می بینی؟ چندان هم عجیب نیست!!!...

با اون دو تا چشم درشت ِ درخشان نشست جلوم. نصف صورتش دو عدد چشم سیاهه که با اون برق محبت عجیب و اون عمق هوش و ذکاوتی که تهش هست، رسمن آدم رو میخکوب میکنه. به هیچ چیز دیگه ش نمیتونی نیگاه کنی مگر همون دو تا چشماش... آدم رو محصور و مسحور میکنه با اون دو تا چشم درشت...

دستش رو زد زیر چونه اش و با لحن جدی اما آرامی میگه: امتحانش کن شایا... تجربه ش کن... برا یه مدتی حتی... همه ی عمرت "نبودن" رو بودی، یک بار هم "بودن" رو باش!... تا ته ش اما! تا هر چی پیش بیاد... تمام "باش"، کامل "باش" اون مدت... نترس اینقدر دختر جان... می فهمم پای دلت بند کجاهاست، درک میکنم، اما زندگی داره میگذره... امتحان کن لااقل... بخودت این فرصت رو بده شایا... به من هم... بیا با هم کمی سفر کنیم... با من یه مدت "اونجوری" باش، اگه بعدش نخواستی و دوست نداشتی این "بودن" رو، حتی اگه نخواستی منو دیگه ببینی، خودت خوب میدونی که من آخرین آدمی ام که نیگهت دارم و بگم نرو!...

- میدونم...

- خب؟

سکوت می کنم... یه چیز بی نام و نشونی جا خوش کرده تو گلوم... کسی تا حالا از این موضع و اینجوری باهام حرف نزده... لاانصاف خوب بلد شده منو... انگشتش رو داره بد جایی فشار میده!...

اما من آدم آزمون و خطا نیستم اینجا... آدم محک زدن نیستم در این وادی... شناگرم. با سر شیرجه میزنم. قماشم بیشتر قماربازه... حتی بی سکه! خودمو داف میذارم! و با جونم هم میپردازم...

خودش البته اینو میدونه...

- نمیدونم...

- رو حرفام فک کن شایا...

پا میشه، کیف چرمی سگک دارش رو میندازه رو دوشش، خم میشه موهامو میبوسه و میره...

و من رو رها میکنه یه جایی که پیدا کردنم برام خیلی سخته...

...

۲ نظر:

  1. امان از آدم هایی که خوب آدم رو می شناسن.................

    پاسخحذف