از اینروزها که می گذرند...


  همچنان این سوال ِ فاندامنتال (بنیادی؟!) برام هست که چرا ما از ادبیات خوشمون میاد؟ واسه چی رمان مینویسیم و من چرا از رمان خوندن اینقدر لذت میبرم. نمفهمم، ولی خود خدا هم باس بره پیش داستایفسکی لنگ بندازه مثلن. شعر هنوز مقوله ش کمی فرق میکنه. آوا و لحن ِ شعر و چینش کلمات و موسیقی ش، سوای تصویرش حتی میتونه آدم رو جذب کنه. ولی چرا رمان؟ نمیدونم. ولی قطعن یک جایی از بودنمون رو قلقلک میده که خیلی از جنس بودنه! شاید برا اینه که در یک فضای فانتزی اون خود ِ ما رو که دوست داشتیم باشیم رو تصویر میکنه؟ یا اینقدر درونیاتی رو که تجربه ش میکنیم یا تو فکرمون هست رو خوشکل ورمیداره میذاره جلو چشممون؟ همذات پنداری میکنیم با کارکترها؟ نمیدونم. یادت هست کارکترهای داستانهای ریموند کارور؟ آدمهایی که رنج بی پایانی میکشند، بی اینکه بدونند چی رنجشون میده، به در و دیوار چنگ میزنند تا شاید از این رنج بکاهند اما نمیشه. آدمهایی که به خود آگاهند و دردشون رو میفهمند اما از بیانش عاجزند، نمیتونند بگن چه شونه آخه، می فهمند که اشکالی جایی هست اما نمیدونند چیه یا نمیتونند بیانش کنند. در این شخصیتها، الکل نقش پررنگی بازی میکنه. آدمهایی که مدام می نوشند. مستی، فانتزی ِ دنیای این کارکترهاست، اما التیام بخش اصلن نیست. کارکترها دنبال مدلهای مختلف کاری و عشقی میرن و از تجربه های تازه استقبال میکنند بلکه  دردشون کمتر بشه، اما هیچ کم نمیشه...

من؟ خدا میدونه کارکتر ِ کدوم قصه ام...

هیچ نظری موجود نیست:

پست کردن نظر