اومدم بنويسم چه‌ همه عاشقم اینروزها... چه همه تو را عاشقانه تر از عشق گرفته ام حتی. بعد ديدم چه کم اند این واژه ها. کم نه. ولی خیلی خوب منظورم رو به مقصد نمیرسونن. گفتم شايد بهترش این باشه که بگم ازون وقتهاست که پوست تنم ترک می‌خوره بس که درش نمی گنجم. اما اينم يه خورده بیراهه ست. شرح حال کاملم نیست.. راستش واژه پیدا نمیکنم برای حال اینروزهام. نگاه می کنم می بینم که چه برقی میزنم اینروزها. چشمهایم. پوستم. چه جلا خورده ام. چه خانه تکانی می کند این عاشقی مرا. چه دستمال دست گرفته دستش و آن همه حس ها که تمام این سالها درشان را بسته بودم و رویاهایی که خاک می خوردند، یک به یک را، از پستوهایم می کشد بیرون، نگاهی می اندازد که یعنی هه! چه عجیب! تو هم بودی آن زیر زیرها؟ بعد لبخندش می شود و غبارش را می زداید... چه سر دلم لبخندی درشت پهن است. حواسم هست چه حالم خوش است اینروزها. حواسم هست به این مه غليظ توی شاهرگهای تنم، که می پوشاند هر خیال غیر تو را. حواسم هست به این حال ِ خلسه ی به استغنا رسیده ی درون را. جایی فارغ از دیگران. این آرامش ِ پوست انداختن را. این نو شدن را
...
اصلن رها کنم این واژه ها را. ترسیم دلدادگی، برای کسی که از آن اطلاعی ندارد بیهوده‌ست و برای کسی که چشیده اش هم...  

چه بوی بهار توی هواست...

۳ نظر:

  1. :) این نو شدن.....
    این نو شدن خوبه...

    پاسخحذف
  2. شایا! نمیری! کلی حسودیم شد
    نو-روز آن ِ تو باد (این جمله آخری گرته برداری از طرز نوشته های خودت بود:) )

    پاسخحذف
  3. دلشم داد رفت مثل موهاش ... !!!
    اکشال نداره ، نوشته هات برا ما :)

    پاسخحذف