از ملقمه ی من...

راستش فکر میکنم که ما ایرانی ها هنوز در بسیاری مسائل کلیدی ِ زندگیمان موضعمان مشخص نیست. هنوز تکلیفمان را با خودمان در دنیای پر سرعت و پرتنش و مدرن و آن سنت و میراث دیر پا و دیرینه یی که ریشه در آن داریم، معلوم نکرده ایم. من که هنوز نکرده ام و یکجورهایی انگار که نمی توانم هم... این نتیجه گیری هم از آنجا ناشی می شود که آیدین و مریم مرا دختر کاملن متفاوتی می یابند! آیدین مرا دختری مدرن می خواند. حالا چرا؟ آیدین از دو جنبه مرا تحلیل می کند: اول از نگاهم و منش ای که به تنم دارم و دوم در روابطم، بخصوص با جنس مرد. آیدین مرا زنی مدرن می نامد چرا که در این دو مقوله ی "تن" و "مرد" (که بنظرش در آنالیز دید زن کلیدی اند) مرا مدرن می یابد. مدرن به معنای اینکه در سیستم های سنتی نقش زن در خانواده بعنوان دختر و همسر و مادر بودن، نمیگنجم. در نگاهم به زن، و به مرد به عنوان جنس دیگر، راحت و رها برخورد میکنم. "تن" را به حصارهای "بایدها" و "نبایدها" ی سنتی نمی کشانم و با مرد راحتم. و در سطحی ترین و بیرونی ترین لایه های معاشراتم، مشروب می نوشم، گاهن سیگار می کشم و بازو به بازوی مردان باهاشان می رقصم، می خوانم، و هر جور که باشند، پذیرایشان می شوم، با لبخندی تا بناگوش هم...

مریم اما مرا دختری سنتی می یابد چرا که همیشه کنار پنجره ی اتاقم یا کنار تختم دیوان شمس و حافظ می یابد، چای دم میکنم (چایی کیسه ای اصلن بکارم نیست مگر زور پرزور باشد!) و شجریان محبوبترین ِ من است و موسیقی سنتی و فولکلور و شعر ایران را بیشتر دوست میدارم و دنبال میکنم و قفسه ی کتابها و سی دی ها و حتی لباسهایم را هم که مروری بکنی، وضع علایقم مشخص تر می شود و هیچ بعید هم نبوده که وسط یک جمع ده نفری که فقط خودم ایرانی ِ جمع بوده باشم، "مستان سلامت می کنند" ِ شجریان را از موبایلم به بلندگوهای کامپیوتر میزبان وصل کرده باشم و همه با هم با آن رقصیده باشیم! جوک های سکسی نمی گویم و آدم هایی که فکر می کنند با رکیک بودن صمیمی ترند هم برایم جذابیتی ندارند. در جمع هایی که دختر و پسر دم به دقیقه مدرن بودنشان را با توی بغل هم رفتن و جوکهای زیرشکمی یا میزان عرق و سیگار و چیزهایی از این دست اثبات می کنند هم معاشرتم نمی گیرد و رَم میکنم. با این آدمها آشنا هم بشوم، به لبخندی بیصدا از هم می گذریم. این رفتارهاست که مرا دختری سنتی می کند در نگاه مریم.

من اما، در میانه ی سنت و مدرنیته مانده ام. نه اینم و نه آن. ملقمه ی ناهمخوان و ناهمگونی ام از هردوی اینها گویا. ناهمگون میگویم چرا که معلوم است که در هم حل وفصل نشده اند. قلمبه هایش معلوم میشود، حتی با کلی لباسها و حجابهای ضخیم رویش... گاه رفتاری که در من مدرن می زند، ریشه هایش اما عمق در سنتی بودنم دارد و برعکس. بعنوان نمونه، من گرچه معاشرت با آدمها و بخصوص با مردان را دوست میدارم و خودم را برایشان می آرایم و رفتارم هم در جهت ِ( تا حد ممکن!) خوشایندشان است و انگار عادت هم کرده ام که همیشه بیشتر مردان دور و برم باشند تا زنان، اما نگاهم بواقع جنسی و جنسیتی نیست. اینجا گرچه من "مدرن" اتیکت می خورم بخاطر آزادی رفتاری ارتباطاتم، ولی طرز نگاهم شاید درگیر ومعلول همان نگاه سنتی زن ایرانی باشد که "تن" برایش حرمتی غیر از "جنس" دارد و خود را به لحظه نمی سپارد. "سکس" و "تن" برای من هنوز از تابوهای غول پیکر محسوب می شوند. گرچه حداقل در ارائه ی بیرونی تن مشکلی ندارم.

نزدیکترین تحلیلی که از خودم می بینم این است که مرا نه باید سنتی خواند نه مدرن. من هیچکدام از ایندو نیستم. ترکیبی از هر دوی اینها هم نیستم. چرا که حداقل آشنایی و وزنه ی تاریخی یکی از اینها در من بسیار ریشه دارتر است تا وزنه ی دیگرش و از سویی توفندگی و سرعت تغییر در آن دیگری بمراتب بیشتر است. و از پیشینه و تاریخ و خانواده ای هم می آیم که تکلیف خودش را با سنت و مدرنیته اش مشخص نکرده است. یکی به نعل می کوبد، یکی به میخ. و من گرچه سبک و سیاق خودم را بر لبه های این سردرگمی ها می چینم و ادامه می دهم، ولی نگاه امروزم به خودم آگاهانه تر از آن است که نبینم که ملقمه ای از رفتارهای گاهن متناقضم که معلوم می کند که تکلیفم را با نوع ِ بودنم مشخص نکرده ام. بیشترش هم دست من نیست بخدا، اما اصل قضیه بر جای خود محکم باقی ست...

۷ نظر:

  1. تو هم یک کلاغ هستی!شک نکن!
    :))

    پاسخحذف
  2. من هیچ وخت بیرون این ملقمه نیگاهت نکردم و یه جوری دوست داشتنی تر بودی بخاطر این ملقمه چون درکی از این داشتی و در ان. یک زندگی دو گانه ظاهرن اما ن این هیبتی که این ها در هم محلولی شده اند و جمعی از اضداد شد پیکره ای شاید برای من که از فواصل می نگرم زیبا از نزدیک که می نگرم زیبا اما به این ملقمه در خویش نیز می نگرم نوعی تعلیق به همراه می کشد

    پاسخحذف
  3. همذات پنداری شدیدی با نوشته ات و شخصیتی که از خودت برامون گفته بودی پیدا کردم
    منم مث تو نگاهم به مردان و حتی جهان جنسیتی نیست و انسانی ست ! اما ... کاش بفهمند این را ناعاقلان...
    مخصوصن برای ما که در ایران زندگی میکنیم یه جورایی درک و هضم این مساله خیلی سنگینه و متاسفانه تا الان که تاوان سختی رو براش پرداخت کردم
    و از سوی دیگه همون نگاه سنتی و قومی و قبیله ای که یه جورایی ما رو به زادگاه و قوم و قبیله و خاک و وطن وصل میکنه
    میدونم توازن بین این دو برای تویی که در خارج از این خاک و برای منی که در داخل این خاک زندگی میکنم ، ممکنه خیلی وقتا سخت و غیر قابل تحمل باشه.
    اما این خیلی خوبه که بدون از هم گسیختگی با این مساله برخورد میکنیم.
    شاد باشی!

    پاسخحذف
  4. چه خوب گفتی عزیزم. چقد این نوشته شرح حال من هم هست. جالب بود و این شناختت از خودت ستودنی ست

    پاسخحذف
  5. آره؛ جداً قبول دارم. اینم یه شکل دیگه از بی خانمانی ماست. نه این وری، نه اون وری. واقعاً اگه آدم پاش روی زمین باشه چه حسی داره؟ مگه تن می تونه چی باشه؟ مگه خاک چی هست؟

    پاسخحذف
  6. مرسی عزیزم. خیلی خوب گفتی.

    پاسخحذف