امشب مثل دیشب نیست
هیچ شبی مثل امشب نیست
!

هیچ گروهی، موسیقیدانی، هنرمندی، مثل ول-شدگان (علیهما سلام) پدیده ی شهرام شب پره رو تا بدین عمق درک نکرده :)

دلیلش؟ اینجا


پ.ن. از سیبیییییل که بگذریم، چقد خوش صداس این آقا. 
- تابستان خود را چگونه خنک میکنید؟

- با کوکتل سانگریا به شرح زیر:

آب 4-5 پرتغال را بچلانید. پرتغال نداشتید هم غمی نیست ولی داشته باشید عالی ست. یک عدد لیموترش تازه را هم بچلانید و با آب پرتغال قاطی کنید. بستگی به طبعتان که چقدر شیرین دوست میدارید، 2 یا سه قاشق غذاخوری عسل اضافه کنید (دانشجویی بخواهید هم بیاورید، شکر بزنید) و هم بزنید. حالا سه پیمانه/لیوان شراب را در یک پارچ بریزید. میتوانید از هر شرابی استفاده کنید. من ترجیحم شراب سفید است. حالا یک پیمانه/لیوان برَندی/ودکا/باکاردی بریزید. سانگریا معجون بی نظیری با عرق سگی هم هست. پس دوستان عزیزِ داخل، بجای برَندی/ودکا/باکاردی، یک پیمانه/لیوان عرق سگی بریزید و محض رضای خدا یکیتان هم پیدا بشود توضیح بدهد که چرا این عرق "سگی" است؟! مخلوط آب پرتغال و لیمو ترش را با این مخلوط شراب-عرق قاطی کنید و هم بزنید.

حالا؟ انواع و اقسام میوه ها را خُرد کنید. سیب، توت فرنگی، آناناس، کیوی، موز، هلو و از هر آنچه میوه دم دستتان است. میوه ها را که یک کاسه/پیاله می شود به مخلوط شراب-عرقتان اضافه کنید. چند پَر نعنای تازه هم توی پارچ بیندازید. یک ربع  نیم ساعت وقت بدهید و چندین بار هم بزنید تا میوه ها و کوکتل هم مزگی کنند بعد یک کاسه/پیاله یخ اضافه کنید. این کوکتل باید تگری سرو شود.

سانگریا، نوشیدنی محبوب تابستانی ِ مردمان سواحل گرم و آفتابی کشورهای اسپانیا و پرتغال است. سانگریا نوشیدنیِ تنهایی نیست. نوشیدنی جمعی همدل است و لازم است که با دوستان جانی نوشیده شود. سانگریا، نوشیدنی یی است که لازم است لباس خنک و گشاد بپوشی (حتی شما خانوم عزیز!)، موسیقی آرامی بگذاری در هوا پخش شود و ساعتها به یله-گی ِ تن در بعدازظهری گرم از روزهای تابستان، وقت بدهی و نرم نرم بنوشی تا گرمای مستی در رگ را در خنکیِ لیوان حس کنی. بیایید همینجا قول هم بدهید که هیچوقت سانگریا را حرامِ سبک و فلسفه خیلی از ایرانیها که "در کمترین زمان ممکن به بالاترین سطح مستی و چه بسا ویرانی برسیم"، نکنیم. سانگریا سزاوار و براستی شایسته ی آن است که به آن وقت بدهید. وسطهای نوشیدن، کبابی هم بر آتش گذاشتیم هم که دیگر چیزی جز بوسه ی تو را از همه ی خوشیهای هستی کم ندارد. باور بفرمایید.

سانگریا در عین اینکه نوشیدنی جمعی است، نوشیدنی شخصی هم هست. درصد عرق و شراب، نوع عرق و شراب، میزان ترشی و شیرینی عسلش و انواع میوه هایی که انتخاب میکنید، همه و همه بستگی به طبع شخصی شما دارد. یک طرز کاملن شایاگونه ای هم  به تازگی رویت شده است و آنهم سانگریای انبه است. یعنی برای میوه، فقط و فقط انبه بریزید. امتحان کنید. پشیمان نخواهید شد.


سلامتی بازوان مرد...

ستایشگر آنکسم که در پی آتشی ست تا خویشتن را در آن بسوزاند*

اگر از حال منِ این روزها پرسیده باشی، ساکتم. صدايم به طرز نگران كننده ای در نمی ‌آيد. تنها صدا، صدای موزیک "ارتش سری" است روی ری-پلی. شبها، میروم دم در، در خیابان چارلوود، سیگاری می گیرانم و جوری کامهای عمیق میگیرم که انگار دم درِ بسته ی کافه رضاییه ایستاده ام در خیابان سی تیر، با مانتوی کمر دار نوک مدادی و شال زرد خردلی و شب است با اندوهی ته نشین ته نگاه. غم نه. اندوه.

بعد برمیگردم به اتاق. یک نگاهم به تاریکی پشت پنجره است، یک نگاهم به سقف ترک خورده... مدتی همینجور بی حرکت وسط اتاق می ایستم. بعد گره ماکسی سبکم را از شانه باز میکنم و لباس، آرام سُر میخورد تا پایین تخت. بالشتها را روی هم می چینم و تکیه میدهم به دیوار و پاهایم را دراز می کنم. هوا آرام، و خنکای مطبوعی از سمت باغ پشت پنجره در جریان است. بخوابم؟ کاش... این شبها درست نمیخوابم. این شبها، زنی در من هست كه دارد گذشته اش را روی دور تند مرور می كند. گاه سرِ خاطره ای، تصویری، فریمی، چیزی، انگشتش را روی دکمه پاز فشار میدهد و لحظاتی مكث می كند. میدانم که باید خودم را از دست این زن نجات دهم! چگونه اما؟ نمیدانم! احتمالن تنها راهش هم آن است که ببریدم در کلینیک دکتر هاوارد بستری ام کنید ... 

نگاهم که می کنم من همیشه آدم ریسک بوده ام. ریسکهایی که می تواند خیلی ها را به ترس بیاندازد. من این خصلت به شدت خطرناک را دارم که اگر دکمه ی ریسکم را فشار بدهی، به آتشی که بی مهابا می سوزاند، نزدیک میشوم، چشمهایم را می بندم، نفسی عمیق میکشم و می پرم. البته آنقدرها بزرگ شده ام که فقط برای مُردن به آتش نپریده باشم. نه. اصلن. همیشه، حداقل در حد انتظار، انتظار داشته ام که از دل آتش، سیمرغی، هدهدی، کبوتری، گنجشکی، چیزی، بیرون بيايد، حالا گیرم سوخته، حتی ويران شده ولی زنده...

این شبها، البته که دلم برای آن دخترک ریسک پذیر تنگ نمی شود. چرا که جایی نرفته است. همینجاست. من هنوز جنون را به قوت در خودم دارم و برایم خاطره نیست... انگار این طرز جنون، طرز بودنم است. چیزی که اما اینروزها، "اندوه" را در تمام تنم پمپاژ و پخش میکند، از جنس "وقفه" است، از "بی آتشی" است، از "ایستادن بر دهانه آتش-فشان خاموش" است... اینروزها، دوباره، مثل روزهای تازه نوجوانی، دچار آن پرسشهای بنیادیِ بی جوابِ حتمیِ هستی گشته ام. پیچ می خورم و تاب میخورم جایی ما بین حقیقت، عشق، زیستن، واقعیت و دهها دل-ناله های دیگرم. و بعد؟ فقط مچاله می شوم. و "بی-چاره" آن آدمی است که جانِ پریدن دارد، اما آتشی نیست. سیمرغش، مدتهاست آتش ندیده و خموده به کنجی نشسته برای خودش لابد دارد معتاد می شود. آشوبهایم از این طرز زندگی، جایی دارد توافق نامه امضا میکند و صلح میکند اما زندگی ِ همچین آدمی که آتشش باید، درد میکند بدجوووووور... زمان که یک بعدی و تخت میشود، وقتی آغازها و پایانها گم می شوند و تو در برابر این سوال که از کی اینطور زندگی می‌کنم؟ از کجا شروع شد؟ تا کی اینگونه ادامه دارد؟ سکوت می کنی، وقتی زندگی منحنی نیست بلکه خط ضربانش به یک خط ممتد بدون فراز و بدون فرود، میل می کند، آنجاست که زندگی در حال احتضار است. در حال از دست رفتن. آنجا همانجاست که آدمی در تله ابدیت افتاده است. ابدیت کشنده است. خوب است همه چیز یکروز تمام میشود. حالا گیرم با مرگ... 

و این "بیچارگی"ام، "مچالگی" ام، از ندانستن از اینکه به کجای این شب تیره قبایم را بیاویزم، این بی-دست-گیره-گی، این بی آتشی، سخت رنجورم کرده است. بدترین نوع رنج. رنجی که نمیدانی از که می بری یا برای چه می بری اما می بری. هست. تنها چیزی که با قطعیت میدانم این است که آدمیزاده باید خودش را جایی خرج کند. دلی که، تنی که، جانی که خرج نشود، هدر رفته است. و "هدر رفتگی"، دردناکترین و غم انگیزترین بلایی است که میتواند بر سرنوشت آدمیزاده نازل شود...

کاش میشد از سرنوشتم جلو بزنم یا حداقل دستش را تو حنا بگذارم...




*گوته

The consequences of our actions seize us by the fore-lock, very indifferent to the fact that we have meanwhile ‘reformed.’...

(Friedrich Nietzsche - Beyond Good and Evil)
هيچکس زودتر از من
به باز شدن چشم‌هات نمی‌رسد
حتا خورشيد
...

(ع. معروفی)


:شعربالا، امروز، روز تولدت، اینجور است

هيچکس زودتر از من
به باز شدن چشم‌هات نرسید
حتا مادرت
...


...و بسته ای که هیچوقت سر وقت نمیرسد گویا

...تولدت مبارک گل من