1. ... و آن لحظه جادویی فرا رسید. به ساعت شش و ربعِ صبحِ سه شنبه ای که از یادم نخواهد رفت. لحظه ای که نه برایش ساعت کوک کرده بودم، که تمام شب را بیدار نشسته بودم و انگشت بر کاغذ و کیبورد ساییده بودم. سپیده را تماشا کرده بودم. بعد خورشید بالا آمده بود و دیگر نیاز به چراغ نبود. چراغ را خاموش کرده بودم و به ساعت شش و ربعِ صبح سه شنبه ای که دیگر تکرار نخواهد شد، کلید "send" را زده بودم. کلیک. و تمام. و چه بگویمت از آن لحظه ی جادویی، دقیقن همان یک لحظه، که روزها و شبها بی خستگی (و با خستگی) دویده ای تا به این لحظه برسی و حالا لحظه ای درنگ میکنی و تماشا، همان ثانیه ای که پیام می آید که رفت. که تمام شد... بعد؟ پاکت سیگار را از کنار خروارها کاغذ و کتاب برمیداری تا آن لحظه ناب را کش بدهی. سیگار را میگذاری گوشه ی لبت، بی اینکه روشنش کنی، تکیه میدهی به صندلی و تمام پنجره ها و فایلها را با انگشتان کرخ شده می بندی. و؟ "shut down".

2. نگاهم سر میخورد روی دو کاغذ که وسط همه ی این حروف لاتین، فارسی سره اند. روی کاغذ اول جمله ای از دن چادن است که جایی خوانده ام و گوشه ی کاغذ یادداشت کرده ام که یادم نرود. راستی چه خوش خطم. نوشته ام: "همه‌ی ما نیازمند مقدارِ مُعینی از درد هستیم تا بتوانیم بعدها در مورد خودمان قضاوت کنیم". روی کاغذ دوم، "از تو سخن از به آزادی" را با روان نویس بارها سیاهمشق کرده ام. برمیخیزم. صدای ناله ی جیرجیر صندلی که در فضا می پیچد، یادم می آید که این خانه چه سکوت است و چه صبح زود است هنوز. سیگار به لب در را می گشایم و می روم دم در. به ساعت شش و ربعِ صبحِ یک سه شنبه ای که شبیه هیچ سه شنبه ی دیگری نیست. در خیابانی که تازه خمیازه کشان بیدار می شود، در خنکای صبح، سیگار میکشم. و کاش کسی بود که میدانست چه حسی ریخته به رگهایم و می فهمید چرا چشمانم اینقدر خسته و نمناک اما آرام اند... اما میدانم که آدمی میمیرد اما چیزهایی هست که "share" نمیشوند...

3. بیمارم. تنم میل شدیدی به نشیب دارد. تمام سه شنبه را در تخت گذراندم. در اتاق خواب من، تختخواب بزرگی هست با ملحفه های سفيد با گلهای پراکنده که بوی تمییزی می دهند با دو بالش نازک. درست کنار تخت، پنجره ی بزرگی هست که رو به باغ همسایه باز میشود. بارها گفته ام که روزی که موزه ی بیگناهی ام را برپا کنم، این پنجره را هم باید با خودم ببرم... پنجره را باز کرده ام و بوی خوشی از خاک و نمِ باغ به دماغم می ریزد. خانه در سکوت محض. نور ایده آل. چگالی هستی... و می اندیشم که این هم تمام شد. من اما همان راهی هستم که فراموش کرده ابتدایش را و نمیداند آخرش به کجا می رسد... کاش طی کنی شبی مرا و تمامم کنی... و فکر کن چه بر آن رودی می رود که نیمه ی راه از جاری شدن و پیمودن و رفتن پشیمان شده باشد...

4. زن، بر خلاف صورت موجه و تکامل ظاهری اش، نقصی ذاتی را در خود پنهان دارد. او به طرز غريبی می تواند خود و مرد را از پا درآورد...

5. گاهی با خودم فکر می کنم زمان اژدهایی است که می گذرد و آرام و بیصدا من و آدمهایم را به کام خودش می کشد و له مان می کند. گاه دلم میخواهد ایکاش میتوانستم تمام این لحظه های ناب را به بندی بکشم، از آن گردنبندی بسازم و تا هستم به گردنم باشد و وصیت هم کنم که مرا با همین گردنبند دفن کنند.... زمان اما، از لای انگشتانم سُر می خورد و از من و آدمهایم می گذرد و مرا با پس مانده های ذهنم تنها می گذارد... چقدر خاطره نشخوار میکنم این روزها...

6. و اگر خدا نیستی، چرا اینقدر یگانه ای؟ ها؟...

7. کاش شاعر بودم. میدانی کلاغی! اگر شاعر بودم، غزلی از "نشدن" می سرودم... 

۱۲ نظر:

  1. شایا جان !
    ممنون که نوشتی !
    من هم برایت ثابت کردم که شاعری و نوشتم اما با این پیغام مواجه شدم
    Your HTML cannot be accepted: Must be at most 4,096 characters
    یه کم به این دربانهای شین آباد ،تذکر بده :)
    یا شاید هم نگهبانهای من باید عوض بشوند :)
    امیدوارم باز شود ،دیده شود ،بلکه پسندیده شود :)
    ارداتنمدیم

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. من هنوز تو اون کامنتت که از خود پست بزرگتره و مجبور شدی ایمیلش کنی، بالاپایین میشم... از دست تو و کلاغ بزرگ به کجا پناه برم؟ ها؟ :)
      نه عزیز. نگهبانهای همه جا یک ظرفیت محدودی دارند. میتونستی دوپاره بفرستیش.
      کمی وقت بده، بعد شاید تونستم چیزی بگم :)
      :*

      حذف
  2. ما را سری است با تو .....

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. در حلقه‌ایم با تو و چون حلقه بر دریم...

      حذف
  3. من نیز آن لحظه جادویی را خوب درک می کنم شایای جان. کاری که ماهیانی یا سالیانی انرژیها را بی رحمانه مکیده و یکباره با یک کلیک کلکش کنده می شود. و گاه هایی هم شده که بعد از این جان کندن، تن خسته صدایش درآمده که آخرش همین؟ که دویدی و رمیدی و تاختیدی برای همین؟ همین یک لحظه؟ ولی می دانی جوابش چیست؟ جوابش همیشه این بوده: بله دقیقا همین. نه بیش و کم. برای همین لحظه که تمام می شود و می توانی به ساعت دیواری اطاق با غرور نگاهی بیندازی که دیدی که نتوانستی همیشه قورتم بدهی و من توانستم در تقویم این روز یک ضربدر بزنم و بنویسم "دان"
    و واقعا "ول دان" و خسته نباشی

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. ممنونم ناشناس جانم. معلومه که این-درد-آشنایی :)

      حذف
  4. شاعران هم به همین نازک خیالی اند؟ :)
    خسته نباشی شین بانو

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. چوبکاری هم حدی داره پیام :)
      ممنونم آقا

      حذف
  5. خودت دو پاره اش کن :)
    یعنی اینقدر بریل بود :)

    پاسخحذف
  6. :)
    بزار چند وقتی مال خودم تنها باشه. شاید بعدتر گذاشتمش :)

    پاسخحذف
  7. اشکهای من اینجا روی پهنای صورتم ......
    چقدر دلم تنگ شده ... برای چی ؟ نمیدونم
    فقط نوشته های این پستت از لای دل تنگیا و بغضام ... بالاخره اشکارو کشوند بیرون ... اشک لازم بودم شایا :)

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. من اما دلم برای تو تنگ است ...
      کاش میشد از ورای همین صفحه بغلت کنم آفتاب... سفت و تنگ و طولانی...

      حذف