فیتیش ِ طبیعی بودن دارم! کرم ِ وقت خواب و روغن تقویتی ِ موهام، هردو همانا همان روغن زیتون با درجه خلوص بالا می باشد. فرق چندانی با مادربزرگ مرحومم در این زمینه ندارم. اومدن به "خارج" و دسترسی به "مارک"های دهن پرکن هم تا به هنوز حریفم نشده. نه هیچوقت احساس کردم دلم میخواد جایی از بدنم رو عمل کنم یا تغییری بدم، نه اونهمه خوشگلیای بزک دلم رو برد. با تنم، اندام و قیافه م خیلی آشتی ام. تنم رو دوست میدارم. واقعن دوست میدارم. و بنظرم "شایا" این قیافه است و این قیافه م برای خودم کافیه. هیچ هم نفهمیدم که عمل زیبایی کنیم تا اعتمادبنفسمون بالا بره، چرا برای من حتی در حد فکر هم جا پیدا نکرد؟!؟

بعد؟ توی موهای پرکلاغی م خالهای سفید پیدا شده. البته برای من موی سپید جدید نیست. موهام مودی ان! شاید شما بخندین و باورم نکنین. اما من از دوم دبیرستان عادت دارم به اینکه در شرایط دل-گرفتگی موهای خاکستری وسط موهام رویت کنم و حالم که خوبه، بگردم پیداشون نکنم! اما الان چندین خال سمج وسط موهام پیدا شدن که دیگه همیشگی ان. بعدتر؟ تلاش و مقاومت عجیبی هم دارم که موهامو رنگ نکنم. آخه چرا واقعن؟! با اینکارم میخوام بگم هنوز 16 ساله ام؟! نیستم که. با خودم میخندم میگم بابا تو دختر ایرانی هستی مثلن! نگاه کن هموطنان عزیزت رو. بعد جالبتر قضیه اینه که یکی از معیارهای غرور ایرانیا این شده که خبرنگارای خارجی بیان از دختر پسرای رنگ و بزک کرده در حد عروس و داماد با لباسای مارکدار عکس بگیرن، بگن نیگا نیگا! ایران چه سکسی و رو مُده و این خبرا که به بیرون میرسه همش مصرف سیاسی داره! من؟ جزو این بازی نشدم/نمیشم. لبخندزنان رد شدم/میشم. حتی خوب یادم هست که سه سال پیش که خانم کازرونی، منشی مطب دندونپزشکی که برای سال دوم میرفتم اونجا، با اون ابروهای تتویی و لبهای بوتوکسی و موهای بلوطی گفت:"شایا! یک کاری بکن دیگه عزیزم! یه حرکتی، یه تنوعی بخودت بده. گفتم مثلن چیکار کنم خانم کازرونی؟ گفت بابا تو از خارج میای! یه رنگی، عملی، چیزی!". بلند خندیده بودم و باهاش نسکافه خورده بودم. سال بعدش که داشت کج کج راه میرفت تو مطب گفتم چیزی شده خانم کازرونی؟ گفت: "لیپوساکشن کردم. چربیای شکممو کشیدم"! من؟ گفتم دردتون نمیاد اینهمه عمل میکنین؟ گفت: "ای بابا شایا جون! اصلن بکشم ولی خوشگلم کن. برای زیبایی هر دردی حاضرم تحمل کنم". اینبار توی دلم خندیده بودم. محصول نهایی بیشتر ترسناک بود تا خوشگل!

 خوبی این موهام اما اینه که این چند موی سمج، همه جلوی کنج راست سرم پیدا شدن. یعنی یه جوری که اگه همینجوری برا خودشون به پیشرفت ادامه بدن، چندین سال دیگه مصداق زنده و بارز گاو پیشونی سپید میشم. حالا؟ هنوزم مقاومت میکنم. با اینحال و البته در همین راستا، امروز رفتم شبیه ترین رنگ مو به رنگ موهای خودم رو خریدم. نشستم دقیق خوندم که چی میگه، چند ویدئو هم دیدم. بعد ابتکار و خلاقیت به خرج دادم، اندازه دو فندق محلول رنگ ریختم تو یه پیاله و بعد با مسواک! اون چندتا خال سپید رو رنگ کردم!! و الان؟ از کرده ی خود شادانم! به هر حال یه راه حله دیگه! هم موهامو رنگ نکردم، هم مو سپیدا نیستن دیگه. خیلی هم خوشحال :دی.
هرچه دلش خواست، از ایران و تهران بد گفت. مثلن؟ مثلن گفت مردانش-اغلب- مریضهای جنسی اند و زنانش دچار شهوت زیبایی ِ بس مصنوعی که برای کسی که از بیرون نگاهشان میکند، نه فقط زیبا نیست، که زننده هم هست و البته از خشونتی زیرپوستی. یا مثلن گفت مردم همه دله دزد شده اند و به کسی اطمینانی دیگر نیست. گفت ایران وطنش نیست دیگر. یا نمیخواهد که باشد.

آرام گوش میدادم و آبجویم را می نوشیدم. حواسم بین تصویرهایی که از تهران میداد و تصویرهایم از تهران تاب میخورد. مفهوم "وطن" آنهم با این طرز تلقی از آن، مدتهاست که از من دست شسته و رختهایش را بربسته. در بیرونی ترین سطحش، اینکه مردمان کشوری/جایی چگونه خود را در هستی ِ جمعی و فردی شان رقم می زنند، آنجا را برایم وطن نمی کند، که حالا از این "وطن" خودم را تبرئه کنم یا از احساس وطن پرستی، رگ گردنم قلمبه شود. با "وطن" به آرامش رسیده ام. وطن برای من، آن جایی ست که تو را عاشق میکند. آن سرزمینی ست که تو را به رویا می رساند. همان جایی ست که آدم را آن طرز دیگر میکند. وطن برای من، نه ایران، که خیابان رشت است، تقاطعش با ولیعصر. وطن، خیابان گلبرگ است، سر کرمان. وطن، وحیدیه است، خیابان مبین علی. خیلی واقعی و روی نقشه. وطن آنجایی ست که تو را عاشق میکند. که تو را به رویا می رساند. حتی همین حالا که دیگر سالهاست آنجا زندگی نمیکنم، آن شهر مرا به رویا می برد. دست خیالم می گیرد و در کوچه پس کوچه های تفته و دود گرفته اش پرسه ام می زند. هرساله که به ایران سفر میکنم، دیگر به "وطن" یا "خانه" سفر نمیکنم. بدون استثنا، سفرم به ایران با همه سفرهای دیگرم به باقی دنیا فرق دارد. سفر ِ ایران، سفری به بازگشت است. بازگشتی ادامه دار. بازگشتی که در هنوز و امروز ادامه دارد، در پاورقی های درونی ترین لایه های بودنم.

لبخند زدم. – برای تویی، ایران وطنت هم نیست واقعن. وطن من اما هست هنوز. گفت: -آن روی بدش را ندیده ای و خیلی پروانه ای بهش نوستالژی داری. گفتم گمان نمیکنم، تصویرها و رویاهایم توی نقشه اند، با جزییات. بس واقعی تر از این حرفها. و ادامه ندادم. 
تاریخ؟ شاید!
اما هشدار دخترم!
آدمی هرگز تکرار نمی شود...
این یادت بمونه