضوع و همه دارن خوشحالی می کنن از این کشف جدید بشر! من اما هی این خبر روی اعصابم داره قدم میزنه اونم با پاشنه های بلند! فکرش رو بکن! همه چیز رو بخوان با ژنتیک و هورمونها توضیح بدن!!! حتی اون نگاه ِ تو رو وقتی از گوشه ی چشم از پشت استکان چای نیگاهم میکنی... یا بخوان اون حس سر انگشتات رو و اون چاله ی خنده ت روی گونه ت وقتی سر به سرم میذاری رو ربط بدن به یکسری فعل و انفعالات شیمیایی تو مغزت! یا این گرگر گرفتن سینه م که دلش برات پرپر میزنه رو به ژن و هورمونهام!... اینهمه داغی و عاشقیت و اینهمه بالا و پایین شدن روی این امواج و ادبیات عاشقی و چه و چه برای تکامل و بچه دار شدن و بقاست و دیگر هیچ!... اخیرن حتی میگن یه پروژه هم شروع کردن که بتونن رویاهای آدم رو ثبت و ضبط کنن!!...! فکرش رو بکن! رویاهات و خیال هات رو ضبط کنن و بعدشم لابد بریزن روی سی دی و نشون بدن یا کپیشون کنن روی هارد دیسک!!!... تصورش گیرم برام آسون هم باشه، زیبا نیست اصلن راستش... حالا میخواد پیشرفت اسمش رو بذارن یا هر چیز دیگه!... دوست نمیدارمشون... و هی از تصور اینکه داریم یواش یواش این جوری به خودمون نیگاه می کنیم غصه م می گیره... نه اینکه قبول نداشته باشم که همه چی انگاری رنگ و بوی فریب داشته تا حالا!... نه! حرفم اینه که انگاری دلم یک فریب خیلی بزرگتری لازم داره تا بتونه خودش رو نگهداره! وگرنه می پاشم من... از هر 6 ستونم سقوط خواهم کرد...

کمکم کن...

حافظ به سعی شایا

شکایت از که کنم؟
خانگی ست غمازم...

از چهار جهت!!!...

یواش یواش دارم درکم می کنم!!... می دونی؟ کشف کردم که من از اون قماش آدمهام که هم خدا رو میخوان هم خرما رو!!... از اونا که دلشون میخواد خرما به دست بشینن رو خر ِ خدا، سواریشونم بگیرن، خرماشونم نوش جان کنن!!... پوووووف!!... مشکلم با یک رابطه ی دونفره از نوع من و تو اینه: که دلم میخواد از یک طرف آزادیها و تنهایی های شخصی خودم رو، سبک و سیاق زندگی خودم رو داشته باشم، از طرف دومی هی این روتین ِ معمول زندگی های دونفره رو نمی پسندم و دوست نمیدارم و نمیخوام، از طرف سومی، وقتی رابطه به اینجاهاش رسید و کشید، هی خودم و خودت دهنمون سرویس میشه که نیاز داریم به اون اطمینان و روتین، از طرف چهارمی آدمیزاده ذاتن نمیتونه هم توی متن ِ یک رابطه باشه هم تو حاشیه ش!!!... اینجوریاست که به گا رفته ام از چهار جهت!!!... اینجوری تراست که بهت حق میدم اگه درکم نکنی! خودمم موندم تو خودم!... که خداییش الهه ی تضاد و پارادوکسی ام واسه خودم رسمن!!!...

آخ که روزی روزگاری...

مراد بیگ: مگه تو کی هستی؟ اصلن تو چیکاره ای اومدی داری از آدمای من حرف میکشی؟

قلی خان: قلی خان دزد بود. خان نبود. لابد تو هم اسمشو شنفتی. وقتی سن و سال تو بود، به خودش گفت تا آخر عمرم ببینم می تونم تنهایی هزار تا قافله رو لخت کنم! با همین یه حرف پای جونش وایستاد و هزار تا قافله رو لخت کرد. آخر عمری پشت دستش رو داغ زد و به خودش گفت: هزارتات تموم شد! حالا ببینم عرضه شو داری تنهایی یه قافله رو سالم برسونی مقصد؟ نشد... نشد... نتونست و مشغول ذمه ی خودش شد! تقاص از این بدتر؟...

مراد بیگ: تو قلی خانی؟ آری؟؟! تو قلی خانی؟! آی... تو قلی خانی! قلی خان! هی قلی خان!...

(پیرمرد جوابی نمی دهد... همانطور نسشته مرده ست...)

خدا را مرهمی!...

آدم باش دخترم! بی رحم باش فرزندم! سر حرفت وایستا!... اِ!!...

آرام تر! هی!...

جرات دانستن داشته باش!...

(کانت)

گمشده در دوردستها...

"اتاق خلوت پاكی است

برای فكر چه ابعاد ساده ای دارد!

دلم عجيب گرفته است

خيال خواب ندارم"...

كنار پنجره رفت

و روي صندلی نرم پارچه ای

نشست:

"هنوز در سفرم

خيال می كنم

در آبهای جهان قايقی است

و من- مسافر قايق- هزارها سال است

سرود زنده دريانوردهای كهن را

به گوش روزنه های فصول می خوانم

و پيش می رانم...

مرا سفر به كجا می برد ؟

كجا نشان قدم ‚ ناتمام خواهد ماند

و بند كفش به انگشت های نرم فراغت

گشوده خواهد شد؟...

...

کجااااا؟!...

و همین گویا!...

ولادیمیر عزیز

گفته بودی که دیگر برایت ننویسم... بر همان قول هستم... این نامه هم مخاطبش تو نیستی! می فهمی که چه می گویم؟...

حال همه ی ما خوب است. مامان فقط بیخودی کمی نگران روز- زل زدن ها و شب-سروصداها و رقص های بی هنگام من است... می گوید زیاد می نوشم. اما نمی بیند که گاه هیچ نمی نوشم. چای هم که میدانی نوشیدنی محبوب من است، با سیگارم که حالا یک برگ کوبایی ست، به راه است همچنان. راستی! گفته ام که من با چای هم مست می کنم؟! گاهی خیلی بیشتر هم ازهر الکلی!... این است که مامان نمی داند! تو که میدانی که؟!...

اینجا پاییز شده... حالا شاید برایت عکسی فرستادم تا ببینی چه آتشی افتاده به جان این درختهای کوچه مان و چه گرگری گرفته اند و چه خش خشی دارد این راه رفتنم توی این کوچه های ولگرد... راستی ولادیمیر! خوابهای عجیب می بینم این روزها... گفته بودی که خواب زن چپ است؟!... پس خیالم راحت باشد...

حالا دیگر از 7 دخترانم، فقط یکی با چشمهای درشتش زل می زند به چشمانم... آن 6 تای دیگرشان، یکی یکی از کوچک به بزرگ رفتند توی دل آن یکی دیگر بس که جا نبود برای همه شان!... یعنی درست ترش بود بنویسم الان 14 چشم از توی این دو تا چشم خیره خیره نگاهم می کنند!... جای نگرانی نیست... آنقدر خوب جاشان داده ام توی دل ِ آن دیگری که خیال می کنی هیچوقت نبوده اند بیرون دل ِ آن دیگری!...

زن همسایه را یادت هست؟ همان که سالها بود حامله بود و بچه اش به دنیا نمی آمد؟ حالا مامان می گوید دردش گرفته و میخواهد بزاید... شبها صدای ناله هایش را از پشت دیوار می شنوم... برایش دعا کن زایمانش اندازه ی بارداری اش طول نکشد وگرنه حس غریبی دارم که این زن سر ِ زا خواهد رفت... برایش دعا کن ولادیمیر... من هم که می دانی دعا بلد نیستم ولی نذر کرده ام که اگر حالش خوب شود این دو تا ماهی کوچک و این گل مریم و این شازده کوچولو را ببرم بدهم به این دلقک ِ سر کوچه مان که حشیش هم می فروشد یواشکی... مامان هم هر یکشنبه میرود کلیسا و برایش شمع روشن می کند و دعا می خواند... برایش دعا کن ولادیمیر...

کتابهایم هم نمی دانم چرا همه شعر شده اند؟!... میدانی که؟ مرا چه به شعر و این هجمه ی ادبی شان؟! هیچوقت نفهمیدمشان... فقط نمی دانم چرا هی هی کتابهایم رنگ و وارنگ شعر می شوند این روزها؟!!... سینما و تئاتر و کنسرت و نمایشگاه هم نمی دانم از کی نرفته ام!... تلویزیون هم که میدانی، راه ندارد به این خانه از اصلش!...

از همه ی اینها و یکسری چیزها که ننوشتم که بگذری، دارم زندگی ام را می کنم... حال همه ی ما خوب است...

جایت خالی ست...

می بوسمت...

رودررو با سراب!...

"تناقض عمل (Paradox of Praxis)"، گاهی ساختن چیزی به "هیچ" منجر می شود. این نام یک ویدئوی معروف فرانسیس الیس است. چقدر دوست میدارم این کارش را. همزاد پنداری غریبی دارم با این اثر!!... چندین بار تماشایش کرده ام امروز و هر بار لبخندم شده از میزان حجم ِ پوچی ای که به درونم پاشیده!!... توی این ویدئو، که به عنوان یکی از کارهای مهم هنری او نیز بشمار می آید، فرانسیس قالب بزرگ یخی را توی خیابانهای مکزیک به مدت نُه ساعت روی زمین می کشد! همین!... اولش قالب یخ بزرگ است و تکان دادنش سخت. از دستهایش هم برای هل دادنش کمک می گیرد. آخرهایش اما آنقدر سبک است که با تیپایی هم چندین متر آنطرفتر پرت می شود. تا آخر که یخ ذوب می شود و تمام می شود و خودش خسته و عرق کرده به گوشه ای می نشیند. نُه ساعت کار و او مانده است و تجسم "هیچ" روبرویش! زحمتی و وقتی هدر رفته که هیچ نشانی هم از خودش باقی نگذاشته تا ثابت کند تمام روز را عرق ریخته است بخاطرش! ...

دایی جان ناپلئون!

سعید: بالاخره نگفتی آدم چطور میفهمه عاشق شده؟

حاج قاسم: ولله بابام جان دروغ چرا! آنوقتی که نمی بینیش توی دلت پنداری یخ میبنده، اونوقتی که می بینیش تو دلت پنداری تنور نونوایی روشن کرده، یعنی اونی که ما دیدیم اینجوری بود!... همه مال و منال دنیا رو برای اون میخوای. خلاصه آروم نداری مگر اینکه اون دختر رو برات شیرینی بخورن... اما اگه شوهر کرد و رفت!... دیگه واویلا...

هق هق از نوع مخصوص!...

دو-سه باری بیشتر ندیده بودمش. دورادور آنهم. آشنایی مان تازه بود اما یک جورهایی ته ِ نگاهش موج ِ آشنایی ِ دیرینه ای خیز برداشته بود از همان اولش . یک جور خوشایندی دوستی اش و شوخ طبعی اش به دلم نشسته بود. زنگ زد. - کجایی؟ وقت داری ببینمت؟ برای بعضی آدم ها همیشه وقت دارم... خواستم بپرسم برای چه کاری؟ که نپرسیدم اما. گفتم می آیم سر ایستگاه. روبروی ایستگاه توی ماشین منتظرم بود. سوار شدم. دستم را فشرد. - برویم خانه؟

تا حالا خانه اش نرفته بودم. او یکبار، آنهم مهمانی داده بودم، به خانه من آمده بود، همراه دختری روسی که دوستش معرفی اش کرد...- بیا کلبه ی محقر مرا هم ببین، هم یک چای با هم بنوشیم.- باشد! گرچه کمی مردد بودم!... در سکوت می راند. منتظرم چیزی بگوید، اما چیزی نمی گوید. گونه هایش بنظرم برافروخته می آیند وانگار غرق است جایی بیرون این دنیا... در ِ خانه را که باز می کند، بوی نم و بوی وسایل ِ چوب ِ کهنه ی ساده ای با بوی خانه های تریاک و حشیش اولین چیزی ست که حس می کنم. دستش راروی پشتم می گذارد و به داخل راهم میدهد. خانه اش سرد است و بی زیور. سیاهی و تیرگی ِ دود بر دیوارها هم همچون لبانش و زیر چشمانش نشسته است. - چای؟ - حتمن. راهی آشپزخانه می شود. من فرصتی دارم خودم را جمع کنم. پاهایم یخ کرده اند. جمعشان می کنم زیرم و دو زانو می نشینم روی کاناپه. - با نبات دوست داری؟ - دوست میدارم. با سینی چای برمی گردد و کنارم می نشیند. آرام است. - ببخشید. من زیاد می کشم. خودت لابد فهمیدی که... سرم را بلند می کنم و صاف نگاهش می کنم. صاف نگاهم می کند. آنقدر چشم از چشمش بر نمیدارم تا خیالش راحت شود. می شود. با تلخ-خندی می گوید: - دخترای ایرانی با ما معتادا حال نمی کنن! چند بار رفتم برای ترک هم اما... حرفش را میخورد. - چاییت سرد نشه دختر...

می دانم که دانشجوی دکتراست. از آن قیافه هایی ست که هوش و خوش قیافگی شان با هم به چشم می آیند. فقط می گویم: من راحتم. راحت باش... نگاهم نمی کند و چای می ریزد از قوری. پشتش را که صاف می کند، به نجوا می گوید: - داغونم... انگار که نشنیدم... دست می برم تا چای. اما پیش از آنکه دستم به فنجان برسد، دستش را روی کتفم حس می کنم. نگاهش می کنم. انگشتش را به نرمی می کشد زیر چانه ام و سرم را می چرخاند طرف خودش... آن ته ِ چشمانم را می کاود! نگاهش جدی است. انگار که بخواهد بررسی کند که تا کجاها می شود به آن خلوت ِ خصوصی و شخصی ِ نگفتنی هایش راهم دهد؟!... می بینم که چقدر حرف دارد آن ته چشمانش که حالا خسته و کمی نمدار می زنند... دستش را برای گرفتن دستم دراز می کند. دست یخ زده ام را در دستانش می گذارم... چشمانش را می بندد. نگاهش می کنم. دو قطره اشک درشت می چکد روی گونه هایش. درد می کشد. دارم می بینم تجسم ِ درد را که ته دلش لانه کرده... چرایش را نمی دانم. نمی پرسم هم. لحظه ای می گذرد، کشدار... با آن یکی دستم اشکش را از گونه هایش می گیرم. دستم را روی گونه اش نگهمیدارد. همانطور نشسته، سرم را بطرف خودش می کشد. مقاومتی نمی کنم. بوسه ای بر موهایم میزند و می فشارد سرم را به سینه اش. حالا من مانده ام گم شده در حس ِبی دست و پای مبهوتی بر سینه ی مردی که حالا نفس های عمیق با هق هق ها و سکته های سینه اش، سرم را با هر تکانش بیشتر بخود می فشارد... پلیورش بوی دود میدهد با هوگو... میدانی؟ دوست میدارم این بلند بلند هق هق ش را... که هق هق بلند ِ مرد فقط میتواند در دستان زن، مرد بماند بی هیچ ترسی و شکی از کم بودگی ِ مردانگی اش... آرامم. و اجازه می دهم خوب اشک بریزد. چه غریب اند این دست لحظه ها... که دردی و حضوری، بی حرفی عجین می شوند... که او حتی نگفته باشد چه اش می رود که اینگونه به اشکش نشانده، که لزومی بر مقدمه چینی نبود، و من هیچ ندانمش، اما بی حرف، دیده باشم دردش را...

حلقه‌ی دست‌اش که تنگ‌تر ‌می شود، من منقبض ‌می شوم... دست‌ش را من آرام و او به اکراه از دورم باز می کنم... چشمانم لبخندشان را به چشمانش می ریزند...- تا تو صورتت را بشوری، من چایی را داغ می کنم، از دهن افتاده... بلند می شوم و سینی بدست راهی آشپزخانه می شوم. صدای پایش را می شنوم که خودش را می کشد تا دستشویی. بر که می گردد پوستش می درخشد و چشمانش کمی قرمزند... دوباره کنارم می نشیند. آنطرف کاناپه. کمی نگاهم می کند. حرفی نمیزنیم. دستش را میبرد به جیب کاپشنش که آویزان است از دسته ی کاناپه. توتون و کاغذ می کشد بیرون. یکی برای خودش می پیچد، یکی برای من. در سکوت سیگارمان را می کشیم و چای با نبات می نوشیم. توی هوا سکون و سکوت و دود معلق است. آزارمان نمی دهد اما. انگار دکمه ی پاز زندگی ِ بیرون را زده اند. انگار برش زده اند قاعده های معمول را از این چارچوب... همه چیز در کِش آمدگی یی مطبوع معلق مانده است. چایی م را سر میکشم. نگاهش می کنم. نگاهمان تلاقی می کند. چه آشناها شده ایم به همین یک ساعتی... پکی عمیق به سیگارش میزند. و لبخندی. - شام میمانی؟ -نه... - باشد...

حالا او دیگر اینجا نیست. مدتهاست که به کانادا مهاجرت کرده. روی اسکایپ امشب باهم حرف زدیم. می گویم: دلم امشب هق هق دارد. می پرسد: از نوع مخصوص؟!... می گویم: آری! از نوع مخصوص!... و هر دو میخندیم...

شادمانی ِ روح خبیثم!

از خودم خنده ام می گیرد. کدو حلوایی خریده ام. دو عدد بزرگ هم. رو یشان را هم با مداد ِ چشمم، دو عدد چشم ِ بدجنس با یک دهان گنده با دندانهایی مثلن ترسناک کشیده ام و تویشان را خالی کرده ام. هالووین را امسال جشن می گیرم! خنده دار است کمی. اولین بار است که هالووین را عددی حساب می کنم و می بینمش! هر ساله می دیدم که چطور مردمان ِ این شهر لباس های جورواجور و مثلن ترسناک تن شان می کنند و سر و رویشان را رنگ می کنند و ماسک میزنند و به بالماسکه ها می ریزند در همچین شبی. اما خودم تا حالا کاری نکرده بودم. لبخندم می گیرد، ولی کدو حلواییها گوشه ی اتاق اند و من آن لباس ِ بلند ِ مشکی را هم از توی ساکم درآورده ام بالاخره! تلویزیون هم که همش فیلم های ترسناک دارد که من یکی اصلن اهلش نیستم. بس که بیخودی می ترسم. اینها همه یعنی اینکه امسال هالووین را می بینم!!...

هالووین شب وحشت است! شب پیش از شب ِ اول ماه نوامبر. قبلن ها گویا شب ارواح مقدس بوده که در این شب دروازه های زمین به رویشان باز میشده... اما امروزه، هالوین شب جشن ِ ارواح ِ سرکش و خبیث و نامقدس است. شب ِ بهم ریختن نظم ها ی روزمره و مرزهایی که دنیای زندگان و ارواح را از هم جدا می کند. شب ِ هرج و مرج...

اینگونه که از قراین پیداست، آن روح ِ سرکش و نامقدسم امسال ماغ می کشد و از دره های جهنم امشب به زمین می آید تا پا بکوبیم و دست بیفشانیم این نافرمانی و سرکشی و عصیانش را!... این کدو حلوایی ها و این لباس شب ِ سیاه و این رژ ِ لب ِ سیاه و لاک ناخن سیاه همگی گواهند!...