این خیل برجامانده از شب... از من...


انگار تو هوای خونه ی ما این دفعه اشک آور زده باشن... شبها تا صبح کنار تخت، اتاق خالی، بقیه خواب... چشمها سوزان و خیس...

این چند روزه ی تهران را در تب و لرز و هذیان گذرانده ام... همش انگار جایی ام که من نیستم... یکی دیگه داره منو زندگی میکنه و رو پاهام راه میره...

و میل بی سابقه ای که اینبار به وادادن دارم... به تسلیم شدن... غریب و بی سابقه...
...
...
...

۱ نظر: