دارم ناخن های لاک زده ی دلم را میکشم...

هی گلم

دلم

سخت است ترک اعتیاد. معتادها میدانند چه میگویم... تو؟ اعتیاد ِ آغشته ی تمام آنچه "درون" م نام دارد... تو در دنیای بیرون م نیستی/نبودی، اما درون را پاک گرفتی. با توی ِ درونم خوابیده ام، بیدار شده ام، بیرون رفته ام، بلند بلند هم حرف زده ام، حتی گاهگاهی رنجیده ام، دعوا که نه ولی قهر کرده ام، باز داغتر آشتی کرده ام، هر بار که سیگاری گیرانده ام حواسم به دستهایت بوده، هر بار کتاب شعری گشوده ام صدایت در گوشم زنگ زده، هر شب که لباس از تن کنده ام نگاهت را دزدیده ام، هر روز تا روز وهر شب تا شب، تو را اندازه ی خودم و درخودم زیسته ام... آغشته ات شده ام، جوری که حتی نفهمیدم چجوری اینجوری نشت کردی به همه ی شیارها و حفره ها و دالان ها و دهلیزهایم... و این یعنی یک اعتیاد ِ تمام عیار... ترکت حالا درد دارد، استخوانسوز و لب دوز، محتمل بکُشدَم... ترکت حالا موجب مرض است... بسته ام خودم را به تخت... میگویند بعضی ها از اعتیاد جان سالم بدر نمیبرند... بیرونم البته آرام ست، ندانی ام فکر میکنی که چه همه مشغول م به زندگانی، اما درونم بخودش می پیچد، تاول می زند، پشتش تیر میکشد، چشمانش در زیر بهتی خشک، لرزه های اشک می گیرند... آدم ِ خیال... آدم معتاد...

با خودم میگویم: دیگر نمیخواهم! نمیخواهم تا آخر عمرم که خودم را گول بزنم که! و در همان حال که اینها را بخودم میگویم، آن یکی ام ابروهایش بالا میرود که: واقعن؟ بعد ِ اینهمه، گول زدن خودت بود؟ خیالبافیه؟ یعنی حالا مطمئنی که این دومی و این نخواستنت شیره مالیدن سر خودت نیست؟ مانده ام کجایم واقعی ست، کجایم خیال؟ تشخیصم نمیدهم کجا خواستنم ست و کجاهایم فیک و فریب. درمانده ام...

میدانی؟ تو چشمهایت درشت نیستند، حداقل آنقدر درشت نیستند که من تصویر خودم را که بخودم پشت کرده ام را تویشان واضح ببینم...

تیشه دست گرفته ام به ریشه هایم که بودنم وصلشان ست؟ اینرا هم نمیدانم...

خوب است که نیستی اینروزها، حتی از دور... من و تو روزی جهانی را زیستیم که همان بهتر که آلوده ی این خستگی های امروزهای من نکنیمش... ممنون که تماسی نگرفتی... ممنون که نیستی...

هی گلم

دلم

...

هیچ نظری موجود نیست:

پست کردن نظر