و جنون لعنتی لب از لب باز نمیکند...

هوهو مارکوزه‌ ی من
جفای سرداده تویی
جفای آماده تویی
وفای سرداده تویی
به دست خود پوزه‌ ی من/ ببند! قلاده تویی/ ببند! قلاده تویی/ جفای سرداده تویی/ هوهو هرناندز من/ مراحل سنتز من/ دوبیتی فائز من/ تألم غامض من/ هوهو محدوده‌ ی من/ شکاف محدوده‌ ی من/ ببین تو سروده‌ ی من/ ببین تو دل و روده‌ ی من/ به دست خود کوزه‌ ی من/ سفید دردانه‌ ی من/ سفید دردانه‌ ی من/ سفید دردانه‌ ی من/ سفید دردانه‌ ی من/ مرغ غمت گشتم و شد حسرت تو دانه‌ ی من/ هوهو قطامه‌ ی من/ هوهو هنگامه‌ ی من/ هوهو افسانه‌ ی من/ هوهو رندانه‌ ی من/ هوهو مردانه‌ ی من/ هوهو مارکوزه‌ ی من/ غذای هرروزه‌ ی من/ به دست خود پوزه‌ ی من/ غذای هرروزه‌ ی من...

مریضم؟ مریضم... چند وقتیه افسردگی پس از زایمان گرفتم! از خودم خیلی غمگینم. چند وقتیه هر وقت با خودم می شینم، تهش ناراحت و دلگیر جلسه رو ترک میکنم همراه با یه شونه بالا انداختنِ کذایی که دلم میخواد با دستای خودم خفه م کنم. برام خیلی غمگینه وقتی برای خودم قانون می تراشم که دخترم توی زندگیت فقط طرف کارایی برو که واقعن دوست میداری، تو آدمی هستی که باید پیِ دلش بره و رو کارایی و آدمایی انگشت بذاره که عمیقن از ته دلش میخوادشون وگرنه همه ی کاراش و همه ی بودنش توزرد و تقلبی و بی-خود از کار درمیان. اینا رو میدونم و اینقدرا از خودم شناخت دارم و روضه بالای منبر هم بلدم. اما بعد؟ چند وقتیه به هر چی فکر میکنم هیچ چیزی نیست که واقعن از ته دلم بخوام. اونقدری که دلم بخواد خودمو خرجش کنم. دیگه هیچ کاری اونقد اون دل-خواستگی رو نداره انگار برام. کلن آدمی که دلش گیج شده و تشخیص نمیده آدم دردناکیه...

هوهو مارکوزه‌ ی من

درد و مرض! مارکوزه و محدوده و قلاده و قطامه!!

برای منی که وقتی میخوام، با همه ی بودنم میخوام و دنیام میشه قدر ِ خواستن و انجام همون یه چیز/کار، ایستادن اینجا، جایی که آدم خودش رو در معرض انتخابهای متساوی الاضلاع ِ علی السویه ای میبینه، که فرقی براش نمیکنه و نمیدونه کدومش واقعن کارشه و چی میخواد از خودش و زندگیش، اونجا، همونجا، همون-جا، جای خیلی سختیه برا ایستادن. کاش زیاد اینجا نایستم. کاش زودتر رد شم برم خودم باشم...

آدمی که دلش بی حس و سِر شده آدم دردناکیه...

هوهو هنگامه‌ ی من
هوهو افسانه‌ ی من
هوهو رندانه‌ ی من
هوهو مردانه‌ ی من
هوهو مارکوزه‌ ی من
...

۶ نظر:

  1. سلام !
    به به !این دفعه شما اومدی تو تیم ما!:)
    اصل داستان می دونی شبیه چیه:
    بعد از یک سنی ،بعد از کلی تجربه تنها بودن ،بعد از کلی دویدنهای فیزیکی و روحی ، شروع می کنی به قایق سواری با خودت ،اصل خستگی ودلهره وگیجی اینجا میاد سراغت ،نه ساحلی داره و نه جهت رو میدونی،بدتر ازهمه قسمتی که وقتی طوفان می خوابه و آفتاب در میاد ،یک دریای آرام در یک قایق ،با یک آفتاب ملایم وحشتناک ترین حالتی است که آدمی با خودش پارو می زند .:)
    تازه کابوس ترش اینجاست که مجبوری تو اون قایق هویج،بره ، و گرگ درونت رو هم بذاری:)
    خوش شانس باشی گرگه به ترتیب همه رو می خوره :)
    ولی من کلا مشکلم اینجاست که هویج درونم اول بره رو میخوره،بعد منو ،بعد گرگ رو ،دوباره همه چی از اول تکرا میشه:)
    فکر کنم تو مذاکره نمی کنی ،تو خودت قایق سواری میکنی ،گاهی هم پارو می زنی :)
    خواستی برات ثابت می کنم:))
    توصیه من اینه که هویج درونت رو جدی بگیری،باهاش صحبت کن،رامش کن ،والا مثل من میشی:))
    یا بفرست اینجا من باهاش حرف میزنم:)
    من در این سالها تخصص هویج درون پیدا کردم :)
    موسیقی متن هم اینه:
    عدد بده!

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. هویج درون! خیلی خوب بود!:-)))))
      از تیمتون باس بیام بیرون! :-/

      حذف
  2. نمی تونی!:((
    البته من هم دارم روش کار می کنم:)
    تیم بصورت تقریبا درختی بهم وصله-یا به اصطلاح دقیق تروشبکه ای ، partial mesh - هرکس همزمان خودش یک تیم حساب میشه،همزمان هم -درکمترین حالت - تو تیم دو نفر دیگرست،فقط می تونی هم تیمی هاتو عوض کنی:))
    باورکن اولا من هم تیمی خوبیم ،دوما هویج-درون شناس خوبی هم هستم:))
    البته حق هم داری ،زمانه کلا بدیه ،هیچ کس دنبال متخصص های هویج درون نیست،همه یا دنبال متخصص های گرگ درون یا بره درون هستن:))


    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. لااقل بشینم رو نیمکت ذخیره بابا! :-(

      حذف
  3. نترس شایا جان!
    هربادی ، پرازکوچه هایی است که عبور می کند:)

    پاسخحذف