همین الان از مصاحبه برگشتم. باز هم کاری طبعن. قضیه از جلسه دو هفته ی پیش تو پژوهشکده شروع شد و همون شب که من برای این کالج ایمیل زدم و رزومه فرستادم. در واقع موضوع از یک ماه پیشتر شروع شده بود و جلسه دو هفته پیش پایان قاطعی بود به اونچه یکماهی بود سرش جسته گریخته حرف زده بودیم. قرارداد اینترنشیپم تا پایان 2013 مهلتشه و خب روال معمولش اینه که اگه از کار ِت راضی باشن، همونجا مشغول به کار بشی. اصلن فلسفه وجودی اینترنشیپ هم همینه. من اما در جلسه قاطع گفتم که نه که نمیخوام، اما نمیتونم تمام وقت بشم. رییس و اچ آر مربوطه مون که فکر کرده بودن دستمو از قبل خوندن و میدونن جوابم چیه، مبلغ رو بردن بالاتر! اما اون چیزی که باید ازم میخوندن رو نخونده بودن چون خرچنگ قورباغه بوده، برا همین سرشون به سنگ خورد. تو چشمای همدیگه نیگاه کردن که یعنی حالا ما با تو چیکار کنیم؟ ما باید بودجه 2014 رو الان ببندیم. براشون توضیح دادم که دلبندانم! می فهمم که شما نیاز دارین و اصلن برا همینم رو من حساب کردین. حقیقتش اینه که من خودمم رو خودم حساب کرده بودم ولی خب الان سه تایی به این نتیجه رسونده شدیم که رو من باید انشا یا املا کرد اما حساب نکرد. توضیح دادم که بنده یک الاغ جفتک انداز درون با پاشنه های بلند دارم که هراز گاهی دلش میخواد بزنه زیر میز و بعدم دمش رو بذاره رو کولش همه چیزو ول کنه بره. چند باری در زندگیش هم اینکار رو کرده. الان هم از اینجایی که من ایستادم میتونم دندونای سفید خریتش رو ببینم که یه خلال گوشه ی لبش داره میجودش و جور لجی یی میخنده که: اگه اینجا مشغول بکار شی، هیچوقت فارغ التحصیل نمیشی فرزندم! خرم رو خوب میشناسم. با اینکه شماها رو خیلی دوست میدارم اما زور این خر از من بیشتره. یکی دیگه رو بگیرین. خانوم اچ آرمون مهربانانه گفت پس ما مجبوریم برای این موقعیت شغلی آگهی بدیم و تو چشمای من دوباره نیگاه کرد و گفت مطمئنی؟! گفتم خیلی ممنونم ازشون که این امکان رو بهم میدن اما حرف زن یکیه! باید مشقام تموم شه. این شد که من جلسه رو که ترک کردم شروع کردم برای کارای پاره وقت گشتن و شبش هم رزومه م رو با یه نامه فرستادم برای تدریس تو این کالج.
مصاحبه روان و خوب بود. حالام پنجشنبه هفته آینده مراسم معرفی دارم. و؟ راستش هیچوقت فکر نمیکردم تو این شهر یه روز اینجوری کلاس داشته باشم و درس بدم! آقای میم لابد الان دستشو گذاشته رو شکمش و داره یه دل سیر به من میخنده!
حق دارید آقا!


پ.ن. یه حسی بهم میگه در آینده، من باز هم به این پژوهشکده بازخواهم گشت!

۲ نظر:

  1. پس تو هم از این خر های درون داری؟؟؟
    فکر می کنی خرهای درونمون چقدر به هم شبیهن شایا؟ خدایی من هم عمراً زورم بهش برسه...

    پاسخحذف