پرواز

برای من، بی شک، فرودگاهها از دوست داشتنی ترین مکان هایند... جایی که یا داری میروی یا می آیی. نه اینجاست و نه آنجاست. جایی ست مابین دو مکان... مکان سَبُکی های تعلیق... شادی کودکانه ای می دود زیر پوستم...

پروازها برایم حتی غریب ترند. چند ساعتی بین زمین و آسمان. خاطرات خوبی دارم از پروازهایم. در طول پرواز، معمولن فیلم تماشا می کنم یا می خوابم. کمتر کتاب میخوانم. اما جالبترینهایش برایم همسفرهای ایرانی ام هستند که اگر دست تصادف، کنارم بنشاندشان و اگر دست بدهد، (که معمولن میدهد بخصوص اگر بغل دستی ام مرد باشد) سر صحبتمان باز می شود. با خارجیها، مرد و زن، معمولن حرفی نمی زنیم، یا اگر بزنیم خیلی مختصر، و بعد هر دویمان یا سرمان توی کتابهایمان می رود یا مشغول تماشای فیلم می شویم. با ایرانیها اصلن اینطور نیست اما. با چند سوال کلیدی!! تا ته توی زندگی همدیگر رفته ایم. معمولن از اینجاها شروع میشود. بعد می کشد به دیگر جاها...

دیشب/صبح. مرد موجوگندمی پنجاه و خورده ای ساله ای کنار دستم نشسته بود. مرد خوش صحبتی که کل طول پرواز غیر از وقت شام و وقت ساندویچ و چای بعدی، تمام 8 ساعت پرواز را حرف زد! بی خستگی! حتی یکبار خودش هم گفت فکر کنم سرت را بردم ولی همچنان ادامه داد! آن آخرها، یکجاهایی ش دیگر خسته شده بودم و آمدم که چیزی بگویم تا اینقدر به هم نبافد، ولی یادم آمد که توی پرواز هستیم!! لبخندم شد و به دخترک چشمکی زدم و همچنان به مرد گوش دادم... آخر میدانی؟ توی پرواز اصلن برایم مهم نیست که طرف چه می گوید! خیلی ساده ست!: در طول پرواز ما در دنیای معلق بین زمین و آسمان بسر می بریم. مردی که کنار من نشسته همان مردی ست که می گوید آن است. مهم نیست آن پایین، روی زمین هم همان باشد... ساعاتی دیگر که پایمان به زمین می رسد، دیگر هر دویمان آدمهای دیگری هستیم. آدمهایی واقعی. و از همدیگر تنها تصویری دور. توی پرواز اما، انگار که زندگی آدم را برش می زنند و بر میدارند و تو میتوانی فارغ از هر آنچه آن پایین هستی، خودت را برای بغل دستی ات ترسیم کنی. تازه انگار که وسط ابرها، آدم خیالبافی اش می گیرد... و من باور می کنم هرآن تصویری که بغل دستی ام برایم نقاشی می کند. دلیلی نمی بینم باور نکنم! حتی اصلن مهم نیست باور کنم یا نکنم! روی زمین داده ها و گزینه ها فرق می کنند. اینجا توی هواست!.... آدمی که هیچ نمی شناسی اش و پرواز هم که تمام شود، باز دو آدمی می شویم که هر کدام براه خودش میرود و همدیگر را نمی شناسیم. پس می شود در طول پرواز هر آنچه حتی نیست، هم بود، وآن دیگری هم باور کند هر آنچه بغل دستی اش می گوید... قصه های پرواز... داستان های آدمهایی که پایشان روی زمین نیست! داستانهای توی هوا...

دیشب/صبح، مرد کنار دستی ام، نه فقط توی ناسا پست بسیار مهمی داشته، که حتی زمان دیگری در استرالیا مدیرعامل فلان شرکت معتبر بوده، چند سالی هم در دانشگاه نیوکاسل انگلستان تدریس می کرده، در ژاپن و مالزی و تایوان هم مدیرعامل دو شرکت خیلی معتبر بوده، که در آمریکای جنوبی مجبور به کار بنایی شده چون ماری جوانا کشیده شبی و همه چیزش را دزد می زند و بعدتر که من همزمانی اتفاقها را توی ذهنم مرور می کردم، این اتفاق در همان زمانی بوده که ایشان در ناسا کار میکرده! دوست دختری چتر باز داشته و چتر بازی را هم تجربه کرده ست، غواصی می داند، به علم و بخصوص فیزیک هسته ای علاقه ی وافری دارد و از آی تی و علوم کامپیوتر هم بسیار سرش می شود، اما کارش "بزینس" ست و در کار خرید و فروش، مدتی با قاچاقچیان قشم هم دمخور بوده چون میخواسته فقط زندگی یک قاچاقچی را تجربه کند، تا کنون 5 کتاب نوشته که هنوز همه شان نیمه کاره مانده، چون ایشان بسیار "پرفکشنیست" هستند، حتی باری یکی از سیاهپوستهای معروف بلوز کار، قطعه ی موسیقی یی را که او نوشته بوده، با ناجوانمردی از او سرقت کرده و ایشان چند صباحی بعدتر آن را از رادیوی ملی آمریکا شنیده، گیتار، آکاردئون و فلوت را بخوبی می نوازد اما ساز مورد علاقه اش پیانو است و صد البته که خواننده ی محبوب ایرانی اش معین می باشد چرا که غمی ته صدایش دارد و و و ...

و من همه ی اینها را باور کردم... نه حتی الکی! که میدانستم که توی پرواز هستیم! لبخند می زدم بی اینکه فیک هم باشد، وبا علاقمندی گوش دادم... و می دیدم ته چشمانش که چه لذتی می برد از نشستن کنار زنی که با چه همه علاقه هر آنچه را می گوید، به سادگی باور میکند و گاه تایید هم!...

هوم! شماره موبایلش همچنان توی جیب شلوارم ست!...

پ.ن. خسته ام...

۲ نظر:

  1. رسیدن به خیر دخترک! تعطیلات خیلی خوبی داشته باشی... خوش بگذره!

    پاسخحذف