بر لبهای ما ابدیتی خفته است، بزرگتر از فضایی که دربرابر نگاهمان خالی است*

جور غریبی دوستت میدارم... این "جور"ش برای خودم هم عجیب است. اینهمه عاشقی با چشمانی اینهمه باز در دنیای من غریب است. حداقل تا حالا این قلمش را نداشته ایم. رنگ و بوی جدیدی دارد. و من چشم هایم را که ببندم، این طعم و بوی تازه را با نفسی عمیق، زیر زبانم مزمزه میکنم... با خودم فکر میکنم که هه! 2012 دارد تمام میشود ولی هنوز چه نا-کرده ها در چنته دارد. چه هنوز نشسته و مانده است. و چه بهار و پاییز امسال سنگ تمامی گذاشتند بر این دل من. اینروزها سرتا پا "لذت نادر شنیدن"ام و دیدن، با چشمانی اینهمه "تشنه ی دیدن". انگار که دارم لبریخته های رویایی* را راه میروم و زندگی میکنم... یک جور خوبی هم ناامیدم. از همه چی. از همه ی نشدن هایم. حتی از شدن هایم. اما آرامم. دارم فکر میکنم آدمیزاده زمانی فرسوده میشود که آن دیگری، آنطرف خط، آنقدر آنقدر آنقدر خوب بلد نباشد که عاشقت کند، دوباره و هماره. که سرشارت کند و اخم زندگی ات را به لبخندی به پهنای چهره ات باز کند. 

بعد یک چیز دیگری هم این وسط دارد اتفاق می افتد: جور ِ غریب ِ آرامی، پای گریزم سست شده است. در دام، خوش-دلانه نشسته ام. و چه تماشاگر زیبایی و آرامش ِ این "اوفتادن"م. این پارو وانهادن، سکان رها کردن. این پهلو گرفتن. این آب شدن در گستره ی افق. نشسته ام به عاشقی. تن داده ام و سر و دل را سپرده ام، خودخواسته و ناخواسته... و راستش من بلد نیستم عاشقی را سرخوش نباشم. هرچه هم که بخواهم ادای آدمهای جدی ِ اخم دار را درآورم، باز گوشه ی دهانم به لبخندی ناخودآگاه باز است. و میدانی گل من؟ که چه
"زخم زننده، مقاومت ناپذير، شگفت انگيز و پر راز و رمز است
آفرينش، و همه آن چيزها كه شدن را امكان مي دهد"**...
...باور کن


اینهم از رویایی ست*
شاملو**

 !!پ.ن. پس فردا سمینار دارم اونوخ منو نیگا

۶ نظر:

  1. و شکل راه رفتن تو
    معنای مثنوی است در حالت عمیق عزیمت که منظره راه بازوی صحرایی مرا به تکان می آرد
    در حالت عمیق عزیمت شتابهای موازی
    در گردی مچ تو به هم میرسند و باد صفات باد
    شکل عزیز زانو را
    که قدرت و اطاعت را با هم دارد
    تصویر میکند
    تا قیصر از کف پای تو
    قوس بلند طاق نصرت را برگیرد
    در حالت عمیق عزیمت که سمت نیمرخ تو برابر نگهم ماند
    پرواز طوطیان
    جغرافیای صورت من را در هم ریخت
    و آسمان که برابر از درخشش های آبی می شد ناگاه
    نام تو از تمام جهت ها می آمد
    وقتی که باز می ایی نام تو را
    تمام جهت ها رسم میکنند
    و در گذار دامن تو دانه های شن برریشه های پیدا پیراهن عبور شعاع می پوشد
    پیشانی تو وسعت شیشه است
    وقتی که بازمی ایی
    و هر درخت بوسه است
    وقتی که مفصل تو ملاقاتی است
    بین ثفات باد و تکبیر طوفان
    و در هوای دهکده پیشانی تو وسعت اطراف هجر را محدود میکند
    تو باز می ایی
    با نافی از خلیج احمر
    و رانی از عصای موسی
    و شکل راه رفتن تو معنای مثنوی است
    و روح مولوی است اینک
    کز ساق تو حکایت نی را بر میدارد


    رويايي

    پاسخحذف
  2. آفتابی که خنگ شده۷ آذر ۱۳۹۱، ساعت ۱۰:۱۳

    پس من برم پس فردا بیام ببینمت :) ببینم که بازم همین شکلی موندی یا نه ...

    پاسخحذف
  3. شاید برا اینه که من خیلی تو لحظه زندگی میکنم آفتاب. پس فردا هنوز توی دنیام نیومده که خودمو توش تصویر کنم :) جدی تا همین حد زندگی م در لحظه میگذره ها :))

    تو هم که اینهمه باهوشی :*:*:*

    پاسخحذف
  4. آفتابی که چرت و پرت زیاد میگه۸ آذر ۱۳۹۱، ساعت ۱۱:۳۹

    مادر من که پیر شدم اما خوشحالم که یکی جوون مونده و در حال زندگی میکنه ... ادم از وقتی که در گذشته و یا اینده سیر کنه دیگه پیر محسوب میشه ... از من که گذشت .. تو حالِ حال را ببر دخترم :))
    ارزو میکنم همیشه عاشق باشی ، پر شور و در اغوشی بی دغدغه ...
    البته میتونی یه لحظاتی هم از اغوش پیاده شی و کنارش پیاده روی کنی تا اونم بیچاره به کمرش زیاد فشار نیاد D: ...
    جدی گفتم ، برات ارزو میکنم :

    * بهترین چیز چیست ؟ آن بهترین از انِ تو باد *

    * جبران خلیل جبران
    ستاره رو از خودت اموختم دخمل گلم :)

    پاسخحذف
  5. نوشته هات همه قشنگن

    پاسخحذف
  6. نوشته هات همه قشنگن

    پاسخحذف