موضوع انشا: در آینده میخواهید چکاره شوید؟!

امروز راب اومده بود لندن. کم نمیاد لندن ولی اون چند ساعتی که میاد اونقد دقیقه به دقیقه ش رو از قبل برنامه چیده و پر کرده که من فقط اون اوایل فکرشو کردم که بهش بگم که کلی پول منو سیو میکنی اگه وقتی میای یه ندا بدی و همینجا همو یه جایی ببینیم و من همش پا نشم بیام. ولی در حد یک فکر موند دیگه. همیشه پا میشم 4 ساعت میشینم تو قطار و میرم. انتظاری هم ندارم. من دانشجوشم، اون که دانشجوی من نیست. تازه مگه تقصیر اونه که شما دوست داری لندن زندگی کنی؟!

اما دیروز بهم ایمیل زد که دارم میام لندن بیا ببینیم همو. سه تای دیگه هم میان. تو هم بیا اگه میتونی. یه وقتی رو خالی کردم که شما چند تا با هم بشینین و آشنا بشین. رفتم. رفتیم نشستیم کافه نیرو. خیلی خوب بود. کلی از این دلمردگی چند روز پیشم دراومدم. بچه های باحال و پرانرژی و خوبی بودن و قشنگ حالمو خوش که نه، ولی خیلی بهتر کردن. دو ساعتی نشستیم. نیم ساعت- چهل دقیقه ی آخر هم به گپ و گفت از مسایل سیاسی و فضولیهای شخصی گذشت. راب ازمون پرسید که دورنمای شغلی مون رو چی میبینیم و فکر میکنیم کجا مشغول کار شیم؟ بچه ها بدون استثنا فرصتهای کاریشون رو اینجا یا آمریکا میدیدن. من؟ گفتم فکر کنم برگردم ایران. یه لحظه سکوت شد. سکوتش یه جوری بود که پشتش ادامه دادم البته با این اوضاع ایران شاید ایران نتونم برم، و اگه ایران نرم ترجیحم کشورهای آسیای میانه است، بخصوص کشورهایی که زمانی ایران قدیم بودن. راب سعی کرد یه چیزی بگه که خیلی اون سکوته تو ذوق نزنه و طبیعی کنه شوک وارده رو. گفت: ایرانیا خیلیاشون نسبت به ایران نوستالژی دارن! من؟ دلم خواست بگم من نوستالژیامم تموم شده دیگه. یه جورایی خارج هم برا من دیگه داخل شده، خونه م شده. از یه زاویه که نگام کنی، هیچ جا دیگه خونه م نیست، به هیچ جا دیگه اونجوری داغ و خواستنی حس تعلق ندارم. ولی از یه زاویه ی دیگه هم، دیگه همه جا خونه مه. میتونم خودمو در هر مختصاتی پخش کنم. هیچ جا احساس غریبه گی نمیکنم دیگه. اولش، اون قدم اوله کمی سخته. ولی از جفتک دوم به بعد، خوبم دیگه. همه جا میتونم زندگی کنم، با خوشحالی هم حتی. تازه دیگه چه نوستالژیی برا یکی مثل من داره آخه؟ گرچه یه جور خوبی دوست میدارم اون خراب-آباد رو. اونجا رو میشناسم یه جورایی. بزرگ شدم اونجا. زندگیش کردم. آدمای من اونجان. آشنا میزنه (اینا نوستالژی ان؟!). خواستم براشون توضیح بدم که ولی این حرفا هم نیست. این فکر بکر بیشتر ازونجایی ناشی میشه که من استعداد خارق العاده ای در دایروی کردن موقعیت هام دارم. به یه جایی که میرسم و مصیبتهام که دهنم رو صاف کردن رو از سر گذروندم، خیلی طبیعی و ناخودآگاه دستم میره روی دکمه ی ری-استارت و خودمو صفر میکنم. اصلن لازم دارم گاه و بیگاه برم تو دهن اژدها. اصلن برا سلامتی م لازمه. تا اینحد پروانه ای بودن و با این حد ِ آسایش زندگی کردن با رنگ پوست و موی من انگار جور درنمیاد. آسایش ندارم با اینهمه آسودگی و همه چی-سرجاش- بودگی ِ اینجا. به گروه خونی م نمیخوره ظاهرن. مقادیری التهاب و پریشانی حیات-لازممه انگاری. نفسم تو طوفان و بحران بالا میاد همچین...

ولی هیچکدوم ِ اینا رو نگفتم. فقط خیلی روشنفکرمآبانه گفتم: فکر میکنم اونجاها مفیدترم!!!... پوووووف!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر