رسد آدمی به جایی که بره برا خودش ناشتا دم در سیگار بکشه...

در راستای اینکه باز آخر ترمه و نزدیک پایان سال و بستن کارای امسال و تحویل چه و چه به راب، نیمه شب بود که گفتم زودتر برم تو تخت و یه چیزی تماشا کنم تا خوابم ببره و صبح هم زودتر پاشم برم کتابخونه. الان حوالی نیمروز فرداست بی اینکه خوابیده باشم. دیشب تو تخت، اولش یه کم خبر خوندم و بعدم رفتم رو بی بی سی آیپلیر یه نصفه مستند دیدم و بعدشم نمیدونم از کجا به کجا به فیلم ولمونت رسیدم. تیکه تیکه ش (10 قسمت) رو از رو یوتیوب نشستم دیدم. عشقم کالین فرث توش بازی میکنه. این همون فیلمه که کالین بعدش با خانوم هنرپیشه با هم ماجرای عشقی داشتند و کالین یه پسر هم ازش داره ولی بعدش بهم زدن رابطه شونو. فیلم که حدودای 5 صبح تموم شد، سینه هام اینقدر سنگینت شده بودن، که نمیشد خوابید که... همونجور نیمخیز، چپیده زیر پتو، نشستم چیزی که تو سینه م بود رو برات بنویسم بلکه سینه م سبکتر شه... نشد... حدودای 7 چشمام نیمه سنگین شد و بستمشون. اما خوابم نبرد. 9 پا شدم دیگه...

میدونی! من ناشتا سیگار نمیکشم ولی روزایی که ناشتا سیگار میکشم، لبخندم میشه و با خودم میگم: بله دخترم! رسد آدمی به جایی که ناشتا هم سیگار بکشه...

حالام دوش آب داغ گرفته و حوله پیچ چسبیدم به شوفاژ

بفرما چای و نبات...

۱ نظر: