تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم/ تبسمی کن و جان بین که چون همی‌سپرم*


!اینجا قرار بود یه فال باشه که هنوز باز نشده

 بالاخره با قهر و زبون درازی این فال منم باز شد :دی *

چه خوش لحن و صداست این خانوم شهرزاد بهشتیان.  کشف امروزمند ایشون

...من؟ ضربه ضربه ضربانش یادم هست... آن روز اردیبهشت
این لباس نقره ایه
یک عدد شلوار تنگ خردلی رنگ
یک عدد لباس طرحدار ِ زمینه سبز، از اینا که تاپ و شلوارش بهم دوخته و یه تیکه ست
یک عدد لباس خیلی سکسی دکلته ی مشکی
یک قلم شال ابریشم ِ رنگی!

به نظرت من همه ی اینا رو خریدم يعنی؟!
یعنی واقعن اینجوری درموردم فکر می‌کنی؟!
بله! درست فکر میکنی! یعنی سرمو تو هر مغازه ای که کردم، یه چیزی خریدم! داشته باشید حجم دلتنگی بنده و این پلان ِ ستاد شادسازی م را...
بعدم همه ی این اقلام ِ بالا رو تختم ان و هر ده دقیقه یکی دیگه شونو میپوشم و هی خوشحالمه و از خودم و اندامم مچّکرم!

حالام دارم چک میکنم ببینم از کجا میشه یک جفت چشم بند، ازینا که میزنن به چشم قاطرای امامزاده داوود، سفارش داد برا مسیر رفت و برگشت به کتابخونه!

این میزان اضطراب که در آن شهر است و این میزان شلوغی و شلختگی تنها با دوربین روی دست میسر می شود.

تقریبا نمی شود در تهران یک قاب زیبا بست، مگر این که بخواهی دروغ بگویی...

(دو خط از گفتگوی مجید برزگر با محمد عبدی در بی بی سی فارسی در مورد فیلم جدیدش "پرویز")
خیلی کودکانه
خیلی ساده دلانه
بی که به جایی و چیزی بند باشد
یا اتفاقی افتاده باشد
کنج دلم رد محو ِ سایه روشنی از شعف گرفته امشب
دلیلش واضح ست: لمس صدایت...

آدمی خود را در شهر بهتر پنهان میکند تا در جنگلی انبوه...

اینروزها صبحها زود از خواب پا نمیشم. تا شیر و چایم رو بنوشم و کمی احوال جهان رو ورقی بزنم و آماده شم، دو ساعتی وقت گذشته. شده حدودای 11. عجله ای برای هیچ چیزی ندارم. بعد خودمو تو آینه کمی تماشا میکنم و آماده میشم و میزنم بیرون. پیاده تا کتابخونه میرم. اگه یه کله برم، 50 دقیقه ای طول میکشه. هر صبح هم بدون استثنا، دست میکنم تو کیسه ی بزرگ بادوم زمینی که برای سنجابهای باغ ملکه خریده ام و مسیرم رو همیشه از این پارک زیبا کج می کنم. سنجابها هم دیگه فهمیدن هر روز تو این سرما یادشونم. وارد پارک که میشم، از سر و کولم بالا میرن. بهشون بادوم زمینی میدم و بعد آوازخوانان زمزمه کنان دمم رو میذارم رو کولم و رد میشم و میرم. تا 11 شب که کتابخونه رو میبندن، اونجا میمونم. قهوه و آبجو و غذای سبکی میخورم. سیگار میکشم و توی بار ِ دانشگاه، مردمان خوشحال رو تماشا میکنم. اون وسطا مشق هم مینویسم. بد پیش نمیره. امسال تمومش میکنم به نظرم.

شبها دوباره پیاده راه میقتم طرف خونه. تو سرما و یخ. این شبها، دلم پیش استیو هم هست. از قبل ِ این سرما دیگه دم ویکتوریا ندیدمش. نمیدونم کجاست. کاش جاش خوب و گرم باشه. نیمه شب میرسم خونه. شامی خورده یا نخورده میشینم و چیزی تماشا میکنم. شاید باورت نشه نشستم کل سریال سلطان و شبان رو هفته ی پیش دیدم. این هفته هم مجموعه ی مستند "آفریقا" از مجموعه مستندهای بغایت زیبای بی بی سی انگلیسی رو تماشا کردم. هر شب یه اپیزود. حالام چند تا فیلم رو دسکتاپ تو بکگراند دارن برا خودشون دانلود میشن برا همین روزهای مبادا. گاهی شبها کمی کتاب میخونم. گاهی کمی می نویسم. کمی هم بیهودگی خوشایندی میکنم.

اینروزها از آدمها بریده ام اما... آدمهام رو نمیبینم. زنگ میزنن و ایمیل مینویسن و میگن بی معرفتم. بنظر خودم نیستم ولی وقتی میگن بی معرفتم، جواب میدم لابد راست میگی، شما ببخشید. حوصله ندارم. یک جورغریبی اما آرامم. نه حتی الکی. کلن صلحمه با جهان هستی. گرچه یک جایی از درونم سخت و عمیق زخم خورده. خودم زده ام. خودزده رو هم که چاره نیست. حالام بیصدا نشسته م و دارم زخمامو می لیسم. نهایت نم-خُرخُری از درد ازم برآد. بیشتر نه. آدمهای ویران از قماش من، دیگه بلد شدن با زخمهاشون کنار بیان. بلدن با همه ی دردش، نیگا کنن ببینن زخمه تا کجاها کاریه. دیگه بعد ِ اینهمه، حالا با یه حساب سرانگشتی میتونن بفهمن تا کجاهاشونو این زخم بریده و کنده و بُرده. این آدما البته به این سادگیا هم از پا نمی افتن، حالا گیرم دور کمرشون از نازکی شهره ی شهر هم باشه. منم که یادته چه خوش-گوشتم. زخمام زود خوب میشن. بعد من تو تمام این سالها یاد گرفته‌ م که زمان، زخم رو خوب می‌کنه. جاش میمونه، اما خوب میشه. آدمهای خط خطی. گرچه من بهترین دردهام، بهترین مرضهای زندگی م، هیچوقت خوب نشدن، از من و با من شدن. من دیگه چیز بیشتری سوای همین کهنه دردهام هم نیستم. بعد تو آینه لبخندم میشه که چه همه خودمو ناز میکنم اینروزها. یادته؟: "نازدار ِ من"...

بعدتر دلم میخواد دستت رو بگیرم و روی تخت درازت کنم. بالشت بذارم و بخوابونمت به پشت. نیمخیز شم به تن ملتهب و عاشقت و کف دستهامو آروم بذارم دو طرف شقیقه هات و فشارشون بدم و دم گوشِت بگم هی! آرامتر جانان من. اینقدر نپیچ به خودت عزیز دل. آرامترک اینهمه تپش سینه. چه میکشی با اینهمه التهاب ِ جان جانا. بعد، این زخمهات رو، این زخمهای از من، رو ببوسم. زبان بکشم. دست دست و لب لب نوازشت بشم روی تک تک کبودی هات، آرام، بی هیچ حرفی. بر جای جای تنت، روانت... آرامت کنم. دردت رو بگیرم. تیمارخوارت شوم... بعد شاید قصه ام را بهتر بخوانی... شاید اینهمه درد نکشی...

باید این خونه رو عوض کنم. باید برم سفر. احتیاج دارم. باید یک چیزهایی رو عوض کنم. یک چیزهایی رو هم کلن بندازم دور. یک چیزهایی رو هم تازه کنم. هیچی که نباشه فصل خانه تکانی هم بزودی در راهست...

خلاصه اینکه اگر از حال من پرسیده باشی می گویم زندگی احتمالن همین باشد...
...آدم‌ها از آن‌چه از دور به نظر می‌رسد، شکننده ترند

خب یک روزی هم رسید که من ِ زن، جایگاهم تو زندگی جابجا شد. من ِ زن، دیگه اون زنی که قبلنا براش هدفی بود و تعریفی در زندگانی، نیستم. صرف خواهر، دختر، مادر و همسر، دیگه تعریفهای خوبی از من نیستند. در عشق هم  دیگه اون زن نیستم. با اینحال میدونی؟ من ِ زن، هنوزم که هنوزه خوشبختمه و حتی خوشبخترینمه وقتی حس میکنم مردَم  تکیه گاهمه. حالا میخوام بگم که این حس هم دیگه جابجا شده. این به این معنی نیست که من یه آدم ضعیفی (یا حتی قوی) ام که دلم یه تکیه گاه اجتماعی رو میخواد. اتفاقن برعکس. میخوام بگم از اینجایی که من دارم بهم نیگاه میکنم، زنی مثل من، این تکیه گاهش خیلی فانتزی یه. خیلی غیرواقعی. خیلی ابسترکت. خیلی پروانه ای تر از این حرفها. مال تو قصه هاست اصلن. اما حسش هست، واقعی و بی پرده و شفاف. من اگه اینو داشته باشم، دلم گرمه. دنیام خوشبخته. واگه نداشته باشمش، نا امنم. مدام دنبالشم. مدام چشمهامو میدوزم ته چشمهای مردی، شاید باشه؟

این تکیه بودن ِ فانتزی و غیر واقعی م از جنس اینه: تصویر و تصور کن من و تو دراز کشیده باشیم تو کیسه خواب. کنار هم. زیر آسمون کویر، در نیمه شبی تابستانی. من سرم رو سینه ت باشه و غرق باشم و باشی در تماشای این آسمونی که به زمین نزدیکتره. بعد که من کنج کتفت رو بوسیده باشم، بهت بگم، اون ستاره رو می بینی؟ نه نه! اون یکی! دلم میخوادش! بعد تو چیکار کنی؟ اون یکی دستت که دور کمرم نیست رو بلند کنی، بکشی خودت رو بالاتر، ستاره رو از آسمون بچینی و آروم بذاریش رو پلکم. پلکی بالای چشمی شگفت زده. و بگی: بیا. تو چشمته این ستاره که. جوری هم اینکارو بکنی که انگار طبیعی تر از اینکار وجود نداشت! و میدونی؟ من اینقدر فانتزی ام، اینقدر بی منطقم ، اینقدر غیرواقعی ام و در یک کلام: اینقدر "زن"ام که چشمهام واقعنی برق ستاره میگیرن. دلم جدی جدی از روشنی ش گرمش میشه. حس می کنم کنار مرد، هر کاری میتونم دیگه!  

بعد من این فانتزی م،  این "زن" بودنم، اینروزا تو کُماست. معشوقگی من گرمش نیست. عاشقانگی من دلش برای بال بال زدن در جنون و گام زدن در بیراهه های بیهوا و میانه های آتش سخت تنگه. تو را به همان مولایت، بیا و مرا و این بستر عافیت را با هم یکجا بسوزان... لطفن...
Nobody has ever measured, not even poets, how much the human heart can hold...

(Zelda Fitzgerald)

وسوسه‌ی شفا آهنگ زندگی را به هم می‌زند*

خب  آدمیزاد ست دیگر... گاه مبتلا میشود... اصلن از من بپرسی نمیشود مبتلای بعضی آدمها نشد. نباید نشد. آدمیزاده هدر میرود اگر آنجا مبتلا نشود...

بعد یک بلاسنجی هم اختراع بشه لطفن. وصل کنن به آدم مبتلا. بعد مثلن بگن از 7 تا خط 5 خط مبتلایی. این یعنی عالی یی. خیلی خوبی. ولی باید خیلی تلاش کنی که بشی هفت خط. آدم به هفت خط نمیرسه هیچوقت. ولی وای اگه برسه. بگن برو خیالت راحت. تا 5 مبتلا بودن هم کار هر بز نیست دلبندم. یا مثلن اگه بگن 2 تا بیشتر مبتلا نیستی، آدم بره رژیمی چیزی بگیره میزان ابتلاش ارتقا پیدا کنه. وگرنه ممکنه ناکام بمیره از بی ابتلایی یا کم ابتلایی.
...

بعد غلت میزنم رو به پنجره ی برف گرفته. چند روزی یه که لندن شده یک آقای موجوگندمی خیلی خوشتیپ. ازین مردها که ریش پُری هم دارند و آدم دلش لک میزنه دست ببره تو ریششون.


* از برشت

شرح حال

در میانه‌ی مسیر ِ زندگی
ناگاه خود را در جنگلی تاریک یافتم
...جایی که در آن هر راه ِ راستی گم شده بود

(دانته- دوزخ)

پ.ن. این اولین باره که در تاریخ ِ اینجا بودنم، باکاردی مینوشم تا مگه یه کم الکل گرمم کنه! (سلام مردمان روس). فقط یکبار دیگه اینکارو کرده بودم. رفته بودم هلند. سال 2008. اینقدر سرد بود که کانال آبهای به اون ضخامت یخ بسته بودن که مردم روشون اسکیت می کردن. بعد من مسافر بودم تو اون سرما! صبح به صبح، بعد ِ صبحونه دو شات از شیشه عرق محلی هلند مینوشیدم، بعد میزدم به شهر، به خیابون، به بیابون. حالام اینجا سرمای بیسابقه ایه. شوفاژ بیست و چهارساعته روشنه (که تو خونه ی من پدیده ی جدیدیه!)، کیسه آب گرم هم زیر پام گذاشتم و با ژاکت و جورابم تو خونه (اینم نوبره!) و؟ خب نگفته عیان ست که من دلم گرم نیست وگرنه من کجا و اینهمه سرد کجا؟...
ابله بی شک همان زنی ست که حتی پشت به دیوار میخوابد چون از دیوار میترسد، بعد دو بالش میگذارد پشتش و ساعت دو صبح می نشیند و فیلم ترسناک تماشا میکند!

حالام مثل برق گرفته ها نشستم تو تخت!
بغلم کن، لطفن...

سعدی به سعی شایا

گوشه گیر
ای یار
یا جان در میان آور 
که عشق

تیرباران‌ست
یا تسلیم باید
یا حذر
...
شایا شایا شایا شایا شایاشایا شایا شایا شایا شایا شایاشایا شایا شایا شایا شایا شایاشایا شایا شایا شایا شایا شایاشایا...

نیگاه میکنم به این اکابری ِ شایاشایا روی موبایلم. داغ میشه زیر گوشم و لبخند می زنم. فقط چند تا پیغام ازت رو این گوشی دارم.

اسمم را دوست میدارم. بیخیال ِ قصه و روایت این اسم. بیخیال ِ داستانهای دراماتیک و رومانتیکش. دلیل دوست داشتن این اسم اما آدم هایی بوده اند در زندگانی که مرا با همین نام چهار حرفی چند سالی به عشق صدا کرده اند. این عشق را لمس کرده ام، چشیده ام...

دلم تنگ شده صدایم بزنی، با همین چهار حرف با همان صدا... 
راه رفتم در برف،
نفس های عمیق کشیدم،
سرما رو با ولع کشیدم توم...

هیچی به اندازه ی برف امروز نمیتونست حالمو خوش کنه...

سقوط سرشار از نگفته هاست...

این نوشته هدف خاصی را دنبال نمیکند. اینرا بخصوص برای شما می گویم، ولادیمیر عزیز. پس دنبال چیز بخصوصی لابلای متن نگرد. این نوشته هدف خاصی را دنبال نمیکند. فقط مرا دنبال می کند...

یادم می ماند... یادم می ماند که یکشنبه 13 ژانویه 2013 (13 در 13! یا نحسی اش خنثی می شود یا دوبله دامن من و شلوار تو را میگیرد) کنار پنجره نشسته بودم، ساعتها. هی رفته بودم، چای ریخته بودم، باز آمده بودم همانجا نشسته بودم. منتظر بودم. منتظر تو. مدتی ست که کار دیگری نکرده ام، جز انتظار. کار دیگری ازم بر نمی آید. بعد تو آمدی. بعد اینروزها اینطور است که اول هی منتظرت می مانم، بعد که می آیی، اول چشمهایم برق میزنند، بعد؟ حرفی ندارم بزنم. تمام کلمه ها می خشکند. من؟ می خشکم. و چیزی نمی گویم. حتی نمی گویم مدتهاست منتظرت مانده ام، با چشمی خسته. سلامی می کنیم و سوژه ای برای حرف. میدانی؟ وقتی خود چشمهایمان نیستند، فقط خودمان را خسته و بیخواب کرده ایم...

آه! امشب، یکشنبه 13 ژانویه 2013، بی محابا و بیهوا، از من قولی گرفتی... من دیگر برنخواهم گشت... اینرا قول داده ام امشب...

یکوقتی، تمام قلم نی های شکسته ام را جمع می کردم، به نشانه ی شکست در نوشتن، در توانستن... راسترش این ست که من به تمام جوهرهایی که باید زندگی را می نوشتم، امشب باخته ام...

درغرابت یک یکشنبه ی سرد...



همه ی غروب یکشنبه ی امروز را کنار پنجره گذراندم. بعد از 2-3 ساعت پیاده روی و خرید تا یخچال را از شعب ابیطالب خارج کنم. هوا بس سرد شده است. به گزارش هواشناسی بی بی سی، هفته ی پیش رو، هفته ای پر برف و یخبندان خواهیم داشت. شوفاژ از صبح روشن است اما همچنان ژاکت به تنم. لرز دارم. با ژاکت قرمز و جوراب پشمی نشسته ام کنار پنجره ی بخار گرفته و چندین کتاب شعر و متن های آشنا دوروبرم ریخته ام. نمیخوانمشان. فقط میخواهم دورم باشند. دلم بهشان گرم میشود انگار. ورقشان میزنم. دارم دنبال کلمه می گردم. کلمه ای که بگویدم. چیزی را که میدانی در این کتابها نیست. نیست؟!؟ از کارور میخوانم:
"زنم با لباسهایش غیب شده
فقط دو جوراب به جا گذاشته و
بُرسی که پشت تخت افتاده
باید جورابهای خوشکلش را نشانتان دهم
و این موی سیاه ِ سفت را که لای دندانه های بُرس گیر کرده.
جوراب ها را در کیسه زباله می اندازم
بُرس را نگه میدارم و استفاده می کنم
فقط تخت است که غریب افتاده و نمیشود بی خیالش بود."

هه! نیست؟!
و کلمه هایی که می آیند اما آنی نیستند که باید باشند و من نگاهی به قد و بالایشان می کنم و آخرسر پسشان میزنم...
کاش کسی دلم را برایش بگوید...


Now and Then ...
و
...ناله ها کرد در این کوه که فرهاد نکرد
...

بسته ای پای مرا، دستم بگیر...


...یعنی بخدا که عاشقشونم

 گوگل- 
 لوگوی امروز گوگل شکل این نقشه خط های متروی لندنه که تو تمام ایستگاههای لندن پیدا میشه. متروی لندن امروز 150 سالگی اش را جشن میگیرد.
حالا هی تو بگو کار کار این انگلیسیاس! خب هست دیگه! :دی

اینم آلبوم عکسی از سیر تحولات این مترو در 150 سال گذشته در بی بی سی فارسی

اتاقی که ازین آرامتر نبوده است، هیچوقت...

برای راب ایمیل زدم که خسته م شده. نوشتم ایندفه هرچی بیشتر میکاوم، کمتر دارم می یابم. بیا و مردی کن و مدتی بیخیال ِ من شو. هنوز جوابم رو نداده.

خونه رو سابیدم قشنگ. بعد هم خودم رو، بعد ِ اپیلاسیون ِ مفصلی که ظهری رفته بودم. یه دسته گل لاله ی سرخ و شاداب هم الان رو میزمه. 

تخته‌ ی بزرگ چوبی رو بیرون کشیدم و هر چی فکر میکردم لازمه از یخچال درآوردم. گیلاسی از بالای قفسه ی بار ِ آشپزخونه برداشتم و گذاشتم روی سنگ کابینت. موسیقی؟ بیلی هالیدی قطعن، آرام و متین و کشدار. دو شات ویسکی ِ عسل با نیم لیوان کوچیک کوکا. بو کشیدم. تندی ویسکی نخورده رگ بینی م رو گزگز کرد. دست چپم رو مشت کردم و به گیلاسم در دست راست به سلامتی ِ تو زدیم. جرعه ای گلوگیر نوشیدم. حالا تا گرمای این ویسکی تو تنم آروم آروم پخش بشه،  همه چیز رو خرد می‌کنم، پیاز، گوجه، قارچ، کدو. تا پیازها سرخ بشن و گوشت تفت بخوره و سس بولونیز رو اضافه کنم، گیلاس دوم رو هم ساخته م. زیتون ِ پُرشده با بادام رو هم کنارش می گذارم...

پنیر پامازون رو که بالای بشقاب رنده کنم، شام خوشرنگ و خوشبوم سرو سامون گرفته. در حالیکه این سرانگشتام تکلیفشون هی با خودشون معلوم نیست. هی داغن هی بی حس. بشقاب و گیلاس بدست، میام میشینم رو کاناپه. نیم تنه ی برهنه. گونه های گر گرفته. پا رو پا که دراز کنم و تو آرامش و تمیزی خونه و صدای بیلی هالیدی که شام بخورم، دارم فکر میکنم که دیگه وقتشه که از رو ویلچیر بلند شم. که اینهمه فلجی هم به من نیومده انگار. که گاهی دخترم اگه درست نگاه کنی، پاهای تو هم روی زمین اند، سفت. بعد لابد اگه اینجا بودی، وسط همین نم-مستی، برات از اون فیلم کوتاهه میگفتم که نمیدونم چرا الان یادم اومده. نه یادمه کار کی بود و نه هم دقیقن چه سالی بود. اما یادمه این فیلمو یه سالی حوالی هفتاد و اندی تو سینما فلسطین حین جشنواره فیلم فجر دیده بودم. کل فیلم دو دقیقه بود و دو صحنه. صحنه ی اول: دل یه کویر خشک رو نشون میده و دوربین زوم شده رو تَرَکهای زمین، بعد صدای زنگوله ی گله میاد و از دوردستها چوپان و دخترک کوچکی با گوسپندها و سگی ظاهر میشن. چوپان تک درخت نیمه خشکی رو نشون میکنه و میره اون زیر میشینه. دخترک بازی میکنه با چند ریگ. چوپان پای راستشو از کفش در میاره، از تو خورجینش یه قوطی میکشه بیرون و دوربین زوم میشه رو تَرَکهای پای چوپان که داره از تو قوطی با انگشتش روغن برمیداره و میماله به ترکهای پاشنه ی پاش. دخترک داره ریگ به دست نیگاش میکنه. صحنه ی دوم: قوطی روغن تو دست دخترکه و آروم از توش روغن درمیاره و ترکهای زمین رو داره باهاش پر میکنه...

چمه من؟ معلومه چمه خب! شام و شراب و احوالیم اینچنین، رقصی با رفیق نایابم آرزوست...

بعد من تشخیصم نمیدم الان از "دلتنگی عاشقترم یا از عاشقی دلتنگتر" یا کلن از الکله این حال خوشم؟

و چه این احوالات داره به چشمات میاد دخترم!

کشف مرض!

سال 80 و 81 دو سال مبارزه ی تمام عیار بود برای من. با قبیله ای درافتاده بودم. خوب یادم هست اونموقعها حس طفلکی ِ عظمایی داشتم. بعد برا اون تجربه ی سهمگین، خیلی هم زود بود. بنظر خودم بچه بودم. تنهایی و بی-یاوری غریبی رو تجربه میکردم. بعدنا ولی حتی از خودم خوشم هم اومده بود. اونموقعها ولی اصلن در جریان نبودم که این ایستادن در برابر همه ی اون ماجراها، چه همه آدم رو جلا میده (البته اگه آدم جون سالم بدر ببره). عزت نفس آدم رو بالا میبره و روان آدم رو صیقل میده. بعد اگه زندگیت بشه صحنه ی جدال، یواش یواش میشی یه رزم آور قوی. فنون و مهارتهاشو یاد میگیری. دیگه راحت نمیشه که پشتت رو کسی خاک کنه. برا خودت کمربند هم ممکنه بگیری. گرچه هیچوقت نمیتونی تو این قضیه مربی بشی. تجربه هایی از این دست، بدرد هیچکی نمیخورن. حتی بدرد خود آدم هم نمیخورن. حقیقتش اینه که هیچ دو زندگی یی شبیه هم نیست که بشه تجربه هاش رو بکار دیگری هم بست. حتی زندگی خود آدم هم دو قله ی یکجور نداره که بگی من این یکیو اینجوری بالا رفتم میدونم که حالا از این مسیر برم بهتره. در کلیتش بنظر من تجربه های آدم چیزهای بلااستفاده ی بدردنخوری ان. مثلن مجموع تجربه ی زندگی بابام و مامانم با هم، بدرد زندگی یکی مثل من نخورد. زندگی و طرزشون دیگر بود.

داشتم میگفتم. بعد من زندگی م یکجوری شد که آدم جنگی شدم. اینجوری که دیگه تو روزای معمول و روزمره های زندگانی، کلن خمیازه مه. تو حاشیه ی زندگی ام انگار. جنگ و گردوخاک و طوفان که بپا شه، تازه وارد متن میشم. قابلیتهام بروز میکنن. حتی اگه از من بپرسی شده تا حالا حسرت پسر یا مرد بودن رو بخوری؟ میگم آره. من فقط یه جا، واقعن و از ته قلبم آرزو داشتم که زن نبودم و مرد میبودم. اونم تو جنگه. دلم میخواست اگه یه روز جنگ باشه، مثل "یه مرد" بجنگم. حالا درسته که خانوم گردآفرید هم بودند در تاریخ بهرحال، ولی از گردآفرید گذشته، ما زنها همیشه ی تاریخ، تو خود جنگ نبودیم. غنیمت جنگ بودیم. قربانی جنگ. یادمه حتی تو جنگ ایران و عراق، ته دلم خیلی میخواست کاشکی میشد منم لباس رزم تنم کنم برم بجنگم. حالا بذار نگم که تو خیالبافی های کودکیم، لباس هم میپوشیدم و میرفتم می جنگیدم ولی همیشه ته مبارزه م به فیلم هندی ختم میشد. ته همه ی مبارزه  هام، سرلشکر عاشق من میشد و من عاشق سرلشکر و بخوبی و خوشی زندگی عاشقونه مون رو ته قصه ی جنگ آغاز میکردیم. 

بعد من امروز دارم یواش یواش درکم میکنم. حالا که دیگه جنگی در بیرونم درکار نیست، در صلح هم بسر نمیبرم که. با خودم میجنگم. برخوردم با دایی جان ناپلئون ِ درونم هم دقیقن خود ِ مش قاسمه. اینقده به این فوبیای جنگاور بودن عادت کردم که قشنگ صبح به صبح پا میشم، میگم آقا! انگلیسیا اومدن. بعد کمکم میکنم یونیفرم و کلاهخود بپوشم و بعدم چند بار محکم خودمو میکوبم به در و دیوار و آخرشم خونی و زخمی و سینه خیز میام تو آشپزخونه چایی دم میکنم واسه خودم...
فرسودگی گاه این ست که متن ها و کتابها و آدمها را ساعتها و روزها بگذاری روبرویت و فقط نگاهشان کنی...

من؟ دارم با این فرسودگی اینروزهایم نمی‌جنگم. وا داده ام. قشنگ گذاشته ام فلجم کند. گذاشته ام بکشاندم کنج خانه و اجازه ندهد یک قدم بیشتر از "فقط میگذرونم" ِ حیات تکانی بخورم...

واقعن منتظر چی ام؟!

سلاخی میگریست... به قناری کوچکی دلبسته بود...

آخ ژولا، ژولا، ژولا...
...
میخواسته تو رودرواسی م نندازه. چشم تو چشمم نشه. هدیه ای که برا سال نو برام خریده رو داده به یکی از همکارای تورم که  بده بهم. داده و رفته.
خب حالا من چیکار کنم؟ نه میخوام هدیه شو رد کنم، نه میتونم قبول کنم!

اوصافی یه برا خودش ها...

سعدی به سعی شایا

غم زمانه خورم؟
یا
فراق یار کشم؟
...


...حاشیه: داشته باشید حق انتخابهای ما را

در ِ نیمه بازی که در باد لق می زند...

میدونی؟ من خیلی جاهام رو بلدم. مثلن میدونم از این کوچه م که بالا برم، میرسم در خونه ی دخترکی با موهای بلند بافته با چشمهای درشت معصوم. این یکی جاده رو که بگیرم، میرسم به زن کچلی با تاپ باز گل گلی رو سینه ش و شلوار بگی. از این نقطه که حرکت کنم به این سمت، تهش میخورم به دیوار. گاهی حتی از دیوار بالا هم میرم، به امید اینکه پشتش چشم اندازی باشه، و گاه دیدم که دیوار بلندتری بوده یا حتی زندانی پشتشه. گاهی از نقشه هام حتی بیرون میفتم و رد یه جایی رو میگیرم و میرم میبینم اوه! رسیدم به یه روستای اصلن کشف نشده م تا به امروز، تو یه دره ی ساکت ِ خوش آب و هوا. جایی که بوده، اما تو نقشه م نبوده و من ندیدمش. گاهی حتی میشینم رویا میبافم و کلبه ی کوچیکی هم برا خودم تو اون روستا دست و پا میکنم. گل هم حتی شده بذارم تو یه گلدون کوچیک، حتی صدای سماور رو هم بشنوم. گاه گیر افتادم تو یخچال. یه جای انجماد. میخوام بگم یا بلدم خودمو یا بلد میشم خودمو.

تلخی قصه م اما اینجاست که این آدمی که نقشه هاشو بلده، راه ِ اخترک شخصی ش رو بلد نیست. گم شده. پیداش نمیکنه. هی نقشه هاش رو بالا پایین میکنه، اما پیداش نمیکنه. و آدمی که منم، بس که خود-خواهم، باید برگرده به اخترکش. اخترکش با اون گل ش و سه تا آتشفشان کوچیکش... بعد پرسون پرسون میگم راه رسیدن به اخترک فقط نیش ماره یعنی؟ بعدتر اما ته دلم قرص بالا میندازم که احتمالن یوسف گم گشته م خودش باز آید به کنعان غم مخور. من اما حرفم اینه که آقای یوسف عزیزم! دلبندم! جیگرم! بنده دختر یعقوب نیستم (گرچه خیلی بوده ام!)، زلیخا هم نیستم که هر وقت دلت خواست بیایی جوان شوم، نوشداروها هم در تاریخ ما همه پس از مرگ به دستمون رسیده، دیگه با این تحریمها که تو خود حدیث مفصل بخوان، پس یا بموقع به کنعان بازآ، یا بیخیال شو عزیز من، پا شو جفتمون بزنیم به بیابون...

Happy 2013...