اتاقی که ازین آرامتر نبوده است، هیچوقت...

برای راب ایمیل زدم که خسته م شده. نوشتم ایندفه هرچی بیشتر میکاوم، کمتر دارم می یابم. بیا و مردی کن و مدتی بیخیال ِ من شو. هنوز جوابم رو نداده.

خونه رو سابیدم قشنگ. بعد هم خودم رو، بعد ِ اپیلاسیون ِ مفصلی که ظهری رفته بودم. یه دسته گل لاله ی سرخ و شاداب هم الان رو میزمه. 

تخته‌ ی بزرگ چوبی رو بیرون کشیدم و هر چی فکر میکردم لازمه از یخچال درآوردم. گیلاسی از بالای قفسه ی بار ِ آشپزخونه برداشتم و گذاشتم روی سنگ کابینت. موسیقی؟ بیلی هالیدی قطعن، آرام و متین و کشدار. دو شات ویسکی ِ عسل با نیم لیوان کوچیک کوکا. بو کشیدم. تندی ویسکی نخورده رگ بینی م رو گزگز کرد. دست چپم رو مشت کردم و به گیلاسم در دست راست به سلامتی ِ تو زدیم. جرعه ای گلوگیر نوشیدم. حالا تا گرمای این ویسکی تو تنم آروم آروم پخش بشه،  همه چیز رو خرد می‌کنم، پیاز، گوجه، قارچ، کدو. تا پیازها سرخ بشن و گوشت تفت بخوره و سس بولونیز رو اضافه کنم، گیلاس دوم رو هم ساخته م. زیتون ِ پُرشده با بادام رو هم کنارش می گذارم...

پنیر پامازون رو که بالای بشقاب رنده کنم، شام خوشرنگ و خوشبوم سرو سامون گرفته. در حالیکه این سرانگشتام تکلیفشون هی با خودشون معلوم نیست. هی داغن هی بی حس. بشقاب و گیلاس بدست، میام میشینم رو کاناپه. نیم تنه ی برهنه. گونه های گر گرفته. پا رو پا که دراز کنم و تو آرامش و تمیزی خونه و صدای بیلی هالیدی که شام بخورم، دارم فکر میکنم که دیگه وقتشه که از رو ویلچیر بلند شم. که اینهمه فلجی هم به من نیومده انگار. که گاهی دخترم اگه درست نگاه کنی، پاهای تو هم روی زمین اند، سفت. بعد لابد اگه اینجا بودی، وسط همین نم-مستی، برات از اون فیلم کوتاهه میگفتم که نمیدونم چرا الان یادم اومده. نه یادمه کار کی بود و نه هم دقیقن چه سالی بود. اما یادمه این فیلمو یه سالی حوالی هفتاد و اندی تو سینما فلسطین حین جشنواره فیلم فجر دیده بودم. کل فیلم دو دقیقه بود و دو صحنه. صحنه ی اول: دل یه کویر خشک رو نشون میده و دوربین زوم شده رو تَرَکهای زمین، بعد صدای زنگوله ی گله میاد و از دوردستها چوپان و دخترک کوچکی با گوسپندها و سگی ظاهر میشن. چوپان تک درخت نیمه خشکی رو نشون میکنه و میره اون زیر میشینه. دخترک بازی میکنه با چند ریگ. چوپان پای راستشو از کفش در میاره، از تو خورجینش یه قوطی میکشه بیرون و دوربین زوم میشه رو تَرَکهای پای چوپان که داره از تو قوطی با انگشتش روغن برمیداره و میماله به ترکهای پاشنه ی پاش. دخترک داره ریگ به دست نیگاش میکنه. صحنه ی دوم: قوطی روغن تو دست دخترکه و آروم از توش روغن درمیاره و ترکهای زمین رو داره باهاش پر میکنه...

چمه من؟ معلومه چمه خب! شام و شراب و احوالیم اینچنین، رقصی با رفیق نایابم آرزوست...

بعد من تشخیصم نمیدم الان از "دلتنگی عاشقترم یا از عاشقی دلتنگتر" یا کلن از الکله این حال خوشم؟

و چه این احوالات داره به چشمات میاد دخترم!

هیچ نظری موجود نیست:

پست کردن نظر