تن تنی لا تن تنی!

امروز بعد از ظهر، وسط لباس رسمی پوشیدن ها و رسمی نشستن ها و حرف زدنهایی حداقل با ادعاهای جدی و رسمی، نمیدونم چرا بدنم شروع کرد به نشون دادن اون رویی از خودش که من تا حالا اصلن نه دیده بودم ازش و نه حتی انتظارشو داشتم! خیلی ناموجه و کاملن غیرمنطقی، اونم جایی که اصلن جاش نبود، یک حس داغی، نمیدونم از کجای اون ناکجاآبادهای تنم، اطراف انحنای کمرم و ردیف مهره های پشتم و شونه هام شروع کرد به گر گرفتن و بعد هم پخش شدن. یهو اینقده بدنم احتیاج به لمس و گرمای بغل داشت، اینقده دل ِ پشتم گرمای انگشتانی را خواسته بود و اینقده تنم هی کش و خمار ِ بغلی آرام و ممتد اومد و اینقده دلم خواسته بود یکی یواش و مهربون بغلم کنه و فشارم بده و اینقده این تصویر با اون حسش جلو چشمهام مثل غول چراغ جادو، هی قد کشید و قد کشید و قد کشید که من رسمن دستمو محکم گذاشتم رو دهن دختره که به بغل دستیش که یه آقای خوش قیافه ای هم بود، نگه که آقا میشه لطفن یه دقیقه منو بغل کنین؟! شروع کردم با خودم غر زدن و کلنجار رفتن و خلاصه که یه وضعی. این حالت تا وقت قهوه ی وسط دو تا سخنرانی هم ولم نکرد. بشقاب بدست واستاده بودم و یکی از همکارام داشت در مورد کارگاه آموزشی امروز خیلی جدی صحبت میکرد و نظر میداد. من اون وسط، داشتم رسمن ذوب میشدم، داشتم میمردم از بی بغلی! (یعنی آدم این درد رو به کی میتونه بگه؟؟!) ... ولی طرف فقط با دست و لبخند مهربون بطرف صندلی م همراهیم کرد، یک جنتلمن واقعی! پووووووووف!

چمه امروز من؟

خوبم الان؟ فک نکنم. ولی بهترم مطمئنن.

۱ نظر:

  1. ای جااانم
    این تن ِمجنون دیگر دیوانه شده
    :(
    :*

    پاسخحذف