نیمه ی پنهان!

شارژم کاملن تموم شده بود!... خالی ِ خالی... آنقدر که دهنم خشک شده بود، رنگم بشدت پریده بود و وقتی دستم رو برای خداحافظی جلو بردم، رسمن خون نداشت، گرمی نداشت، زندگی نداشت... آف ِ آف...

دیدی یک سری آدمها هستند که قابلیت بسیار بالایی در بزرگ جلوه دادن بدبختی های زندگیشون دارند؟ و مدام در حال شکایت و نکبه ناله اند؟ و کافیه نیم ساعت باهاشون بشینی تا تمام انرژیهای منفی شونو روت خالی کنن و رسمن دنیا برات بشه شکل ِ یک آدامس ِ جویده شده؟!... طرف ایمیل زده بود که اگه میشه کمکم کنی فرمهای دانشگاه رو پر کنم. گفته بودم باشه و زنگ زده بود و قرار گذاشته بودیم کافی شاپ کتابخونه... حالا من دو تا گوش بودم، برای کسی که در عرض دو ساعت، تمام رنگها رو از صفحه ی من پاک کرد، هراس رو درشت نمایی کرد و از اضطراب رونمایی، و من یک موجود مفلوک ِ بی تکلیف ِ بی سرنوشت با یک قلم موی خشک بودم، جلوی ِ یک تابلوی خاکستری بیرنگ!...

باورش برای خودمم سخته که چرا اینقده تحت تاثیر قرار میگیرم! ولی وقتی طرف رفت، تنها کاری که تونستم بکنم این بود که تا طبقه ی سه بدوم، نفس نفس زنان کتم رو بردارم، کوله م رو بندازم رو دوشم و از اونجا فرار کنم! جوری که انگاری دنبالم کردن!... خیلی دیر وقت بود وگرنه جا داشت ادکلنی، شالی، تاپی یا حداقل یک قهوه موکا یا شکلات روکوکو برای خودم می خریدم!... الان هم بعد از انجام یک پروسه ی خود-درمانی ِ دلچسب با دوش آب داغ و گیلاسی از شراب سفید و اندکی کتلت با پنیر چدار، چسبیدم به این شوفاژ با احساس یک عدد سوسک ِ دمپایی خورده ی در حال نقاهت....

۴ نظر:

  1. سلام عزیزکم
    خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    قربون تو برم من.... می فهممت...
    دخترک من...
    مامان هم خوبن.. خیلی بهت سلام می رسونن.. همیشه دوستت داره مامان. خودت که می دونی عسلکم..
    می بوسمت هزااااااااااااااااار بار...

    پاسخحذف
  2. جای شکرش باقیه که اگر تاثیر میگیری ، پروسه خود درمانی اش رو هم بلدی طی کنی و آف نشی...
    همیشه با نشاط و سرزنده باشی

    پاسخحذف
  3. خداوند نيامرزتش

    پاسخحذف