یک پیاده رویی هست، هی میروم و می آیم...

دو حالت بیشتر نداره: یا ادامه بدی به همین نبودنش و دلت رو خوش کنی که کسی هست که بیادش دلخوشی و یادش هم دلت رو می لرزونه و با صداش، پلکهات بی اختیار رو به سراشیبی میگیرند ، یا بگی که بسه دیگه و سویت را از روی ش بچرخانی...

بیشتر که فکرش را می کنم، می بینم خیلی هم البته فرقی نداره. هر دو حالتش یک جایی از دل آدم رو بد می سوزونه، چه اون بودن و چه این نبودن، تو هیچکدومشون آرامشی نیست... و یک احساس گس اضافه ای هم هست که همیشه با آدم می مونه. حسی که انگار در عشق هم انتخاب هست. عشق فقط خواستن و دوست داشتن توی هوا نیست. البته این هم هست بنظرم، ولی یک جایی هم هست که وایمیستی و نگاه میکنی به چشم انداز روبروت. با هر گزینه ای، در واقع تو مدل دیگری از زندگی رو برمیگزینی. یکجورهایی فقط به معشوق نگاه عاشقانه نداری، نوع دیگری از زندگی و بودن ِ دیگر گونه خودت رو هم برمی گزینی که بدون "این آدم بخصوص"، مدل زندگی و نوع بودنت هم عوض خواهد شد. یقینن عوض خواهد شد. با "دیگری"، دیگر "این" نیست. مطمئنن نیست. با "دیگری" تمام بودنت "دیگر" میشود. اینه اون چیزی که یک رابطه ی عاشقانه رو از رابطه های عمیق دیگه مثل مادر-فرزندی جدا میکنه. مادرت رو انتخاب نمیکنی، اما معشوق رو چرا (البته اگه بشه اسمش رو انتخاب گذاشت واقعن... بیشتر غرق شدنه تا انتخاب...). اما چیزی که میخوام بگم اینه که فقط این انتخاب معشوق نیست که متفاوتش میکنه. یه چیز خیلی بیشتریه، یه انتخاب خیلی عظیمتریه. تو این رابطه، تو آن نوع دیگر ِ بودن خودت رو هم در واقع برمی گزینی. "آن" گونه ی دیگر بودنت رو هم برمی گزینی...

واضحه که دارم از رابطه ای طولانی مدت با ابعاد وسیع حسی و عمقی حرف میزنم...

چمه من؟ چه نگاه موشکافانه ای گرفتم بخودم لابد امشب! مشکلم اینجاست که با حسی با این قدرت و عمق، دارم هی سعی میکنم منطقانه (؟) برخورد کنم. مشکلترم اونجاست که بیشتر از اینا توش غرقم که بتونم با فاصله و منطقی ببینمش و احیانن لنگم کنم...

دلم می پیچه... حالت تهوع دارم... داره صبح میشه... سردمه... توی سرم بازار مسگرای کرمانه...

می‌بينی چه سیاه-آشوبی میشم با همین خط خطی های خود-کشيده؟ هی...

بغلم کن... لطفن...

هیچ نظری موجود نیست:

پست کردن نظر