مردیها

اما اینک، گزینه ها بیش ترند و بازار سیاه، زیبایی را در توبره انحصار نپیچانده؛ اینک حتی حجاب هم، سهمی از حسن در حد نصاب ساقی سیمین ساق را، زکات چشم های گرسنه می کند، از آن اساطیرالاولین کم تر خبری است... نیز عقل رشد یافته، گاه مهار نفس وحشی را به چنگ می فشرد، و فرد، از خوف جریمه های حقیقی و حقوقی،بیش از پیش در دامن قناعت درمی کشد... این البته قناعتی زاهدانه نیست، احتیاطی عاقلانه است. گاه پیش از آنکه بر لبه پرتگاه قرار گیرند و کار از کار بگذرد، حذر می کنند و به گوشه احتیاطی سرد و سیاه پناه می برند، می گذارند تا خیال، این جانشین سبک پای تن، به نیابت از آن، و بی ترس از مکافات، به هر سرایی سر کشد هر آن چه از میل در انبان دارد بیرون ریزد و خود را از لذت لبریزکند، و در این میان مردان، که درعشق شان شاید سهم غده ها و عقده ها بیش باشد، گاه با بدنام کردن عشق بی قیمت رمانتیک، به راسته عشق فروشان می روند، کاری که زنان هر گز نمی کنند!...

(درباره عشق-مرتضي مرديها)

پ.ن 1. یعنی رسمن یه جوری نوشته که سانسورچی رو هم تو رودرواستی انداخته

پ.ن.2. چه روزگاری بود!... روزگاری نه چندان طولانی که زیر یک سقف با این مرد کار می کردم... سال 82... خیلی خیلی جوان بودم اما تلاطم روح عصیانگرش را میتوانستم بو بکشم... هنوز آن نگاه جدی و مبارز- جویش را خوب یادم مانده و آن لحنش وقتی مرا "خانم مهندس" صدا میزد

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر