خودم را با تو تعبیر میکنم...

سه دقیقه‌ی دیگر ساعت به وقت ِ این‌جا، بر مدار صفر این کره ی غریب، می‌شود دو صبح... تو را ناز خوابانده ام. همینطور که لبخند ِ محوی گوشه ی چشم و لبم نشسته و نگاهم بین خواب ِ تو و شب ِ پشت پنجره در هروله ی آرامی ست، فکر میکنم از کی بود که احساس کرده بودم زندگی من در مرزهای واقعیت و رویا می گذرد. اولین بار کی بود؟ نمیدانم. اما همین دیشب بود که با گیلاسی از تکیلای درجه‌ یکی که کارلوس برایم آورده، باز همه چیز در مرزها نوسانی خوشایند داشت... حالا یک وقتی، یک بار سر ِ فرصت و فراغ، باید برایت بگویم که در هم تنیدگی ام با تو چیزی شبیه نه، اما مشابه این در مرزبودگی هاست. برایت بگویم که چه موجودیت ِ غریبه‌ای دارد این بودن، میان ِ همه ی آنچه بشر در تاریخش به تجربه نشسته است. که چه هستی شفاف‌تر می‌شود و در وقت ِ تن چه رابطه ای نامریی میان لایه لایه حجمه ی هستی ام برقرار می شود. ابتر و بی ثمر است اگر اینجا بخواهم برایت بگویم که چه طور و چگونه. فقط باید باشی و داغیِ تنم بلغزد بر گلویت تا بفهمی دارم از چی برایت می نویسم. که چطور بیکرانه گی و بی‌انتهایی و گستردگی ِ بودن را، گاهی این طور، در برشی از لحظه، در خودت، در تن داغ و گرگرفته‌ات، جا میدهی و بعد به تماشا می نشینی...

حالا دارم به این فکر می‌کنم که این نوشته ته ندارد. قصه‌ای است که همین‌جور برای خودش می‌رود جلو. چشمانت را که ببندی خود داستان صحنه صحنه پیش میرود...


چشمانم سنگین اند. باید کمی بخوابم...

هیچ نظری موجود نیست:

پست کردن نظر