نقیض یک قضیه صادق یک قضیه کاذب است، اما نقیض یک حقیقت ژرف گاهی حقیقت ژرف دیگری است*

تمام لباسهایم را کندم. تک به تک. با حوصله و تانی. انگار که دل-داده ای باشم که حالا، پای اشتیاق و بی قراری ِ انگشتان، صبوری میکند و لباسهای معشوق را با تاملی در نگاه، یک به یک در می آورد. انگار که معشوقی باشم که در تماس دستان عاشق، چیزی زیر پوستش کشیده میشود و تند تند ضربان می زند. دمای بدنش بالا میرود. از دوست داشتن تب می کند...

تمام لباسهایم را کندم... سرانگشتانم از پشت گردنم شروع کردند. فشاری نرم بر پوست، بر رگ... تن آدمیزاده چه موجودیت دارد. تنم را لمس کردم. سرشانه ها، بازوها، ترقوه، آخ از ترقوه، گردی و نرمی پستانهای کوچک نیمفی وار، گردابه ی شکم، کشاله ها، رانها، ساقها، پاها... سرم را خم کردم، سرشانه ی چپم را بوسیدم... لبم روی سرشانه ام مکثی کرد. چشمهایم را بستم. لبخندم شد. چشمهایم را باز کردم و با چشمانی هوشیار فکر کردم که دیگر چه خوب میدانم که آدمهایی از جنس من، آدمهای غیرعادی، نمی گویم غیرنرمال، دقیقن آدمهای غیرعادی، آدمهای غیرعادت، نمیتوانیم هم که زندگی عادی و روابط عادی داشته باشیم... چه خوبتر میدانم که لذت ‌های اصيل، قله‌های رفيع دارند و دره‌هایی بس عميق هم... من آدم ِ کوهم. قله کوه، آرامترین، استوارترین و من ترین کنج زمین است برای من. و البته که رنجش را به جان می خرم... و کاش بدانی که این روزها خیلی درد می ‌کشم، خیلی بیشتر از توان ِ این جسم و جان نازکم، متلاطمم و موجها سهمگینانه به صخره ها می کوبندم، خودم را لا به لای کاغذها و دیوارهای زشت و پنجره های کوتاه قایم کرده ام تا حواسم پرت شود از اینهمه سنگینی و کمی ِ هوای تازه ی نفس... با اینحال اما، آرامم و رگه ی باریکی از خوشبختی از این طرزِ غیرعادی، میدود به رگهایم و چیزی بی نام اما خوشایند را به همه ی تنم پمپاژ میکند...

ساقهایم را گونیا میکنم و لبم را میگذارم روی زانوهایم... میدانی؟ این قمار بازنده ندارد، تا دلت اما بخواهد، دل-تنگی دارد و شوقی تسلی ناپذیر، دوست داشتنی دردناک، که درمانی هم ندارد. حجم و عظمتی از تنهایی که بس زیباست اما سخت و نفس به شماره انداز هم هست... نه راه پس در دل-دادگی و نه پیش...




*هايزنبرگ
تنم را سبک می‌کنم و می‌ پرم
بر جاده‌هايی که تواَم می‌برد
تو از نفَس تو می‌آيد و
می ‌رود با من
(لب-ريخته‌ها - يدالله رؤيايی)

توی تاریکی برمی گردم نگاهش میکنم. نفسش روی گونه ام است. لبم را آرام و آهسته روی گوشش میگذارم و چیزکی، حرفکی، آرام از ته گلویم تا پشت لبهایم خودش را بالا می کشد... لبم اما جز به بوسه باز نمیشود که بگوید: جان من! در این روزها و شبها، که بقول مجید آقای ظروفچی بلا روزگاری ست، لحظاتی هست که ایمان را با شدتی خیره کننده و گاه غیر قابل تحمل در تک تک رگها و مویرگهایم می چشم و لحظه ای بعدتر آنچنان کافرم که تنها باید خود خدا باشی تا دوباره مومنم کنی...

و من؟ تاب میخورم بین این ایمان و کفر... بین این تعلیق و تعلق... و سرم گیج می رود... چشمانم را می بندم و شقیقه اش را میبوسم...

می بینی گلم؟ راه میان بیگانگی و یگانگی، چه داغ است و چه نفس گیر و خاطره ساز... اما همانقدر هم پرمخاطره... از درون آغاز می شود، در درون امتداد می یابد، موج برمیدارد و در درون من انگار هیچ پایانی هم ندارد... دلم اسیر موجهاست... می بینی؟...

سندروم پای بیقرار گرفته ام...
...

ولادیمیر عزیزم،

الان که برایت خود-نویسی میکنم، شب است و نشسته ام در "حرا-خانه" ام. این اسمی ست که علی به خانه ام داده. راست هم میگوید. آنقدر که ساکت است و آرام است. در ایرانِ شلخته، که فرد معنایی ندارد و جمع هم کلافه ات میکند، دنج ترین جای این تکه از زمین است که میتوانی بدان پناه ببری از هیاهو. درِ خانه را که پشت سرم می بندم، دنیا آن پشت تمام میشود. من میمانم و سکوت و قهوه و سیگارهایی گاه به گاه...

مشهد را هیچوقت دوست نداشتم. و حالا شوخی روزگار را ببین که دور جهان را گشته ام، آفاق را گردیده ام و حالا حراخانه ام را در مشهد یافته ام! هنوز نه شهر را بلدم و نه کسی را می شناسم. رها کرده ام زمان بگذرد ببینم از ترکیب من و مشهد چه درمی آید!

ولادیمیر، عزیزم،

از حال من اگر پرسیده باشی، باید برایت بگویم که با پروست همذات پنداری عمیقی دارم اینروزها... من هم دیگر مثل پروست با "بیماری" ام کنار آمده ام و حتی آنرا بخشی از زندگیِ آفرینشی ام می بینم. از پروست یادگرفته ام و دیگر نمی پرسم که چگونه باید از دست این بیماری ام خلاص شوم و دوا و درمانم چیست. یادت هست چه گفته بود؟ که در برابر بعضی بیماریها "گاه جسورترین جراحان نیز ناگزیرند از خود بپرسند آیا صلاح هست که بیمار را از بیماری اش محروم کنند؟"...

از ایران و زندگی ام در ایران پرسیده بودی. بگذار برایت بگویم که اینجا، در ایران، آدمها – یا حداقل آدمهایی که من می بینم- دنیایشان بسی کوچک است. با مفاهیمی ساده، خواسته‌هایی ابتدایی و برداشتی ساده‌انگارانه از همه چیز و هر چیز. زندگی اینجا یک جور انقباض دارد. ره به گشادگی انگار نمی برد. دنیاهای منقبض شده و زندگیهای آب رفته... و درعین حال پیچیده! پیچیده نه به معنای لایه لایه و عمیق. نه. که در هم لولیده و ناتمییز و مبهم. گاهن نمیفهمم کی با کی و چی چه نسبتی دارد. روابط خیلی از آدمها اینجا نسبت یک به یک نیست. نسبت چندصدم اعشار به چندین نفر است! از این زاویه، ایران گیجم میکند اینقدر که درهم برهم درهم می لولد و روراست نیست... صداقت اینجا واژه ای کمیاب است...

من؟ دلم بر اینهمه تاخوردگیها و درهم تنیدگیهای بیهوده می گیرد. و تو که میدانی. من آدمی اکسپرسیوم. با همه ی این در هم لولیدگی، آرام دوروبریهایم را میبوسم و از درِ حراخانه که بیرون میزنم، خودم را در هیاهوی کوچه های شهر گم میکنم...

دلم برایت سخت تنگ میشود، ولادیمیر...


لبخندمه. برگشتم خونه و این لبخنده جمع نمیشه از رو صورتم.

دوسال پیشا بود. داشتم آدرس شایا رو عوض میکردم که اسباب کشی کنم به صفحه جدید، که اولین ایمیلش رو گرفته بودم که آدرس رو برا منم بفرست. اولش خب خیلی رسمی و اتوکشیده به هم ایمیل زدیم بعدش اما یک ال.دیِ سبک و سیال بین ما رشد کرد. دو ماهم نگذشته بود که براش نوشته بودم که رسد آدمی به جایی که جات رو تو این شهر جابه جا خالی کنه، بی هیچ صدا و تصویری ازت هم. اصلنم اغراق نکرده بودم.

عصر بود. از صبحش با بابا دوتایی هر کدوم تو لاک خودمون بودیم. من؟ کمی موسیقی یواش گوش میکردم، کمی برا خودم مینوشتم، دراز میکشیدم، پا میشدم و اصلن یه حال رخوتناکِ خوبی داشتم. عصری زدم به خیابونای شلخته ی این شهر. هوا خوب بود. رفتم شهر کتاب. لای کتابا و بویِ کاغذ پرسه زدم. دوباره پاشیدم به خیابون.

همینجور برا خودم سرخوش، قدم میزدم و مردم رو دید مبسوطی میزدم که گوشیم زنگ خورد. چندلحظه، بی اینکه جواب بدم، به صفحه خیره بودم. انتظار این اسم رو گوشیم رو نداشتم. ما آدمهای نوشتاری بودیم با هم، حتی بعد از اون شبی که شماره موبایل ردوبدل کرده بودیم. جواب دادم. گفت: شای! بیرونی؟ داری قدم میزنی؟ خندیدم که آره. گفت بیام ببینمت. کجایی؟ بیام برت دارم؟ من؟ شوکه شده بودم اولش. انتظارشو نداشتم. بعدش گفتم نه. ما آدمهای نوشتاری هستیم. بذار همینجوری بمونیم. همینجوری خوشیم. گفت باشه. قطع کردیم.

ده دقیقه نکشید که دوباره زنگ زد. گفت شای دارم میام طرفت! نفسم به شماره افتاد. خندیدم که بیخیال. که خوشیم همینجوری که. گفت نگران نباش. دیدن هم چیزیو بین ما عوض نمیکنه. نترس دخترم.

تا حالا اینجوری برام پیش نیومده بود. که یکی با طرز صداش بلد باشه مجابم کنه که اتفاقن بیا. ببین. بمون. چیزی از آرمانهای ما کم و عوض نمیشه. صداش نرم نرم گاردمو گرفت. در کمال ناباوری از خودم، گفتم باشه!

تو راه که برمیگشتم با خودم به این نتیجه رسیدم که چه حس های فوق‌العاده‌ی زندگیم رو مدیون همین وبلاگمم.

الان؟ لبخندمه. برگشتم خونه و این لبخنده جمع نمیشه از رو صورتم...

1. نشسته بودیم به کثیف خوری. سانویچ هایدا. پیشنهادش از من بود. گفته بودم چند ساله نخورده م. بعد داوود دستش رو گذاشت روی شکمش و گفت: دل درد گرفتم. خندیدم گفتم منظورت از "دل"، شکمته دیگه؟ راست تو چشمام نیگاه کرد گفت گیرایی میدی شایا! من؟ دو نقطه نیش باز

2. برای "دل"-درد ِ خودم چایی نبات ریختم اومدم تو بالکن یه سیگار بکشم. تنهام. صفورا مسافرته. خونه، بی آبجی کوچیکه، خیلی ساکت تره. اتاقش رو من به ارث بردم. هنوز موهای بلندش اینطرف و اونطرف اتاق پیدا میشه. نیمه خواب بودم و با چشمهای بسته فهمیدم که بابا اومده دم اتاق، دید خوابم هنوز، رفت برای خودش چای ریخت و تنهایی صبجونه خورد و رفت.

3. سه هفته ی کاری بشدت شلوغ را از سر گذرانده ام. دو هفته اش در لندن و یک هفته اش در دبی. تجربه ی ارگانیزر بودن و بعد هم مدیریت کردن برنامه ای در اون سطح در دبی کار طاقت فرسا و پرخستگی و بیخوابی یی بود. آنقدر ولی خوب برگزار شد و آنقدر از خودم راضی و خودشیفته بودم که خستگی ذهنی و روانی ام دررفت. جسمم اما به تهران افقی رسید.

4. تابستان هم دست و پایش را از تهران جمع کرد بالاخره. هوا خوب است و من گیجم. گیجی ام از خانه ی هنرمندان وخیم شد. قبلش هم گیج بودم باهاش، اما خودم را به نفهمیدن میزدم. آنشب هم که دستش را روی پشتم گذاشت تا اول من رد شوم، باز هم خودم را به نفهمیدن زدم. جلوی گوشواره ها و انگشترها ایستاده بودم به تماشا. یک ست گوشواره ی انار خیلی خوشرنگ بود، اشاره کردم که اینو نیگا! چه قشنگه. رد شدیم. آمدیم بیرون. بسته قرمز رنگ رو گرفت جلو چشام و گفت: ببینمش روی گوشِت! گوشواره رو بی اینکه بفهمم خریده بود. شالم رو کنار زدم. دستم که به گوشم رفت، گرفت و گوشواره رو به گوشم آویخت. گفت چه بهت میاد. من کلی تشکر کردم و لبخند مذبوحانه ای زدم، که یعنی باز هم نفهمیدم. از اقرار به این فهمیدن، میترسم...

5. ایران گیجم میکند...

!مزن تیر خطا 
آرام بنشین
و مگیر از خود
تماشای شکاری را که از دست تو خواهد رفت
...

(فاضل نظری)

گیجم. گیجی ِ خوب. نه از نوع "کانفیوژن"، که از جنس "آلیس در سرزمین عجایب بودگی". که هنوز نمیدونم قراره خونه م کجا باشه؟ پس فردا کودوم شهرم؟ امروز قراره کی رو ببینم؟ هنوز چمدونها و بسته ها رو باز نکرده م. اینروزها زندگی ام تاخورده و جا شده توی یک کوله پشتی سبک و کوچک. دقیقن در ابعاد کوله پشتی ام زندگی میکنم. هیچ چیز در افق روشن نیست، اما این مِه ش اذیت نمی کنه که هیچ، فضا رو تلطیف هم کرده. با اینحال؟ من گیجم. چیزی که اما واضحه اینه که خودم میفهمم از گذشته فاصله گرفته م. گذشته در من پوست انداخته و من ِ گذشته م رو به سختی به جا میارم. و حالا بیشتر از همیشه میدونم که به رویا و آرزو و تمنا و البته تقلای زندگی باور دارم. بدون رویا زندگیم رسمن گیاهیه گرچه میدونم واقعیت ایز لس پوئتیک.

حافظ به سعی شایا

خرقه جایی گرو
و
...باده و دفتر جایی

(!شرح حال)
اینروزها مدام در سفرم. کاری و غیرکاری. هنوز خانه ای از آن ِ خود ندارم، پس به راهها و شهرها و روستاهای ایران زده ام. در این سه هفته که از ایران آمدنم میگذره، یک هفته اش را هم تهران نبوده ام. هر دو-سه روزی جایی بوده ام متفاوت، دیاری بوده ام دیگر.

جانم سفری است، هی مبندیدم!

مولانا به سعی شایا

مرا عهدیست با شادی
که 
شادی آنِ من باشد
...

1. ببخشید آقا ازین مانتو سایز کوچیکشو دارین؟ - برا خودتون میخواین؟ - بله - خیر خانم! برای سایز این کمر شما ما هیچ مانتویی نداریم!

2. اووووف کمرشو! کمرباریک من، آخ بیا به نزدیک من!

3. - ببخشید خانوم! - با من بودین؟ - بله! –بفرمایید؟ - تو رو خدا خانم بگو کدوم دکتر میری؟ - ببخشید؟!!! - رژیم میگیری؟ عمل کردی؟! - خانم! من نه رژیم میگیرم نه عمل کردم! –امکان نداره! بخدا اگه بگی پیش کی میری پورسانت هم حاضرم بدم!!! - نه خانم! اینا که شما میگی نیست! –واقعن اگه اینجوره خوش به سعادتت!

4. !!!

نتیجه ی اخلاقی: کمر باریک و مینیاتوریِ زن ایرانی افسانه ای بیش نیست. چشم مرد و زن ایرانی بهش عادت نداره!! غلط نکنم اینقدر کمیاب بوده که شده آفریده ی تخیل ِ مینیاتور!!

،دست
در کوچه و بستر
حضور مانوس دست تو را می جوید
و به راه اندیشیدن
یأس را 
رج می زند

بی نجوای انگشتانت
فقط

و جهان از هر سلامی خالی است (جدی...)

...

(شاملو)
چشمهام امشب تو شهرک بیمه دودوی بیهوده ای زد...

آلیس همچنان در سرزمین عجایب!

صفورا نشست لبه ی تخت. چشمهام رو باز کردم. صاف زل زد تو چشمهام و گفت: "اینهمه ریسک کردن با زندگیت رو از کی به ارث بردی دختر؟!" من؟ خسته و بی رمق، لبخند زدم و چشمهام رو دوباره بستم.

تهران این بار با همه ی تهرانهای 12 سال گذشته فرق دارد. بعد از 12 سال، بلیت یکطرفه خریدم. بلیت یکطرفه خیلی حرف دارد. تهرانِ همه ی این سالها پوست انداخته و تهرانی نو در من زیست میکند. 7 سال هم بود که خیلی آگاهانه، تابستانهای ایران را لابی می کشیدم و نمی آمدم و تمام ایران رفتنهایم شده بود اردیبهشت یا پاییز. 7 سال بود یادم رفته بود مرداد چه شکلی ست؟ و حالا؟ حتی وقتهایی که کولر خاموش است و گرما طاقت‌ فرسا، چشمهای خسته ام را می بندم و به مادرم لبخند میزنم. یعنی اینقدر عوض شده ام؟ شده ام...

صفورا که از اتاق رفت، با چشمهای بسته فکر کردم که چقدر خسته ام اما ته دلم دارد قل میزند. بعد فکر کردم آدمیزاده بهشت و برزخ و دوزخش را خودش با دستهای خودش و همینجا با طرزی که از زندگی برمی گزیند، رقم می زند. دیروز دو و نیم صبح، آقای گذرنامه ای که پرسید اینهمه وسایل و چمدون برای چی؟ گفته بودم جمع کرده م و اومده م پیش شما بمونم دیگه. خندیده بود گفته بود عقلت کمه مگه؟ شهر به اون خوبی رو ول کردی که بیای اینجا پیش ما چیکار؟ و من خندیده بودم که " واللا دقیقن نمیدونم چرا ولی اومدم دیگه!" و با 4 بسته و چمدون رد شده بودم!

تمام دیروز رو در حالت نیمه فلج و یک جور مرگ مغزیِ موقت گذروندم. خوبی صفورا (البته تا مادامی که در شعاع دیدرسش باشی!) به اینه که رهات میکنه و وقت میده تا زمانش برسه و خودت رو جمع کنی. میذاره تمام روز رو برا خودت مثل سوسک دمپایی خورده از اینطرف کاناپه به اونطرف کاناپه، از اینطرف تخت به اونطرف تخت بیفتی، بی اینکه فشارت بده. امروز اما بعد از چهل ساعت سوسک بودن و مرگ نیمه مغزی، دل زدم به خیابانهای تفته ی این شهر شلخته. تهرانِ مرداد رو یادم رفته بود. دقیقن نمیدونم از چیِ این شهر خوشم میاد ولی اینقدر میدونم که اینبار تاس انداختم و تهران اومد و الان اینجام. شاید باورش سخت باشه ولی به همین سورآلی! خوب هم میدونم که تهران بی وفاست. نمیشه در تهران زنی رو کنار خیابونی گذاشت و فردا از همونجا بلندش کرد! تهران با اینحال چیزی داره- که دقیق هم نمیدونم چیه!- از جنس منحنیهای عجيب و غريب. شعف‌های عميق و خالص، رنج‌ های بی‌ انتها و درمان‌ ناپذير و بی مرهم. تابم میده آونگ وار وسط همه ی اين حس‌ های متضاد...

آبی پوش راه میرم تو خیابونای تفته ی این شهر شلخته و يک آبی-خاکستریی آرام، خیلی يواش و بی ‌حال پخش میشه توی رگهام و فالوده بدست می پرسم: "راستی! اینهمه ریسک کردن با زندگیت رو از کی به ارث بردی دختر؟!"...

قدم زدن در دالان پیچ در پیچ ِ اندلوس - 4

کوردوبا رو به دو دلیل اومدم. اول بخاطر دیدن کلیسای جامع و تاریخیش که روزگاری، قرنها پیش، بعنوان مسجد جامع کوردوبا ساخته شد و چند قرن مسجد بزرگ اون منطقه بود ولی بعد از اینکه مسیحیت دوباره در اندلوس و اسپانیا احیا شد، خرابش کردن و تبدیل به کلیسای جامعش کردن. با اینکه الان کلیساست و مراسم مسیحیت توش برگزار میشه، هنوز هم اسمش "مسکیتا" (مسجد) هست. ظاهرن مسلمونای اسپانیایی کلی اعتراض و درخواست کردن که اجازه و امکان انجام مراسم اسلامی هم توی مسکیتا باشه ولی رهبران کاتولیک و همینطور واتیکان همه رو رد کرده ن. مسکیتا چهره ی زخمی و دردناک مردمانی رو داره که پس از قرنها، هنوز زخمشون خوب نشده و برام مثل بچه ای بود که با اینکه قیافه ش داره داد میزنه، ولی بچه هه با خشم اصرار ابلهانه و بیهوده ای داره که پدرش رو انکار کنه!

دلیل دوم هم صد البته دیدن شهر ِ ابن رشد بود.

قدم زدن در دالان پیچ در پیچ ِ اندلوس - 3

کوله به پشت و کلاه آفتابی به سر و سرشانه ها از آفتاب تند این روزهای اندلوس سوخته، ایستادم جلوی تره بار خیابونی. مردها و زنهای خوشرنگ از آفتابِ تند جولای با زبان اسپانیولی هر کدوم منو به سبد میوه ی خودش دعوت میکرد. من اما چشمهایم میخ گیلاسها بود. گفتم برام 3 یورو کشید. یه گیلاس دوقلو رو برداشتم آویزون کردم به گوش راستم. مرد میوه فروش خندید و چیزی گفت که نفهمیدم. چند تا گیلاس رو از شیر آب کنار خیابون شستم و یک دونه درشتشو توی دهنم گذاشتم. بی اینکه گازش بزنم، نرمی و گِردی گیلاس رو دور دهنم چندبار چرخوندم. بعد گازش زدم. ترکیدگیِ طعم. مزه. گیلاس قبلن فقط یک میوه بود. امروز اما گیلاس چیزی ورای میوه است... بعد از کیارستمی، دیگه نمیشه گیلاس رو گاز زد و به طعم گیلاس فکر نکرد. برای من به توت هم. توتهایی توی زندگی من  هم بوده ن که باعث شده ن از خیر خودکشی بگذرم حتی موقعی که طناب رو با خودم برده بودم و بسته بودم به همون درخت توت. توت هم بعد از کیارستمی فقط یک میوه نیست.

من؟ کیارستمی رو دوست میدارم. فعلِ دوست داشتنِ کیارستمی برام زمان ماضی نمیشه حتی الان که رفته لواسون خوابیده. من کیارستمی رو "دوست میدارم". بیشتر از همه ی چیزهای زندگی این مرد، دوست میدارم که اونهمه باهوشه و طعمها و رنگها و بوها رو میفهمه و از دل بی اهمیت های زندگی، چیزهایی درمیاره دیدنی، چشیدنی، اصلن خود جوهره ی زندگی...

گیلاس به دست راهی کوردوبا میشم و با خودم فکر میکنم کاش لااقل فصل گیلاس نرفته بود...



پ.ن. بقدری گرانادا رو دوست داشتم که به خودم گفتم باید که دوباره بیام اینجا، قبل از اینکه از اسپانیا برم! 

قدم زدن در دالان پیچ در پیچ ِ اندلوس - 2

من؟ "دین" برام مقوله ی به شدت جذاب و جالبیه. علاقه دارم بخونم و بدونم از ادیان مختلف. البته یه روزی، یه جایی، فهمیدم که تو ایران خیلیا دین ستیزن یا بهتره بگم شده ن. و مدرن بودن و به روز بودن برا خیلیا مساویه با دین نداشتن. لابد کلی هم دلیل دارن که چرا. برای من ولی دین از قویترین، غنی ترین و قابل توجه ترین مقولات بشری محسوب میشه. و خب اسلام برای شخص من جالبترین دینه. حالا گیرم خونواده م کلن سازشون با ساز دینیِ بقیه ی جامعه فرق داشته و از بچگی با خیلی چیزا که تو جامعه بود/هست بیگانه بودم و بلد نبودم و یه سری چیزا رو بیرون خونه و تو مدرسه یاد گرفتم ولی بهرحال چون در جامعه ای مسلمان نشین بزرگ شدم طبیعیه که با رسومش آشناتر باشم و بیشتر بدونمش و حالا اگه بغل دستم یه مسیحی باشه و یه مسلمون، نقطه مشترک فرهنگی بیشتری با مسلمونه داشته باشم. اندلوس برای همین برای من خیلی جالبه. پوسته ها رو میتراشم و کلی مشترکها درش از دل تاریخ و زبان و فرهنگش پیدا میکنم و این برام خوشاینده.

امروز عید فطره. شما رو نمیدونم چیکار کردین، من ولی اول اینترنت رو چک کردم ببینم چیزی پیدا میکنم و بعدم پرسون پرسون کله صبح پاشدم رفتم ببینم مسلمونای گرانادا برای عید فطرشون چیکار میکنن. عید فطری اسپانیولی.

حالا من که عضو این شبکه های اجتماعی نیستم ولی شما که هستین یه هشتگ به نیابت از من درست کنین بدین مضمون: "# زیباترین زنان جهان مسلمانند". بی اغراق میگم. دیده م که میگم ...

هتلم رو تو قسمت قدیم شهر گرفتم. کلی گشتم تا یه جایی پیدا کنم که هم خیلی گرون نباشه هم به الحمرا دید داشته باشه. فردا نصف روز رو الحمرام.

قدم زدن در دالان پیچ در پیچ ِ اندلوس - 1

انتخاب درستی کردم. آبجیم که پرسیده بود کجا؟ کمی فکر بیشتر لازم نداشتم که بگم اندلوس. تمام اروپای غربی را بگردید، هیچ کشوری مثل اسپانیا پیدا نمی کنید. آنهم بخش جنوبی اش. بخش خودمختار اندلوس. نه فقط به خاطر موقعیت ویژه ی جغرافیاییش و اینکه تنها بخش از کل اروپاست که بین دو ساحل مدیترانه و اتلانتیک واقع شده، که بیشتر بخاطر تاریخ منحصر بفردش با پیشینه و میراث اسلامی اش. که از آن ازدواج مسلمانان و مسیحیان که بیشتر از 7 قرن در اندلوس ادامه داشت، نه تنها فرزاندان به غایت زیبایی زاده شده، که به فرهنگ و زبان و موسیقی و رقصی بی نظیر و غنی انجامیده.

صدای مرا از سویل (یا سبیا) می شنوید. از اسپانیا با ما باشید. 

خانه ام آتش گرفته است...

تماشای شعله ها... 

نشیمن و اتاق پر شده از کارتونها، چمدانها، بسته ها. جابجایی سخت است. من هم که یک نیمه آدم بیشتر نیستم. دو کوچه اونورتر میخوای جابجا بشی سخته، من که دیگه قاره عوض میکنم. خسته ام. بیشتر کلافه ام. یه وقتهایی نمیدونم کدوم رو ببرم، کدوم رو بذارم. یکشنبه خونه رو تحویل میدم. دو شب دیگه از من مونده تو این خونه. بخشی از وسایلم قراره بمونه تو انباری خونه ی دوست لهستانیم. بیشترشونو ولی میبرم. به این که فکر میکنم که دو یا سه سال دیگه باز همین و آش و همین کاسه، از استیصال پر میشم. ولی خودکرده و خودخواسته را چه چاره؟ پس پاشو دخترم جمع کن خودت رو و این بساط و این آتشی که به جان و خانمانت افتاده...

نتیجه؟ بریتانیا لفت د گروپ

سواستفاده ی وقیح تو روز روشن از دموکراسی. گند تاریخی ِ کمرون. شارلاتانِ نمونه ی تاریخ: بوریس جانسون


رو سنگ قبرم بنویسید اینم از این!

دم ایت!
امروز برای اولین بار بعنوان شهروند بریتانیا رای دادم. سیستم رای گیری اینجا خیلی جالب، ساده و ترتمیزه. هرکی بخواد رای بده باید رو وبسایت مربوطه ثبت نام کنه و بعد از هر منطقه/ناحیه شهر که خونه ت هست، کارت ِ رای میاد در خونه ت. بنابراین نه صفی هست نه هیچی. کارتت رو میگیری دستت و اونا فقط جلو اسمت تیک میزنن و میری کارتتو میندازی تو صندوق. حالا بیا شناسنامه چک کن و کارت ملی نشون بده و انگشت بزن و این قرتی بازیا رو ندارن. همه چی از پیش رجیستر شده است و تو فقط میری کارتتو میندازی تو صندوق. حتی اگه به هر دلیلی نتونی خودت بری، میتونی گزینه شو انتخاب کنی و کارتت رو پست کنی. هیچ آدرنالینی ترشح نمیشه و هیچ تجمعی هم بعدش جمع نمیشه که رای من کو؟ خیلی هم قابل اعتماد و شیک و متمدنانه!

بحث موندن یا درومدن از اتحادیه اروپا اینروزا موضوع به شدت داغیه. کلی مناظره انجام شده و کلی پاچه ها هم گرفته شده. من؟ اصلن بحثهای اقتصادی و وطن پرستانه و قدرت و چه و چه شون، ذره ای به تخمدانم هم نبوده. من از روز اول میدونستم که رایم بر موندنه به دلیلی کاملن شخصی و اونم فقط و فقط به این خاطر که از مرزها متنفرم. کاش آدمی میتونست در این یک زمینه کلی عقبگرد کنه و برسه به روزگاری که ویزا و پاسپورتی درش وجود نداشت و مرزی بین آدمها نبود. به عنوان یک مورخ، یک عاشق سفر و یک آدم کنجکاو، بنظرم ابن بطوطه در خوشبخت ترین زمان زیست میکرد! 

Trumbo


در عجبم هالیوود چرا اینهمه سال تاخیر کرد تا این فیلم رو بسازه؟ اینهمه سال تا بتونه با خودش تصفیه حساب کنه؟!

آقای ترمبو رو باید دید و باهاش تو وان حموم یه سیگار کشید.

سرنوشت صندوقها و چمدان ها...

... از یکی از آن جنگهای متعدد فرار کرده بود و به ماکوندو آمده بود. هیچ کاری بهتر از بازکردن یک کتابفروشی به فکرش نرسید. در آن، کتابهای قدیمی چاپ قبل از قرن پانزدهم و کتابهای چاپ اول را به چندین زبان میفروخت... نیمی از عمر خود را در پستوی گرم و خفه کننده ی کتابفروشی گذراند. با دستخط کج و معوج و در عین حال با دقت، با جوهر ارغوانی روی کاغذهایی که از دفترچه های دبستانی می کند، چیز مینوشت. هیچ کس به درستی نمیدانست که او چه می نویسد. وقتی آئورلیانو با او آشنا شد، دو صندوق پر از آن نوشته ها داشت... از آن پس تا وقتی که آنجا را ترک کرد، یک صندوق دیگر هم چیز نوشته بود. به نظر میرسید در طول اقامت خود در ماکوندو، کار دیگری به جز نوشتن انجام نداده است...

آلفونسو که زبان محلی او را آموخته بود، یک لوله از نوشته های او را جهت ترجمه در جیب خود که همیشه مملو از بریده ی روزنامه ها و خودآموز حرفه های عجیب و غریب بود گذاشت، و یک شب، آن را در خانه ی دخترانی که از زور گرسنگی بغل این و آن میخوابیدند، گم کرد. هنگامی که پیرمرد از این جریان باخبر شد، برخلاف انتظار، دعوا و مرافعه راه نینداخت بلکه برعکس غش غش خندید و گفت: "سرنوشت ادبیات غیر از این هم نمی تواند باشد". با اینحال، وقتی میخواست به دهکده ی زادگاه خود بازگردد هیچ قدرت بشری موفق نشد او را متقاعد کند که سه صندوق را همراه نبرد و هنگامی که بازرسان راه آهن می خواستند سه صندوق را به عنوان کالا بفرستند، او فحش را به جان آنها کشید و موفق شد صندوقها را با خود به واگن مسافربری ببرد. گفت: "روزی که قرار بشود بشر در کوپه ی درجه یک سفر کند و ادبیات در واگن کالا، دخل دنیا آمده است".


(صد سال تنهایی- مارکز)
صفورا میگه یعنی میخوای همه ی جوونیتو به "آوارگی" تموم کنی؟

من؟ یحتمل!

انگار دوستان عزیز فرانسوی منتظر بودن من غر بزنم تا جواب بدن. قراردادم اومد!

همون که قبلن نوشته بودم:
Paris-London-Tehran, here I come...

و تابستانی داغ پیش رو...

Taken from life: The unsettling art of death photography




"من عکاس نیستم ولی عکاسی را دوست میدارم."*

یک وقتی بود که عکاسی یه جور دیگه بود. تکنولوژی دیجیتال که سروکله‌ ش پیدا شد، جهان عکس و عکاسی عوض شد. و بعدش دیگه دیدیم که چجوری دوربینهای ریز و درشت دیجیتال رفت تا همه ‌ی سوراخ‌ سنبه‌ های جهان. اما چیزی که نشد و اتفاقن در طول زمان، عکاسی ازش روز به روز دورتر شد، عکاسی پرتره از سوژه ی مُرده بود. تا حالا شده درست در زمان مرگ یکی از عزیزانتون دوربین بردارین ازش عکاسی کنین؟ یا مثلن باهاش سلفی بگیرین؟!

شاید بنظر عجیب و باورنکردنی بیاد اما در انگلستانِ دوره ی ویکتوریا، عکاسی از عزیزانِ از دست رفته، یکی از روشهای خیلی معمول برای بزرگداشت مرده و نشون دادن غم ِ از دست دادن بود. در قرن نوزده و اوایل قرن بیست میلادی، فردِ تازه درگذشته رو لباس نو می پوشوندن، باقیِ خانواده هم لباسهای رسمی و قشنگشونو می پوشیدن و بعد با مرحوم عکس خانوادگی می گرفتن، بعنوان آخرین اثر ماندگار با مرحوم. اوایل این طرز عکاسی فقط بین طبقه ی مرفه رایج بود اما کم کم با فراگیر شدن این رسم، بقیه هم میتونستن از پس مخارجش بربیان و امروزه عکسهای بینظیر و تکرار نشده ای از این مدل عکاسی داریم. چند تا از اون عکسا (که عکسای بالا هم از همونجاست) رو همراه با تحلیل بی بی سی انگلیسی میتونی اینجا ببینی.



*ا مام (ره ا) شایا

شایا در سرزمین عجایب

کجایم؟ دقیقن کجایم؟ این سوالی بود که کلاغی پرسیده بود. من؟ توی یخچالم. گاهی زندگی آدمی روی گاز است. مدام قل می زند و میجوشد. کل مزه اش هم به همان است که داغ داغ بچشی اش وگرنه بگذاری سرد شود از دهان می افتد. گاهی اما زندگی می رود توی یخچال. داغش می سوزاند. میرود یک گوشه‌ی دنجی ته یخچال تا آن وقتِ یواش و ملایم و خلوت برسد.

اینروزها کار خاصی نمیکنم. یا بهتر است بگویم سخت ترین کار دنیا را میکنم بی اینکه سختی کار بگیرم. "انتظار". جانکاهترین کار دنیا همین انتظار است. قرارداد کاری ام شده یک تریسامِ خسته کننده. در کمال ناباوری و در حین غُر زدنهایم از کُندی و بروکراسی سیستم ایران، قرارداد ایرانم ده روز پیش رسید. با جزئیات و تاریخ و امضا. پاریس اما همچنان دستم را توی حنا نگهداشته. دلیل طول دادنشان را هم نمی دانم. امیدوارم ولی مثل آن زنِ نام نبرده شده ی تاریخ که هم هابیل را به کشتن داد و هم قابیل را به گا، نباشد. امیدوارم بعد از اینهمه قرن اشتباه، یکبار هم خامی نکند و روی مغز هر دو طرف کار کند تا یک تریسامِ مسالمت آمیز و متمدنانه برگزار کنیم و دوباره، این بارهم، به داستان کشتن و  دفن و تراژدی نرسیم.

البته فقط وسوسه ی این تریسام نیست که مرا به این تخت کشانده. وسوسه ی قویتری مرا به اینجا می کشاند. قرارداد تریسام با اینکه آریا هشدارهایش را توی گوشم فرو کرده، اما برای من یک خروجی بزرگ و رها و آلوده به وسوسه‌ ای ایده آلیستی- گرچه میدانم کاملن انتزاعی و ناواقعی- اما سرمست کننده دارد، با آروزی هوای نفسِ تازه. از روزی که از ایران رفته ام، همیشه سودای برگشتن به ایران هم داشته ام. از طرفی هم دیگر نمیتوانم آنجا زندگی کنم چون سالهاست طرز دیگری- حالا نه لزومن بهتر- زیسته ام. و حالا این تریسام برایم یکجورهایی تحقق هر دو است. البته حواسم هست که اینها فقط فکرهای ماه عسلش است. میدانم که میمانم و گیر میکنم بین دو واژه: تعلیق و تعلق. حکایت غلتیدن. غلتیدن از عدم تعلق به آن تعلق تام. اما چه باک؟! و کیست که نداند که من از تعلیق، آرمانی ساخته ام فرازمینی. آنچه از قصه ی من میماند همان لذتِ یکجا نماندن است، لذت جاکن‌ شدن و مدام رفتن. که صدالبته ساده نیست. که صدها البته تر، چه پوستها می اندازی تا بفهمی و یاد بگیری زیر آن درد سهمگینش که می پیجاندت، چنان لذتی جریان دارد که بعد از مدتی شروع میکنی خودت با دستان خودت پوستت را میکَنی...

و شبی از همین شبها
باقیمانده ی سکوت‌ هایم را خواهم شکست، در کاسه ای خواهم ریخت
کمی چاشنی بی خیالی به آن اضافه خواهم کرد
نمک و خنده به میزان لازم
بر هم خواهم زد، نه آنقدر که ور بیاید و قلمبه شود، نه آنقدر که شل و شکننده شود
دو ساعت روی گاز
شعله متوسط
قُل بخورد و قُل بخورد تا جا بیفتد

...شام مهمان من باش

1. ایستاده بودم جلوی آینه ی بغل پنجره اتاق، برای خودم شکلک درمیاوردم که یه نگاهی روی خودم حس کردم. بیرون پنجره رو نگاه کردم. تو آشپزخونه ی همسایه ی همسایه پشتی (!) که از اتاق من دید داره، یک آقای به غایت زیبا و خوشتیپ برام دست تکون داد و لبخند درشتی زد. لبخند زدم و دستمو براش تکون دادم و زیر لب غریدم که آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ حالا که دارم میرم زینجا چرا؟! شانس منو دارین؟ 8 سال اینجا بودم یا آشپزخونه هه خالی بود یا یه پیرمرد پیرزنی گهگاهی رویت میشد!

2. از آقای خوشتیپ توی آشپزخونه ی همسایه که بگذریم، چگالیِ هیجان اینروزهام به طرز بیسابقه ای پایینه. بطرز بیسابقه ای همه چی آرومه. صبحها دیر از خواب بیدار میشم. ساعتی، گاهی دو ساعتی، با خودم یکی بدو میکنم که از تخت دل بکنم. کمی مشخ مینویسم. میرم توی پارک نزدیک خونه می دوم یا راه میرم. شبها کلی مستند تماشا میکنم. آخر هفته ها میرم بیرون شهر سفرهای گلگشتی. و در تمامی این مدت در انتظار تموم شدن روال قانونی و امضای قراردادم سماق میمکم.

3. دیروز که همینجوری بی هدف دور خونه راه افتاده بودم با خودم فکر کردم که دلم کجای این خونه جا خواهد موند؟ این خونه رو خیلی دوست میدارم. بعدنا باید برگردم بخرمش! اما نقدن دلم کجاش جا میمونه؟ کنار پنجره ی اتاق پشتی؟ چه همه از اون پنجره نوشتم. همونکه باید ببرمش بزارمش تو موزه ی بیگناهیم. شايد کنار بارِ آشپزخونه (اینجا اولین خونه م بود که آشپزخونه ش بار داشت)؟ یا شاید کنار پرخوابترین تخت دنیا با منظره ی بینظیرش به باغ همسایه پشتی؟ شايد لابلای بوی ورق کتابهام و قفسه ش؟ یا کنار پنجره ی رو به خیابون نشیمن و کنار این همه گلهای شمعدونی م؟ گلهامو حالا چیکار کنم؟ سه تا ماهیا و آکواریوم به این بزرگی رو بگو! 5 ساله این ماهی قرمزا رو دارم. دلم پیش اینا میمونه؟ نه!! اینا نیست! دلم تو ته مونده ی اینهمه آرامش و سکوت و دنجیِ این خونه، تو این صمیمیت نورها و پنجره هاش میمونه. آره. دلم همونجا جا میمونه... و درسته. غلط نکنم معمار این خونه هم اسمش ماهیار بوده! آخه همون بود که گفته بود: "مرا استحکام کار نهايتِ کار نيست، بدايتِ کار است، که من عمارت برای جان می‌کنم و ديگران برای تن". (معمای ماهيار معمار - رضا قاسمی). همان.

 4. و چه حیف که هشت سال تو این خونه زندگی کردم و از این خونه رفتم و تو هیچوقت نیامدی...

حالا من که خیلی به تولدهای آدمهای معروف وقعی نمیذارم و اصلن برام مهم نیست ولی خب نمیتونم خوشحالیمو از تولد معروفترین، حرفه ای ترین و بی نظیرترین مستندساز زندگیم که از قضا اینجا همشهریمه، پنهان کنم. دیوید اتنبروی محبوبم امروز نودساله شد. و دست مریزاد به این ملت بریتیش که خیلی بیشتر از نودسالگی ملکه که اونم همین دو هفته پیش بود، اتنبرو رو گنجینه و سرمایه ی بی بدیل ملی معرفی کردن و کلی برنامه ساختن در موردش.

خیلی خیلی این مرد رو دوست میدارم. ازون آدمهاست که ته دلم بخودم گفتم یعنی آدمیزاد میخواد زندگی هم کنه، اینجوری زندگی کنه دخترم!

عمرش به زندگی درازتر بادا

کی میگه قصه ها فقط تو فیلما اتفاق میفته؟ گاهی زندگی خودش فیلمتره حتی. بعدِ 8 سال زندگی کردن تو این خونه رفتم صاحبخونه ی بی همتام (میگم بی همتا چون واقعن بی همتاست) رو دیدم و بهش نوتیس یک ماهه دادم. برگشتم خونه. کلیدها رو، کلیدهایی که 8 سال توی کیف پولم همه جا با خودم بردمشون، مدتی طولااااانی نگاه کردم و بعد گذاشتم روی جاکفشی. باید وسایلم رو جمع کنم. کشوهای کمد رو خالی کنم. وای از اینهمه کتاب! چکارشون کنم؟ باید با خودم ببرمشون. کجا ولی؟ بی خانمان که بودم، حالا دیگه باید آخر جمله بنویسم "لیترالی"... خودم رو کشوندم تا پنجره. خونه یهو عجیب شده بود...

بعد؟ حس غمگینی که زیر سینه م از  صبح جوانه زده بود شروع کرد به درخت شدن. یک وقتی اون اوایل آریا از سر کنجکاوی از داستان من و مرد پرسیده بود. منم اولش گفته بودم که داستان طولانیه و قضیه چندین ساله و در نوشتار نیاید و چنین و چنان نشود، اما ده دقیقه بعدترش نشسته بودم در چند خط، یک پاراگرافِ خیلی کوچیک، تمام داستان رو براش ایمیل کرده بودم. به همین سادگی. حالام همینه. با خودم فکر کردم می بینی؟ چه جوری قصه‌ های پیچیده‌ ی اینهمه دنباله دارِ زندگی رو تا تهش میری، صحنه به صحنه ش رو با دقت اجرا میکنی، زوم میکنی تا حد پیکسل ها، ولی آخرش بازم میشه یه قصه‌ ی ساده ی یه خطی. همه‌ی اون شگفتی‌ها و ماجراهای این شهر و این خونه و این پنجره که قرار بود با خودم به موزه ی بی گناهیم ببرم و اینهمه شبها و روزهای یک دهه زندگیِ جوانیِ زن، چطور ختم میشه به روایتِ روزگار زنی که "در لندن درس خوند و کار کرد و دکترا و پستداک گرفت و بعد هم پی کاری چیزی از آن شهر برفت"! و همین!

من؟ غمم می گیره از این تکخطی بودنِ قضه های آدمی. اما آقای مولانا همین داستان تکخطی منو بهم تبریک گفت و گرچه یک خط هم نبود حتی، ولی خود زندگی بود:

از جا و مکان رستی
آنجات مبارک باد
...
گرچه در چیزی که میگه و درک بالا و نگاه عمیقی که به آدم بودنِ آدمها و روابطشون داره، باهاش موافقم، ولی "عشق" هیچوقت برای من دموکراتیک و مدرن نبوده، نشد و نیست. در ذهنیت من،"عشق" همچنان انحصاری، دیکتاتوری و تمامیت خواهه. سِکِندری لاوز؟ نِوِر اِوِر...

My dear little girl,

For a long time I’ve been wanting to write to you in the evening after one of those outings with friends that I will soon be describing in “A Defeat,” the kind when the world is ours. I wanted to bring you my conqueror’s joy and lay it at your feet, as they did in the Age of the Sun King. And then, tired out by all the shouting, I always simply went to bed. Today I’m doing it to feel the pleasure you don’t yet know, of turning abruptly from friendship to love, from strength to tenderness. Tonight I love you in a way that you have not known in me: I am neither worn down by travels nor wrapped up in the desire for your presence. I am mastering my love for you and turning it inwards as a constituent element of myself. This happens much more often than I admit to you, but seldom when I’m writing to you. Try to understand me: I love you while paying attention to external things. At Toulouse I simply loved you. Tonight I love you on a spring evening. I love you with the window open. You are mine, and things are mine, and my love alters the things around me and the things around me alter my love.

My dear little girl, as I’ve told you, what you’re lacking is friendship. But now is the time for more practical advice. Couldn’t you find a woman friend? How can Toulouse fail to contain one intelligent young woman worthy of you*? But you wouldn’t have to love her. Alas, you’re always ready to give your love, it’s the easiest thing to get from you. I’m not talking about your love for me, which is well beyond that, but you are lavish with little secondary loves, like that night in Thiviers when you loved that peasant walking downhill in the dark, whistling away, who turned out to be me. Get to know the feeling, free of tenderness, that comes from being two. It’s hard, because all friendship, even between two red-blooded men, has its moments of love. I have only to console my grieving friend to love him; it’s a feeling easily weakened and distorted. But you’re capable of it, and you must experience it. And so, despite your fleeting misanthropy, have you imagined what a lovely adventure it would be to search Toulouse for a woman who would be worthy of you and whom you wouldn’t be in love with? Don’t bother with the physical side or the social situation. And search honestly. And if you find nothing, turn Henri Pons, whom you scarcely love anymore, into a friend.

[…]

I love you with all my heart and soul.

(از نامه های عاشقانه و بی نظیر سارتر به سیمون دوبوآر)

به مادرم گفتم :"همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق میافتد"*

دکتر گفت تاپ و سوتینمم دربیارم و دراز بکشم. دراز کشیدم. گفت بازوهامو ببرم بالا و دستامو پشت سرم بزارم. رسمن خلع سلاح! بعد دستشو گذاشت رو پستان سمت چپ. مورمورم شد. دستاش سرد بودن. شروع کرد بالا و پایین سینه م رو کاویدن. بعد هم پستان سمت راستم رو کاوید. فکر کردم تموم شده اومدم دستام رو از پشت سرم باز کنم که گفت تموم نشده. باید زیر بغلامم چک کنه. دستا بالا. اول زیر بغل راستم. یه کم عرق کرده بودم. یهو انگشتاش یه جا مکث کرد.  انگشتاش با کنجکاوی دوباره برگشتن همونجا. حالا منم  بی اینکه ببینم، رد انگشتاش رو گرفته بودم. دوباره کاوید. اخمی کرد. گفت اینجا یه توده هست. منتظر عکس العمل من نشد و مشغول اون یکی زیر بغلم شد.

سوتینمو بستم و تاپمو پوشیدم. خودش نشسته بود پای کامپیوتر و بی توجه به من تند تند یه چیزیو تایپ می کرد. نشستم رو صندلی بغل میزش. راست برگشت تو چشمام با اون چشمای سبزِ خسته ش از پشت عینک نگاه کرد. گفت برات از بیمارستان تخصصی سرطان پستان وقت گرفتم. نامه ش میاد در خونه ت. باید چک بشی. من؟ چشمام به حالت آلارم زل زده بودن تو چشمای پشت عینکش. فهمید. گفت نترس. من یه توده زیر بغلت احساس کردم و باید چک بشی که خیالت راحت بشه، خب؟ اگه دارم میفرستمت اونجا دلیلش این نیست که سرطان داری. گفتم ولی ممکنه هم داشته باشم؟ خندید گفت باید چک بشی.

الان؟ نشستم تو بخش انتظار منتظرم چند تا کپی که دکتر گفت مفیده بخوونم رو بهم بدن و دارم همین پست وبلاگی رو مینویسم! از اتاق دکتر که اومدم بیرون تو سرم اکو شد: حالا سرطان باشه چی؟ بعد یاد ویکتوریا دربیشایر افتادم. ویکتوریا روزنامه نگار بسیار معروف و محبوب اینجا و همچنین مجری خبری بی بی سی انگلیسی هم هست. دو سال پیش که فهمید سرطان پستان داره، یه ستون یادداشتهای روزانه تو بی بی سی باز کرد و اونجا  هم در مورد جریانهای بیماری و پروسه ی بهبودش مینویسه، هم سلفی میگیره، هم از خودش ویدئو میذاره. من تا حالا فقط یه بار بهش سر زده بودم اونم از بس که اینجا اونجا می خوندم که کارای جالبی می کنه و چقدر خواننده و بیننده داره و کلی به سرطانیا هم روحیه داده. حالا اینا رو نمینویسم که حالا دیگه منم میرم خواننده ی ویکتوریا میشم. نه. ولی همون دفعه که پارسال رفتم رو صفحه ش، یه کارش خیلی بنظرم باحال اومد. نشسته بود فکر کرده بود که در بدترین حالتش اینقدر سال وقت داره و بعدم کارایی که باید بکنه رو به نسبت اهمیت و میزان اینکه چقد دلش میخواد اونکارو نکرده از دنیا نره، لیست کرده بود. بعدم هر کدومو انجام میداد میومد تیک میزد و در موردش می توشت و میگفت چقدر خوشحاله که هنوز انرژی داره و تونسته اونکارو تموم کنه و حالا بریم سراغ کار بعدی. من؟ خودم همین آدمم. چه سرطان داشته باشم چه نداشته باشم. البته من یک نوع نادر و مختص نژاد ایرانی از سرطان رو دارم. سرطان زندگی من تا به همین لحظه یک جور جنونِ مزمن و ریشه داره که طی سالها تمام تنم رو گرفته. همین جنون دست و پام رو بسته و ساکنم می کنه. درست برعکس تصوری که میشه که جنون انقلابی عمل میکنه و آدمها رو تکون میده. طرزی از جنون هم هست که دل رو مرداب می کنه، ذهن رو بویناک و تن رو خسته. جالبتر قضیه اینه که تو ایران فکر میکنیم چه چیز باحالیه این جنون. چقدر ما باحالیم. چقدر خارجیا بی حالن! در صورتیکه اگه من رو ببرن برای چک آپ ِ تخصصیِ جنون و ببینم چه غده هایی 
عظیمی تمام جانمو گرفته و از زندگی انداخته، چه بسا که خودم خودمو ببندم به تخت التماس کنم تا نکشتَدَم، این جنونمو عمل کنن. بعد از این فکرم لبخندم شد. ولی راستی کاشکی جایی بود میشد جنون و شیدایی آدمی رو هم عمل کرد...

سه برگه دادن دستم. من اما هنوز دارم فکر می کنم که چه تغییری تو زندگیم باید بدم اگه سرطان داشته باشم؟ بعد فکر کردم دخترم تو دیگه تغییری هم بوده که روش زوم نکرده باشی؟ خونه و شهر و کشور و شغل و آدمهات همه عوض شدن و مدام میشن. تغییر؟ نه واللا. اگه یه روز بدونم به زودی قراره بمیرم، یحتمل شونه هامو بالا میندازم و به همین طرز زندگی که دارم ادامه میدم . فقط احتمالن دوز کافه و پیاده رویهای گلگشتی و رستورانهای دنج و سفرهام بالاتر میره. و خب کیه که ندونه که نیازی به سرطان نیست برای فکر کردن به اینکه زندگی آدم به چه سادگی (و اونقدر گاهی ساده که دیگه به ساده لوحی میزنه) در کسری از ثانیه میتونه زیر و رو بشه. و مرگ؟ مرگ اصلن نه منو میترسونه نه بهش فکر میکنم. به خُرد خُرد تمام شدن زندگی فکر می کنم ("سال-خوردگی" عجیب کلمه ایه. در زبان انگلیسی همچین مفهوم بُرنده ای نداریم. ایجینگ یا گتینگ اولد، اون تجسم عریانِ خُرد خُرد خورده شدن توسط سالها رو نداره. فعلن این پرانتز بسته!)، به مرگ اما نه. و فرق ظریفی بین ایندو هست. بقول ویتگنشتاین در تراکتاتوس: "مرگ رخدادی در زندگی نیست. مرگ زیسته نمی‌شود".


فروغ فرخزاد*