یک میز و یک صندلی و یک استکان چای تلخ... شبهایی که میگذرند... اینگونه...

برام یک کلمه نوشته بود: "برگشتم..."

من؟ اولش یه جواب بلند براش نوشتم از اون جوابا که معلوم بود چه همه دلم تنگش شده، چه همه منتظرش بودم، الان کجاست؟ راستی اون کی بود برام خوند؟ چه صداش خوب بود، چه همه اون ترانه ی آذری پرتم میکنه به دورترها، به عاشقیت، خدا هم که نرو نیس با عاشفیت... همه اینها رو نوشتم، اما انگشتم رو دکمه ی "سند" مکث کرد، فکر کرد، این پا اون پا کرد، بلاتکلیف منو نیگاه کرد، آخرشم پشیمون شد و درفتش کرد رفت پی کارش...

پ.ن.1. راستی! رسیدن بخیر...

پ.ن.2. میگوید: پیش از اینت بیش ازین اندیشه ی عشاق بود... نبود؟!

هیچ نظری موجود نیست:

پست کردن نظر