آنشب سایه ی مردی از پشت چنارهای گورستان ظهیرالدوله گذشت*

"...موقعی که فروغ مُرد، همه چیز عوض شد. پدرم به یه حالت عجیب گرفتار شده بود و فضایی که توی خونه ما حکمفرما بود، خیلی فضای سنگینی بود. من و مادرم خیلی برامون سخت بود که فشار غم پدرمون رو بتوینم تحمل کنیم. پدرم یه آدمی شده بود که نمی شد باهاش حرف زد، نمی شد به هیچ عنوان باهاش ارتباط برقرار کرد. تو خونه حضور داشت اما یه حضوری بود که مثل این که تو این دنیا نیست. من یادم میاد که از پنجره اتاقم بیرون رو نگاه می کردم، پایین حیاط ما درخت کاج بود، پدرم درختای کاج کاشته بود، هر دفعه که بیرون نگاه می کردم پدرم مثل آدمای - نمی دونم - توی خواب، لای این کاج ها وایستاده بود و داشت کاج ها رو بو می کرد و توی دنیای دیگه ای بود و این امواج غمی که دور و برش بود خییلی شدید بود ... اشکال طبیعتن از فروغ نبود. اشکال طبیعتن از پدرم بود که این طوری خودش رو یا وابسته کرده بود یا وابسته شده بود، جوری که قطع این وابستگی باعث شد که زندگی پدرم هم قطع بشه. تا اون جایی که به من مربوطه با این که بعد از مرگ فروغ تولیدات خیلی باارزشی هم داره، اما به عنوان یک انسان زنده دیگه بهش فکر نکردم. تا اون جایی که به من مربوطه پدرم هم با مرگ فروغ، مرد..."

زنده یاد کاوه گلستان، درباره پدرش: ابراهیم گلستان

(مستند "سرد سبز" - ناصر صفاریان)


پ.ن.1. بهمن همیشه برای من آبستن ست...

پ.ن.2. و باز من یادم میاد از مصاحبه ای که چند سال پیش مسعود بهنود با ابراهیم گلستان در منزلش در جنوب انگلستان کرد. هی بهنود گوشه داد تا شاید گلستان حرفی هم از فروغ بزند، اما گلستان نزد و طفره رفت. آخرش دیگر صبر بهنود لبریز شد و گفت: "چرا جلوی خودتونو میگیرین؟! بگین فروغ رو!" (روی دقیقه ی 7:40 ویدیو. متاسفانه واکنش گلستان به این حرف بهنود از ویدئو حذف شده. قبلن چندین بار دیده بودم. عالی بود. واکنش طبیعی گلستان و استیصال او. خیلی گشتم. از روی ویدئو حذف شده این قسمتش!)

پ.ن.3. *: عنوان این پُست از متن گزارش بهنود در مورد مرگ فروغ ست

پ.ن.4. شال و کلاه کنیم بریم ظهیرالدوله؟

پ.ن.5. کجایی تو؟ امشب را به زیر کدامین آسمان غنوده ای؟

پ.ن.6. دلم؟ ولش اصلن...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر