خلوت گویه

امروز یکشنبه بود... یکشنبه ای کش آمده تا لنگ ظهر توی تخت... که بیرون هوا سرد است و ابری... بوی این نرگسهای بغل پنجره هراز گاهی می پیچد توی فضای اتاق.. معلوم است که سرما دوست میدارند و شادمانند... و اینجور رنگی ست این یکشنبه، که پا میشی از توی تخت و برای خودت شیر میریزی و بعد آرام آرام، جوری آرام که انگارموسیقی خیلی آرام و بی کلامی گذاشته باشی، راه میفتی دور خونه و نرم نرم برق میاندازی همه چیز رو... بعدم کلی گلبرگای خشک شده داری که با چه سلیقه و حوصله ای می چینی شان توی ظرف گرده و میزاریشون تو هال... هفت تا شمع هم روشن می کنی دورشون و چه تماشایی میشن اینا... بعدتر هم برا خودت گیلاسی از شراب شیراز میریزی...و حالا وسط این رخوت دل چسب، موهایت را شانه میزنی و می نشینی توی خیالش... اصلن می نشینی روی پاهایش و لبت را یواشکی می گذاری دم ِ گوش ِ خیالش... و برایش یواش خواهی گفت که چرا نمی مانی... که چرا رفتنی ای... که چرا اصلن رفته ای... که "داشتن" و "نگهداشتن" یک نفر برایت چه فرق ظریف و عظیمی دارد...

۱ نظر:

  1. آخ آخ شایا...
    چه کردی با من؟!
    خیلی فرق داره..
    این قطعه رو تقدیم می کنم بهت:
    با تکرار جزر و مد
    تمرین می کنم بازی زندگانی را؛
    داشتن
    و رها کردن را...
    انگار فقط رها کردن هاش سهم من شده!
    بی خیال... دل کوچیک باید جا باز کنه دیگه... وقتی خودش بلد نیست به زور جاش رو براش باز می کنه این دنیای سختگیر!

    پاسخحذف