؟!؟!

با آقای دوست ِ ایرانی ِ هم دانشگاهی رفتیم پایین توی کافی شاپ دانشکده. بالا، توی کتابخونه از پشت بیهوا زده بود روی شونه م که: اِ!! تو هم که اینجایی شایا؟ منم چرخیده بودم طرفش و گفته بودم: روح که نیستم. لابد منم. خندیده بود و گفته بود بریم پایین یه نوشیدنی با هم بنوشیم. کتاب و دفتر رو بستم و کوله به پشت رفتیم پایین نشستیم روبروی هم و نمیدونم چجوری و از کجا، بعد از کلی حرف زدن در مورد ایران و اینجا و وضعیت تحصیل و کارای بچه ها تو ایران و تئاتر و موسیقی ایرانی و بلوز و رعنا فرحان و چه و چه، رسیدیم به اینجا که با خنده و شوخی و چشمک گفتم: پس بگردیم دنبال یه دخترخانم خوب و خانوم واسه ت دیگه! آقای دوست ِ ایرانی ِ هم دانشگاهی ِ نشسته روبروی من هم گفت: آره بخدا. میدونی شایا! بگرد یکی مثل ِ مثل خودت برام پیدا کن... بعد هم دستش رو زد زیر چونه ش و با قیافه ی متفکر و جدی ادامه داد: البته یه فرق کوچولو اما اساسی با تو داشته باشه ها! با کنجکاوی ابروهام میره بالا که: چه فرقی دقیقن؟ میگه: اینقد که بفهمه که اونی که جلوش نشسته یک عدد هویج نیست، یه آدمه، یه مَرده و مثل همه ی مردا احساس داره، اونم بخصوص وقتی پای یه زن خاص در میونه! اینقدر رو بفهمه لااقل...

بعد هم پشتش رو صااف کرد، دستش رو دوباره زد زیر چونه ش و راست توی چشمام نیگاه کرد...

من؟ ابروهام هنوز بالاست...

۲ نظر: