ویدئوی قطعه ی "دور ِ ایرانو خط بکش" رو تماشا میکنم، بارها... ویدئوی قوی و چندان خوبی نیست بنظرم. ویدئوی قطعه ی "نامه" را دوست داشتم اما.. اما آن قسمت آخر این ویدئو رسمن خانه برانداز است. آنجا که نامجو روی پل، با شانه های آویزان، سه تار بدست، برای ماشینهایی که رد میشوند، دست تکان میدهد. بالاخره یکی می ایستد. نامجو سه تارش را توی ماشین می لغزاند، نمیدانیم چه می گوید، لحظه ای ست، و ماشین میرود... انگار نامجو، هر آنچه دارد و ندارد، سازش را، صدایش را، موسیقی اش را که دیگر امروز با آن نامجو را میشناسیم، میدهد و میرود... انگار که با خودش، با به این جا رسیدنش، کنار آمده، پذیرفته، گیرم از ناچاری هم... خیلی غمگین ست این سکانس... مهاجرها خوبتر درکش میکنند...

پ.ن. گیر داده ام به نامجو؟ داده ام. اینجوری ام خب...

هیچ نظری موجود نیست:

پست کردن نظر