برای تو این یک شب-نوشت بیش نیست. برای من اما همه ی زندگی ام ست...

اینجا که کسی نیست که ازش پنهون باشه، پس از تو هم چه پنهون که رفته ام اساسی تو نخ این آقای خوش تیپ ِ هوم-لس* سر ویکتوریا. سابقه ی آشنایی مون برمیگرده به دو سال پیش. که من هر روز از ویکتوریا رد میشدم و این آقا برام کلاه برمیداشت و میگفت "بونژو مامازل" (و بعدها که آشناتر شدیم برام گفت که همیشه فکر میکرده من فرانسوی یا ایتالیایی ام و به هیچ کجاش هم نمیشده که فکر کنه از ایران باشم!) و بعد هم مجله ی "بیگ ایشو"ش را جلوم میگرفت تا بخرم. منم هیچوقت نخریدم ولی همیشه "نو. تنک یو" رو با لبخندی تحویلش میدادم و میگذشتم. توی دلم اما از اون روز بهش نظر داشتم. ازون روز که دیدم نشسته کنار خیابون، تو هوای سرد، پاهاش رو برده تو کیسه خواب و تکیه داده به دیوار بانک و داره برشت میخوونه. دلم همونروز همونجا پیشش موند. گرچه خودش هیچ نفهمید.

بعد یه روزی خیلی بارونی بود. مثل همیشه که چتر نداشته ام و ندارم و نمیخواهم هم، کلاهِ بارونی م رو انداخته بودم رو سرم و تند تند راه میرفتم. سر ویکتوریا که رسیدم، بارون به قدری شدید شد که یه گوشه ی ساختمون اداری رو نشون کردم و رفتم ایستادم تا یک کم کمتر بشه. یهو مواجه شدم با همین آقا هوم-لس خودمون که اونم اون گوشه پناه گرفته بود. لبخندی زد و دوباره کلاهشو برام برداشت. منم لبخند زدم. گفت عجب بارونی. گفتم آره. گفت تو هیچوقت چتر هم که نداری. خندیدم گفتم معلومه حواست به همه چی هست. درست میگی. چتر دوست نمیدارم. عوضش بارونی میپوشم. گفت در جزیره باشی و چتر بدست نشده باشی، خیلی باید شجاع باشی (طفلی مودبه وگرنه واژه ی مناسبش لابد دیوونه ای چیزی بود). بعد گفت مامازل! فرانسوی هستی؟ گفتم نه ایرانی ام. چشماش گرد شد. گفت فکر نمیکردم. هنوز خیلی بارون میومد. دست بردم تو کوله م و پاکت سیگارمو درآوردم. تو بارون ِ به اون شُرشُری دلم سیگار کشیده بود. دیدم نیگاش رو دستامه. گفتم میکشی؟ گفت اگه میشه. و اینجوری بود که آشنایی من با استیو شروع شد.

استیو یه زمانی مدیر درجه دو یه شرکتی بود. یه روز با مدیر درجه یک شرکت دعواش شد و بعدش هم کلی مطالعه کرده بود و حالا نمیخوام اینجا وارد جزییات زندگیش بشم، ولی خودخواسته شد هوم-لس. آواره ی خیابونا شد و حالا سالهاست که روزها و شبهاش تو خیابون میگذره. بعد من که چند بار باهاش نشستم و سیگار کشیدم میدونم که دوتا کیسه خواب داره. میدونم گاهی کلی مجله تو روز میفروشه و گاهی هم کم. ولی همیشه پول برا آبجوی شبش هست. اگه خیلی پول بگیره، سیگار هم میخره. وگرنه همون آبجو، اونم ارزونترین و از اینا که اینجا بهش میگن بیسیک. بعد میدونم کلی کتاب هم میره از کتابخونه میگیره و هر شب میخونه (اینجا سر هر کوچه یه کتابخونه ی بزرگ عمومی هست و تمام خدماتشونم مجانیه). برام گفته که بهش گفتن که بیماره. بیمار روانی. روانش وحشتزده ست. بعد میگه ولی من بیماری م خوبه. بعدترم میخنده میگه میدونی؟ برشت هم میگفت که گاهی در مورد بعضی بيماری‌ها، بهترین پزشکها هم باید از خودشون بپرسند آيا واقعن صلاح هست که بيمار رو از این بيماری ش محروم کنند یا نه؟! براش میگم ادبیات روس رو منم به همین خاطر دوست میدارم. ملتی که درد رو چنان درونی میکنه که گاه اونو لازمه ی زیستن می بینه. مثل ایرانیا هم. نه داستان و رمانشون، اما شعر و موسیقیشون. میگه چه خوب حرف میزنی. می فهمم چی میگی. میگم دفعه ی دیگه برات یه چی میارم. و براش یه ساندویچ درست میکنم و یک کتاب میبرم.

امشب از کتابخونه که کله کردم طرف خونه، خیلی سرد بود. ماه هم بود. خسته نبودم اما هیچ حسی هم از حوالی دلم گذر نمیکرد. ازون گاههای انجماد ِ آدمی. انگار شریان زندگی ازش نمیگذره. واین یعنی حالم اصلن خوش نیست. توی ژاکت رنگی و شال گردن جمع شده بودم و پیاده راهی خونه شدم. سر ویکتوریا دیدم استیو تو این سرما، هر دو تا کیسه خوابشو باز کرده و با ژاکت و کلاه نشسته توش و داره برا خودش عکسای زنای لخت و سکسی یه مجله رو دید میزنه. حوصله شو نداشتم و داشتم بیصدا از کنارش رد میشدم که یهو سرشو بالا کرد و گل از گلش شکفت که: هی مامازل. گفتم سلام. امشب اینجا میچای که. خیلی سرده. گفت ازین سردترشم گذرونده. مامازل سیگار داری؟ داشتم. یهو بی مقدمه و بیهوا، بی اینکه فکری کرده باشم گفتم صب کن برم یه ساندویچ بخرم بیام. گشنه مه. تو چیزی خوردی؟ گفت نه. ولی اگه میخوای چیزی برام بخری، آبجو بخر. گفتم باشه. سینزبریز داشت میبست ولی چپیدم تو و دوتا ساندویچ و دوتا آبجو برداشتم. برگشتم و نشستم رو زمین کنارش و تکیه دادم به دیوار. هوا سرد و زمین سردتر بود. گفت میخوای بیای تو کیسه م؟ جا هست. نترس کاریت ندارم. خندیدم. گفتم نه. خوبم. و دو تا سیگار گذاشتم گوشه ی لبم و گیروندم. در سکوت سیگار کشیدیم. داشتم فکر میکردم هی نیگا! من و استیو الان دو تا آدمیم وسط اینهمه آدم. دو نفر که از کجا به کجا، این لحظه شون قاطی شده با هم. دو تا از ناشناس ترین و بی ربطترین آدمهای دنیا، حالا نشستیم داریم تو این سرما با هم سیگار میکشیم. چه دوست میدارم رابطه های اینجوری بی تاریخ و پیشینه رو. بعد یادم افتاد به روباهه تو شازده کوچولو که میگفت زبان، سرچشمه ی سوتفاهم هاست. نه! فکر کنم اگزوپری اشتباه کرده بود. این گذشته ی آدمهاست که سرچشمه ی سوتفاهم هاست. از گذشته که ندونیم و سابقه که نداشته باشیم، ساعتها میشه بی‌دغدغه معاشرت کرد. میشه حتی مهربون تر بود. گیرم که همه چی اونقدرهام حقیقی و واقعی نباشه. خب نباشه. حالا حقیقت ما کجاها هست اصلن؟  بعد یهو متوجه شدم مدتهاست دارم تو چشمای استیو نیگاه میکنم، بی اینکه ببینمش. و فکر میکنم چه همه دلم میخواد میتونستم و مثلش زندگی میکردم. که چه همه گاهی میزنه به سرم که سرنوشتمو با دستای خودم نامعلوم کنم. که چه همه دلم میخواد زندگی م همش تو بداهه باشه. روز به روز باشه. که صبح مجله هامو بفروشم و شب پولشو بدم آبجو بخرم. البته اونقد بزرگ شدم که بدونم که آدمی که مدام تو بداهه زندگی میکنه، چه همه رنجش زیاده. چقدر سختشه. میدونم. ولی خب! دلم میخواست میتونستم. که چی؟ که مثلن الان نَرَم خونه. به استیو بگم که به چشمم مرد باجربزه ای میاد. که بعد بخزم تو کیسه خوابش. لای بازوهاش. لباشو که بوی آبجو میده رو ببوسم و فردا منم بیفتم دنبال دو تا کیسه خواب و شبا باهاش بمونم. که اونقدر بگذره که یواش یواش منو همه یادشون بره و هیچکی دیگه ندونه حتی ممکنه هنوز زنده هم باشم. که بعدها اگه یه آقای جوون چارشونه ی خوشتیپی توی بارون بیاد بپرسه چی شد که به اینجا رسیدم، بگم: از همون شبی که ماه کامل بود، سرد بود و من آنقدر به چشمهای مرد ِ هوم-لس ِ ویکتوریا زل زده بودم که زده بود رو شونه م و گفته بود: پاشو برو خونه داری یخ میزنی عزیزم...

تو شاید بخندی، ولی قابلیت تبدیل شدن به این زن ِ هوم-لس در من هست... یعنی میخوام بگم تا همین حد خرابم من



*هوم-لس ترجمه ی تحت اللفظی ش که همون بی خانمان خودمونه. ولی تو اروپا، در دهه ی هفتاد و بخصوص در انگلستان جنبشی شد برای اعتراض. که خیلی حتی آدم حسابیاشون کارتن خوابی رو در خیابونها برای هدفی که داشتند انتخاب کردن. الان دیگه اونجوری نیست. تموم شده. ولی هنوز جاهایی، گهگاهی، رگه هایی ازش تو جامعه هنوز هست. اینجا کمی ازشون میتونی بیشتر بخونی.

امشب ِ گیسو پریشان تر کن

بعد یک همچین شبی که ماه اینهمه خودش را تا نیمه های تخت پاشیده باشد تمام و کمال، کتاب را ببند. چراغ را هم. مرد من هم باشد حتمن.  میدانم بیرون سرد است اما کمی پنجره را باز کن. شوفاژ را هم. پتو را هم بپیچ به تن برهنه. شراب را هم بگیر دستت و وسط جرعه ها بگذارش لب پنجره ی اینهمه روشن ِ این نیم شب و از ورای نور ِ ایده آل تماشایش کن... و خودت؟ بنشین وسط مهتاب...
و
سیگاری بگیران جان ِ من... امشب قانون شایا را نقض میکنیم و توی اتاق سیگاری بکشیم. ماه شفاعت کرد...
...سلامتی
بعد من همچنان اون مشکل همیشگی رو با این آقایون ِ دانشجو/همکار/استادم دارم که تشخیص نمیدم اینهمه به به و چه چه برا اینه که آقاهه واقعن از کارم خوشش اومده یا از خودم؟!؟ 
جدی نمی فهمما!

بر لبهای ما ابدیتی خفته است، بزرگتر از فضایی که دربرابر نگاهمان خالی است*

جور غریبی دوستت میدارم... این "جور"ش برای خودم هم عجیب است. اینهمه عاشقی با چشمانی اینهمه باز در دنیای من غریب است. حداقل تا حالا این قلمش را نداشته ایم. رنگ و بوی جدیدی دارد. و من چشم هایم را که ببندم، این طعم و بوی تازه را با نفسی عمیق، زیر زبانم مزمزه میکنم... با خودم فکر میکنم که هه! 2012 دارد تمام میشود ولی هنوز چه نا-کرده ها در چنته دارد. چه هنوز نشسته و مانده است. و چه بهار و پاییز امسال سنگ تمامی گذاشتند بر این دل من. اینروزها سرتا پا "لذت نادر شنیدن"ام و دیدن، با چشمانی اینهمه "تشنه ی دیدن". انگار که دارم لبریخته های رویایی* را راه میروم و زندگی میکنم... یک جور خوبی هم ناامیدم. از همه چی. از همه ی نشدن هایم. حتی از شدن هایم. اما آرامم. دارم فکر میکنم آدمیزاده زمانی فرسوده میشود که آن دیگری، آنطرف خط، آنقدر آنقدر آنقدر خوب بلد نباشد که عاشقت کند، دوباره و هماره. که سرشارت کند و اخم زندگی ات را به لبخندی به پهنای چهره ات باز کند. 

بعد یک چیز دیگری هم این وسط دارد اتفاق می افتد: جور ِ غریب ِ آرامی، پای گریزم سست شده است. در دام، خوش-دلانه نشسته ام. و چه تماشاگر زیبایی و آرامش ِ این "اوفتادن"م. این پارو وانهادن، سکان رها کردن. این پهلو گرفتن. این آب شدن در گستره ی افق. نشسته ام به عاشقی. تن داده ام و سر و دل را سپرده ام، خودخواسته و ناخواسته... و راستش من بلد نیستم عاشقی را سرخوش نباشم. هرچه هم که بخواهم ادای آدمهای جدی ِ اخم دار را درآورم، باز گوشه ی دهانم به لبخندی ناخودآگاه باز است. و میدانی گل من؟ که چه
"زخم زننده، مقاومت ناپذير، شگفت انگيز و پر راز و رمز است
آفرينش، و همه آن چيزها كه شدن را امكان مي دهد"**...
...باور کن


اینهم از رویایی ست*
شاملو**

 !!پ.ن. پس فردا سمینار دارم اونوخ منو نیگا

Missing my man...

خب من عادت کرده م که زن مستقلی باشم. یعنی چاره ی چندانی هم نداشتم و بد هم نیست اصلن. که زن باشی و احساس کنی قوی هم هستی. که از پس زندگیت داری برمیای، حالا گیرم با همه ی آشوب ها و کم و کاستی هاش. اما یه جایی هم هست، یه وقتایی هم هست، که بار رو دوش آدم سنگینتر از اون وزنی یه که توی ِ زن میتونی بکشی. یه آدم قویتر میخواد. مرد میخواد. یکی که زورش برسه. بازوهای مرد میخواد و سینه ی فراخ. که این کار از زن برنمیاد. فقط یه مرد میتونه. و این البته اصلن حس بدی نیست که آدم اینجاها حس کنه کار ازش برنمیاد، از مرد برمیاد، که اتفاقن وقتی از مرد براومد، چه همه زن لبخندشه. چه همه پشتش قرصه. چه همه دلش میخواد یه نفس عمیق ِ راحتی بکشه و به شونه های مرد با ستایش و تحسین نگاه کنه که اوه! چه همه میتونن. و برای من اما چه همه جای مرد اینجاهای زندگیم خالیه. چه همه حفره ش بزرگه. و چه همه زور بیخود میزنم وقتی حواسم هست که این کار ِ بازوهای یه مَرده نه تو با این نازکای شانه و کمر و ساق دخترم...

سعدی به سعی شایا

ره نیست
تو پیرامُن من
...حلقه کشیده

هی میگم نخر! برادر من نخر!
میگه خب نخور! مجبوری مگه؟
میگم مجبورم. میفهمی؟ مجبورم
میخنده میگه برا تقویت اراده ت خوبه!

یادت هست تو کارتون بزبزقندی اونجا که آقا گرگه هر سه تا بره رو قلمبه نوش جان میکنه و بالاشم یه آروغ؟ همون. حالا که دیگه خیالم راحت شده که تموم شد، الان زبونم رسمن افتاده بیرون گوشه دهنم، شکممم انداختم جلوم، چشامم اون خلسه ی بعد از خوردن ِ یک کیلو زلوبیا بامیه ی تازه در محل رو گرفته و همونجوری ستاره ها دارن دور سرم میچرخن. د ِ بابام جان! این روشهای مدرن ِ "بهترین راه فائق آمدن بر وسوسه، تن دادن به وسوسه ست"، اصلن برا یکی مثل من کار نمیکنه. تازه یحتمل حریصتر هم بشم اگه وسوسه هه زیر زبونم مزه کنه. برا من همون متد ِ سنتی ِ تن ندادن به وسوسه خیلی موثرتر عمل میکنه.

حالا اینا همه رو داشته باشید، تا فردا از گرمیش تمام جونمم بریزه بیرون!
مجبوری آخه فرزندم؟

O what fool we all are!
We do things we don’t intend,
we say things we don’t mean,
and we don’t say things that we should say...

(War and Peace - Leo Tolstoy)
حوالی 4 صبح بود که خوابیدم. دلم مچاله بود. همه چی رو خاموش کردم. خوابیدم. یه جایی خواب هم میدیدم، که صدای زنگ خونه رو شنیدم. وسط خواب و بیداری، گفتم خواب میبینم. دوباره شنیدم. بیرون ِ پنجره هوا هنوز تاریک و سنگین و ابری بود. سرد بود. اخم کنان نگاهی به ساعت انداختم. ساعت: 7:15. پا شدم. ربدوشامبر پیچیدم دورم و با غرولند توی دلم رفتم آیفون رو برداشتم. -یس؟ -شایا میتونی یه دقه بیای دم در؟! من؟ نشناختم صدا رو. ولی فارسی بود. رفتم دم در با چشمهای خواب آلوده ی حیران. آقای "آ" با لبخندی به پهنای صورت شادابش روبروی من ِ کج خلق ِ خوابزده ایستاده بود. مدتها میشد که ندیده بودمش. نگاهم حتمن سوال داشت که بی اینکه چیزی پرسیده باشم گفت:-"خوبی؟ تو هیچ عوض نمیشی! یادت باشه یه وقتی بذاری. دلم میخواد یه جایی، اگه میشه، می نشستیم پای دل. دیشب نخوابیدم. از سحر دارم بخودم میپیچم. موبایلت چرا خاموشه؟ با خودم گفتم قبل اینکه برم سرکار، بیام یه سر ببینمت. آخ آخ ببخش که بیدارت کردم". من؟ نانسنس! نگاهم بهت زده تر، خواب آلوده، بهم ریخته، حالا ابروهامم سربالا شده بودند. بغلش رو باز کرد. بی مقاومت، کنج بغلش جا شدم. سرم رو شونه ش جا گرفت. آغوشش گرم بود و من چه همه بغل لازم بودم. خودم خبر داشتم البته. لحظاتی به همون حال نگهم داشت. همون دم در. تو ابر و سرما. داشتم تو بغلش وا می رفتم. ذوب میشدم. حس بچه ی ترسیده ای رو داشتم که حالا پناهی یافته. دلم نمیخواست بره. دلم میخواست بهش بگم خسته ام. بگم تو آغوشش نیگهم داره کمی. بگم چه گرمای بی حاشیه ی خوبی داره دستهاش. اما نگفتم... لحظه ای طول کشید. منو از شونه هام گرفت و آرام از بغلش کند. دوباره همون لبخند. و چشمهای براقی که چیزی از آنها میجوشید. گونه هام رو بوسید. گفت: خب! حالا بهترم. ممنون. خداحافظ

من؟! چجوری خودم رو دوباره به تخت رسوندم، بماند...
11 ظهر پاشدم.

 بهش تکست دادم: "خواب دیدم؟!" وسط کنفرانس بود. خندید. "تو خواب بودی. من بیدار. اما حواست هست حتی یک کلمه نگفتی؟! راستی! با اینکه تصویر مهمان نوازتری ازت دارم، ولی خوب کردی حتی تعارف هم نکردی!!"

مولانا به سعی شایا

این غزلم
جواب آن باده که داشت پیش من

گفت: بخور
نمی‌خوری
!پیش کس دگر بَرم

دی:

هجرانی

دیشب "دیوالی" بود. فستیوال روشنایی یا نور در آغاز سال هندیها. که هیچ آغاز سال نویی، به این پُر-رنگی و پُر-آوازی نیست. دوست هندی ِ خدایی خیلی بامعرفتم چند تا میتای هم حتی گذاشته بود توی یه بسته بندی خیلی خوشگل و برام پست کرده بود. امروز رسید. بعد که وسط مشخام، میتای خوران نشسته بودم کمی در مورد این سال نوی هندوها بخونم، یکهو رسیدم به اینکه فردا، 15 نوامبر، آغاز سال نوی اسلامی/عربی هم هست. بعد من کلن حواسم رفت پی اینکه چرا با اینکه همیشه اعیاد مذهبی مون رو بر اساس این تقویم اسلامی/عربی برگزار میکنیم، هیچوقت متوجه نمیشیم که کی سال ِ این تقویم نو شد؟ البته میتونم حدس بزنم که چون محرم اولین ماه تقویم اسلامی هست، و برای شیعه، محرم آغاز سال نیست، که آغاز کربلاست، همیشه این جنبه ش اجازه ی بروز پیدا نکرده. 

بعدتر داشتم فکر میکردم که چه همه آغاز تقویم اسلامی (و بعدها ایرانی) رو دوست تر میدارم. و چه همه مدرن تره و به انسان امروزی نزدیکتر. آغاز سالهای پارسی و هندی و چینی، بیشتر به طبیعت نزدیکن. بر اساس چرخش فصلها و تغییرات زمین و طبیعت و کشاورزی در طول سال. در مسیحیت: یک تولد. در یهود: بر اساس اندیشه ی خلقت. اما تقویم اسلامی، از میان تمام حوادث و اندیشه های گوناگونی که میتونست مبدا تاریخش بشه، "هجرت" رو برگزید. هجرت: این مفهوم پنهان مانده در این مذهب. و اینرا به غیر مذهبی ترین وجه ممکن بخوان. که برایم این مفهوم، شکلی از سمبل، آیین و نقطه ی ارجاع دارد. که این هجرت، چه مفهوم گسترده ای شده در تاریخ آدمیزاده. که وقتی مبدا مختصات ِ روزمره های آدمی در هجرت باشد، چه همه هجران ها و هجرانی ها و مهجوری ها در پی اش مترادفند... 

مرد سوم

یه سری مردها هستن که خیلی برهنه و بی لباس، نرینه ان. وقتی نگاه تو چشمات میکنن، میبینی خیلی ساده، بی پیچیدگی، تنت رو نیگاه میکنن، ماده ای میبینندت، منحنی هات رو محکی می زنند و فلرتی و باقی ماجرا. خب به جرات و اطمینان میتونم بگم این مردها تا حالا زنی مثل من رو جذب نکردن و نمیکنن هم، مگه خلافش ثابت بشه!

یه سری دیگه مردها هستن که کلمه رو بلدن. بلدن سنسورهای زن رو با واژه ها تحریک کنن. یکجور نرینه گی با واژه ها. بخصوص اگه طرف زنی مثل من باشه که بیشتر از گوشهاش عاشق میشه تا از چشم هاش. این مردها بلدن چجوری لباس تن ِ عریانی و سادگی و بی زیوری ِ نرینه گی ِ بی واسطه شون کنن و مجسمه ی زیبایی ازش درآرن و بذارن جلوت. اونقد که بشینی یواش به تحسین ِ اونچه از این ملقمه، به این قشنگی و ظرافت درآوردن. این مردها میتونن دل زنی رو بلرزونن، میتونن دوست بشن، دوست بمونن، میتونن حتی عاشق باشند. یک سبکبالی داره حضورشون با یک سربه هوایی شیرین و آگاهانه. من این مرد رو دوست میدارم اما نمیتونم باهاش به متن زندگی بشینم. قشنگی ش برام به همین پرسه زدنهامون در حواشی زندگی یه. با این مرد میشه ساعتها نشست، ساعتها معاشرت کرد و خود ِ بی سانسورت بود. حضورش گرمای واژه ها و خنکای آرامی رو به رگ و جان آدم میریزه.

بعد یه سری مردهای خیلی کم شماری هم هستن که لامصبا "آن"ی دارند. و آخخخخخخخ از مردی که "آن"ی دارد... 

برای نیما

داشتم "شب، سکوت، کویر" ِ شجریان ِ پدر گوش میدادم. ياد طُرقه/تُرقه افتادم. بر اساس افسانه های محلی و کهن ِ خراسان، طُرقه نام پرنده ی کوچکی ست که قصد پرواز و رسيدن به خورشيد را داشت. برای اين کار، بايد هزار اسم خدا را از بَر می کرد تا از سوختن در گرمای خورشيد در امان باشد. اگر طُرقه را دیده باشی، میدانی که گاه رو به باد، با بالهای ِ باز ثابت در هوا می ایستد و فقط هر از گاهی حرکتی پرشی به بالا میکند تا تعادلش را حفظ کند. انگار که پله ای می پرد و باز می ایستد، و پله ی بعدی و پله های بعدی... طُرقه ی افسانه ی ما، تمام اسم ها را از بَر کرد و در هر بالا رفتنی، یکی را ذکر می کرد. ولی در نزديکی خورشيد اسم هزارم خدا را فراموش کرد و سوخت و خاکستر شد...

در آلبوم "شب سکوت، کویر"، تم ها بر اساس این افسانه ریتم گرفته اند. آهنگ ترانه "ببار ای بارون ببار" نمونه خوبی از این تم هاست.
الان که فکرش رو میکنم میبینم این آدمهایی که هر صبح عاشق میشن و همون شب هم حالا نه، گیرم فردا شبش، فارغ، چه آدمهای خوشبختی ان.
و کنار همین آدمها، یه سری دیگه از آدمها هم هستن که یه بار عاشق میشن و طفلکیا هیچوقت فارغ نمیشن. همیشه در حال "زا"ن...

من؟ انتخاب با شماست!
اول نگاهی به آسمون پاک جزیره انداخته بودم و خودم رو اون زنی تصویر کرده بودم که ماه شوهرش بود، عاشقش بود. بعد دیدم یکجای تصویر می لنگد. بعدتر با لبهای به هم فشرده، دستهای مشت شده در جیب و چشمهای براق، خودم را پاشیده بودم به سیاهی ِ شب ِ سرد.

و پیاده روهای طولانی ِ شب ِ سرد، یعنی زنی در گوشه ای از شهر دلش بس-یار تنگ است...

وقتی شعر ایدز گرفته

راستی یادت باشد در جلسه ی بعدی شعر یکجوری به حضّارت خاطر نشان کنی که در "بستر" ِ ادبیات، قبل از هر چیز، قبل از هر ادعایی، لازم است تکلیفشان را با پایین تنه شان روشن کنند: هارمونی  و موازنه میان قلم و تخت (که از قضا هر دو از یک جنس اند)... و امیدوارم یادت بماند که مدرن بودن، شده شاید که در تختخواب هم آبستن شود، بلکه متولد هم شود، ولی قطعن آنجا بزرگ نمی شود و ادامه نمی یابد.

و تنها با کمرباریکی میشود به تمرین چریک در وحش ِ زندگی رفت که اول ثابت کرده باشد که استخوانش بوی مرد میدهد، بعد پاهایش را حنا بسته باشد!


پ.ن. پا در کفش خدایان:دی

خدا شانس بده!

جیمی اولیور مهمان این هفته ی شوی جاناتان راس بود. جاناتان میپرسه: جیمی! تو فقط دستیار آشپز بودی، چطور شد که اینقدر مشهور شدی؟
جیمی خنده شیطنت بار ِ معناداری کرد و گفت که توی اون برنامه ی تلویزیونی، یه یکسالی دستیار ِ سرآشپز بود. یک روز، ساعت پخش برنامه شده بود و از قضا، ظاهرن آقای سر آشپز تو اتاق بغلی داشته با خانومی س.ک.س میکرده و بعد هم دست بدست و خیلی عاشقانه، بی کمترین توجهی به بقیه، با خانوم میرن بیرون (جیمی میگه مدتی بود که همه میدونستن که ایندو باهم اند). برو بچ برنامه مستاصل و درمانده که حالا چیکار کنیم و برنامه هم که زنده، در آخر اجبارن به جیمی میگن که خودت تنهایی برو جلو دوربین و برنامه رو اجرا کن. جیمی ادامه میده که: آره! اینطوری بود که من برنامه رو تنهایی اجرا کردم و از کار من خیلی خوششون اومد و من معروف شدم دقیقن به این دلیل که
'because someone could not hold on to his penis'!!!

مولانا به سعی شایا

به شکرخنده بُتا
نرخ شکر
...می‌شکنی

حالا من و این خیل برجا مانده بر شب...

موهامو گوجه کرده ام بالای سرم، با چشمهای ورم کرده، منتظر وایستادم پای گاز تا یه ور ِ کوکوها سرخ شه. معمولن اینکارو نمیکنم. معمولن چند تا کار دیگه همزمان انجام میدم تا یه ور کوکوها سرخ شن. هیچوقت منتظر واینمیستم پای گاز. موسیقی گوش میدم، یه جایی رو تمییز میکنم، اخبار میخونم، ظرف میشورم یا حالا هر چی. منتظر نمیمونم ولی... امشب اما نمیتونم.. بالا سر جلز و ولز کوکوها وایستادم و با خشمی که با اینکه هی شدیدتر به جانم کوبید، سعی وافر و شایانی کردم که سرش رو بغل بگیرم و تو دستام نیگهش دارم شاید آرومتر شه، دارم نیگاه میکنم به جلز و ولز تو مایتابه. الان که وایستادم سر کوکوها، یه چند ساعتی از جنون گاوی که دچارم کردن گذشته. جنون گاویه بعد از یکساعت گریه و داد ِ درماندگی پشت تلفن، پس از مدتی به خشم و الان به غرولند خفه ای بالا سر جلز و ولز کوکوها گراییده...  ازالان تا اطلاع ثانوی فقط میتونم پای گاز وایستم و به جلز و ولز کوکوها با چشمهای خالی ِ ورم کرده زل بزنم و خشم و درد زمزمه واری رو قورت بدم...

خارجی- غروب- خیابان شلوغ ِ عصر جمعه
زنگ زده بودم ایران به یکی برا یه بلیط بپرسم. نمیدونم از کجا به کجا رسیدیم به خانم "نون". خنده زنان و خجسته احوال اداشو درآوردم. ادای اونوقتایی که میخواست نخنده ولی خنده ش میگرفت. بعد طرف بیهوا و بیخبر از بیخبری ِ من دراومد که " نون دیگه از اون وقت که داداشش کشته شد، ما خنده شو ندیدیم. خیلی داغونه. ایندوتا از بقیه شون بهم وابسته تر بودن. سناشونم خب نزدیکتر بود". من؟! – کی؟ چی؟ کشته؟!! –"الف" دیگه بابا. مگه خبر نداری؟!..
دنیا دور سرم چرخید. شاید خبر اشتباه باشه. -الو بابا؟ قضیه ی الف چیه؟... چرا بمن نگفتین آخه؟ - تو که دوری، کاری از دستت برنمیاد دخترم، فقط ناراحت میشی، بگیم که چی؟ -خب اینجوری، از ناکجا، بعد ِ اینهمه وقت، این چیزا رو بفهمم بنظر شما امکان سکته م بیشتر نیست؟ تا اینکه خودتون آروم بهم بگین!؟...
و جوان 31 ساله ای که پارسال تازه عقد کرده بود و تک پسر و عزیز خونه بود، یکماه پیش ماشینش چپ کرد و ضربه مغزی شد... او دوست و همبازی و رفیق سالهای نوجوانی من بود...

داخلی- شب شده دیگه- خانه ی سرد- همان عصر جمعه
-آبجی! راستشو بگو! چرا هر بار زنگ میزنم میگی یا مامان خوابه یا نیست. خوبه حالش؟
- اعصاب نداریا آبجی! بابا میکُشدم ولی... ولی مامان هفته پیش 4 شب تو آی سی یو بود، الان خدا رو شکر حالش خیلی بهتره، نگران نشی ...
من؟ دیگه نمیشنوم...
...

من نمیفهمم این شیرین عقلا چرا فکر میکنن اگه به من نگن یا دیرتر بگن بهتره؟! چرا فکر میکنن چون دورم، بهتره که همون موقع ندونم؟! بالاخره که میفهمم آخه. مرگ و کهولت که چیزایی نیستن که بشه پنهان کرد. بعد من آدم صابری در حد و قد خودم محسوب میشم اگه یکی آروم بهم بگه. اما اینجوری که ناگهانی تو چشمم فرو میکنن، خب معلومه که گوشی رو بر میدارم و چش و چال همه و خودم رو درمیارم. نکنید بابا این کارو. اگه کسی دوره، چیزی رو که بالاخره باید بدونه، بذارین همونوقتش بدونه. درسته که میشینه و میشکنه تو تنهایی خودش و جون ِ خودشو بالا میاره، ولی هم شادیش هم غصه ش خیلی راحت تر به اشتراک گذاشته میشه، تقسیم میشه و هجوم خرابیش پخش تر میشه وقتی میدونیم یکی هم اونطرف خط همون حس رو، همون لحظه باهامون شریکه. که اصلن این شراکت در لحظه مهمه، خود همدردی و هم-حسی ش در لحظه مهمه. نه اینکه فاجعه از بقیه گذشته باشه، کمرنگ و ملو شده باشه، حتی زخمه به نقاهت رسیده باشه، بعد یهو بی مقدمه، کوبونده شه تو صورت ِ من ِ بیخبر از همه جا. خب تنهاترم میشه. هر چی هم بعدش دلداریم بدین، برا من فاجعه تازه ست، زخم برا من تازه ست، "اتفاق" برا من تازه افتاده، همین امروز، همین ساعت، گرچه از شماها، اونم باهم و کنار هم، مدتیه که رد شده و گذشته. که اینجوری باور کنین آدم لرزه ها رو خیلی سخت تر رد میکنه. که وقتی اینجوری زیر پای آدم رو بکشین، رسمن از هم می پاشه، جمع نمیشه، ویران میشه...

 بعدترشم من دیگه چجوری خیالم راحت باشه و چجوری باورتون کنم؟ وقتی همیشه باهام اینکارو کردین...