خانه ی دوست کجاست؟

سهراب سپهری آنقدرها شاعر من نیست. اخوان ثالث حتمن هست. با تاکید هست. سهراب اما با ملقمه ای از دودلی هست. ولی خب! امروز وقتی دم در پک عمیقی به سیگارم زدم، دیدم که "آسمان مکثی کرد"...

فردا تولدم است. دیگر تویی که اینجا را میخوانی میدانی که سنتی دیرینه دارم برای تولدهایم. میدانی که جشنی و کیکی در کار نیست. میدانی که بیش از یک دهه است که شبهای تولدم قشنگترین لباس آن سال را می پوشم و میروم تئاتر می بینم. امروز غروب تمام استیج های لندن را زیر و رو کردم و هیچ کدامشان حتی ته دلم را نگرفت. زیر لب مزمزه کردم: سنت شکنی کنم آیا؟ حیفم می آید راستش. لااقل تا به فردا میتوانم بگویم حداقل یک چیز بود که من سالها در آن ادامه دار بودم!

خرید درمانی همیشه برای من کار کرده. رفته ام و یک جفت کفش گران از شرکت مگس برای خودم هدیه خریده ام. با یک لباس که با آن نیمه ی هیپی و کولی ِ بودنم خیلی سِت است. کوتاه است، تا خیلی بالای زانوهایم، یقه نیمه اسکی، و پر از رنگ. طرحی کوبیسم از رنگها. هم کفشها و هم لباسم روی تخت اند برای فردا که بپوشمشان. اما از ظهر دارم خودم را نوازش میکنم که این یکسال چه بر من گذشته که همه چیز این قدر خالی است؟ آنقدر که خریدهایم هم حتی گوشه ای از این خالی را پر نمی کنند...

از بیرون که تماشایم کنی، زندگی ام اتفاقن این یکسال گذشته خیلی هم رو به راه بوده است. فردا میشود درست یکسال که تزم را دفاع کردم. یکماه بعدترش پُست-داکم را شروع کردم و پریروز هم که نامه ی شهروندی ام آمد. هدیه تولد سرکار خانم ملکه لابد!! من اما؟ چشمم به چمدانِ زیر تخت خیره مانده است. نامه ی شهروندی انگار یکجور تیر خلاصی بود. انگار بالاخره دوزاری ام افتاد. انگار یکهو متوجه شدم که مدتهاست نگاهم منتظر و خیره به چمدان زیر تخت است. و از وقتی نگاهم به چمدان‌ زیر تخت است، زندگی‌ ام دو تکه شده. یک زندگی را همینجا دارم می سازم. دیگری اما چمدانش را برداشته برای همیشه از اینجا میرود. سالی که گذشت سال جان-خراشی بود. و آنقدر کند بود که وقت کردم همه ی جاهای خالی ام را سرک بکشم و در کنج هایم سراغ زخمهایم را بگیرم. امسال طاقتم طاق بود. غلیظ و طاقت فرسا...

می ایستم روبه روی آینه. همیشه از دیدن خودم تعجب میکنم! تصویرم انگار زندگی یی سوای من دارد. دستش را بلند میکند و با انگشت یک طرفِ لبم را بالا می کشد که یعنی بخند. خنده ام اما کج و یک وری است. دست دیگرش را بالا می برد و آن یکی گوشه ی لبم را هم بالا می کشد. چشمانم شیطنت میکنند. بعد لپ هایم را توی دهانم می کشم و ماهی میشوم و به همان حال می گویم: شل کن دخترم، شل کن... خنده ام می گیرد. کالینکا می گذارم. گیلاسی شراب برای خودم میریزم. 

حالم؟ خوبم...


دعای ظهر یکشنبه

کاش آدمی روزی بالاخره آنقدر بالغ شود که یاد بگیرد به موقع دل بکند...

آمین...

The Missing Piece

ایستاده ام دم آشپزخانه ی پژوهشکده، طبقه ی چهار، ماگِ آبی با نقشهای اسلیمی همدان که دو سال پیش داغ داغ آبجی کوچیکه از خود محل روانه کرده بود، به دست. منتظرم لیزا قهوه اش را بسازد تا نوبت من بشود. تکیه داده ام به چهارچوب در و دارم حرکات و اندامِ استوار لیزا را دید می زنم. لیزا سیاه پوست است. از جزایر زیبای کاراییب. قد بلند است و دندانهای سالم و ردیفی دارد. نیمه های چهل سالگی. رد عضلات لیزا را می گیرم تا مفاصل، تا شانه، تا ترقوه. از طرزِ "زیبایی" از من بپرسی، می گویم، این خودِ طبیعیِ بدن خود ذات زیبایی ست. به دور از تمام ایده های زیبایی که رسانه ها به خورد آدمی می دهند، تن، به عنوان یک امرِ معمول، یک اندامِ عمومی، آن‌ چنان فتبارک‌ الله است که اروتیسم را هم پشت سر می‌گذارد و میشود زیباییِ ناب. آن استواری و هماهنگی تام و و تمام اندامها.

ماگِ آبیِ قهوه به دست برمیگردم پشت میزم. کنار صفحه ایمیل کاری ام، چهار صفحه دیگر هم روی مونیتورم بازند. یکی یک فلوشیپ (فارسی اش چه میشود؟) در آلمان، دیگری در همین لندن، سومی در آمریکا و آخری هم یک موقعیت کاری در ایران. بله! اینروزها به ایران هم فکر میکنم. گرچه همه دوستان و یاران یک صدا معتقدند که ایران جای زندگی نیست! آریا هم که آب پاکی را ریخت روی دستهایم و گفت: " هرچی از خاورمیانه لعنتی دورتر بهتر". 

برای من؟ لندن هم دیگر به اندازه ی تهران، شهر من است. در آن زندگی ها و مُردگی ها کرده ام و خاطره به خاطره به خیابانها و کوچه ها و خانه هایش گره زده ام و دخیل بسته ام. زبان شهر را آموخته ام و آشنای دیرینه ایم دیگر. مشکلم اما با هر دو شهر، چه تهران و چه لندن، این است که دیگر هیچکدامشان برایم گِرد نیست! گِرد کاملِ دلخواه. هر کدامشان نیم دایره های ناقصی هستند که نیمه دیگرشان را گم کرده اند (سلام آقای سیلوراستاین). تهران برایم شور دارد، لندن شعور. لندن آن شورِ لازم را ندارد، تهران آن شعور کافی را! جانی که شور نداشته باشد و به شعور بسنده کرده باشد، سرد است. شعر ندارد. همین است که  نگاهم هنوز خیلی پروانه ای و کلیشه ای به تهران هم هست. همین است که اینقدر نوستُل-وار! آن شهر را دوست می دارم. اما خب! تهران آن رویش را هم برای من رو کرده. تهران در عین حال، یک داگ‌ ویل گنده هم هست که هر روز، تکه ‌های بیشتری از شهروندانش را با بیرحمی می ‌بلعد. دوستانم هم همه گواهند.

زیگمونت باومن، در رساله‌ ی "عشق سیال" ‌به یادمان می آورد که "انسانها، در تمامی اعصار و همه ی فرهنگها، با راه‌ حلِ یک مساله‌ ی واحد رو به رو هستند: چگونه بر جدایی غلبه کنند؟ چگونه به اتحاد برسند؟ چگونه از زندگی فردی خود فراتر روند و به یکی‌ شدن برسند؟ کل عشق، صبغه‌ ی میلِ شدیدِ آدمخواری دارد. همه‌ ی عشاق خواهان پوشاندن، نابود کردن و زدودن غیریتِ آزارنده و ناراحت‌ کننده‌ ای هستند که آنها را از معشوق جدا می‌کند. مخوفترین ترس عاشق، جدایی از معشوق است، و چه‌ بسیار عشاقی که دست به هر کاری میزنند تا یکبار برای همیشه، جلو کابوس خداحافظی را بگیرند".

کسی چه می داند؟!... شاید هم زمانی که شور و شعور در جانی/جایی توامان شد و دایره کامل شد، دیگر صدایی از آن بلند نشود (باز هم سلام آقای سیلوراستاین) و زندگی از آنِ همان قطعه ی ناقص باشد که تا ابد آواز می خواند که در جستجوی تکه ی گم شده ام هستم...

شهرها هم آدم اند دیگر... 


مسخ...

دیروز به معبد هندوها رفته بودم. در سالن بزرگ مرمرین و بغایت زیبای معبد، رو در رو و چشم در چشم خدایان هندو... برای یکشنبه صبح، هنوز خیلی زود بود و معبد خلوت بود. گوشه ی دنجی را انتخاب کردم و نشستم. سکوت و آرامشی دارند اینجور مکانهای مذهبی که آدمیزاده بی اختیار مبهوت عظمتشان می شود و انگار که واقعن هم خدایی هست! من؟ اسطوره ها برایم جذابند. به شددددت جذابند. اسطوره ها و خدایان. هندو، یونانی، لاتین، هرجا. نشسته کنج معبد هندو، به این فکر کردم که  از اسطوره هایی که خوانده ام کدام اسطوره را بیشتر دوست میدارم. این مدل سوال از آن سوالهاست که معمولن احمقانه و بیهوده و گاهن آزاردهنده می یابمشان. "بهترین" موسیقی؟ "بهترین" کتابی که خوانده ای؟ "بهترین" سفری که داشته ای؟ "بهترین" آدمی که دیده ای؟ هیچ موسیقی، هیچ کتابی، هیچ جایی یا آدمی، نهایت و "ترین"ِ آدمی نمیتواند باشد. بهترین اسطوره برای من؟! آن گوشه ی دنج و آرام معبد هندو اما، جوابی برای این سوال داشتم: افسانه ی مسخ اُوید. نشسته بر کنج معبد هندو، بهترین افسانه ای که حال اینروزهای مرا شرح دهد همانا افسانه ی مسخ اُوید Ovid's Metamorphoses است.

نیمف دافنه، پری زیبا و ظریفِ جنگل و آبشار و شکار بود. حالا آپولو، خدای عشق، او را دیده، او را می خواهد و به بستر می طلبدش. دافنه اما دلش میخواهد تنها در جنگل بماند، به جنگل محبوبش تعلق داشته باشد و روزها به شکار برود. آپولو اما خدای قدرتمندی است که نه شنیدن را بر نمی تابد. دافنه یک پری کوچک زیبا و اکنون غمگینی بیش نیست و آپولو قدرتمندترینِ خدایان است و او چاره ای ندارد جز اینکه خود را تسلیم آپولو کند. دافنه اما بهترین کاری که از او برمی آید را انجام می دهد: می گریزد. فرار می کند. آپولو؟ خشمگین به دنبالش می افتد.

یک لحظه ای در این شعر/افسانه هست که لحظه ی من است. دافنه بی رمق، جوری که دیگر نمیتواند روی پاهایش بایستد از بس که دیگر جانی در او نمانده که از آپولو فرار کند، بر پاهای پدرش، پِنِوس Peneus، خدای رودخانه، به التماس می افتد برای کمک. پدر دافنه دلش برای دختر کباب می شود. دست بر سینه ی لطیف دختر می گذارد و ورد را می خواند. اینجا همان لحظه ی من است. .دافنه آرام شروع به "مسخ" شدن میکند. او از آن پری کوچک زیبا با پستانهای کوچک، شروع به درخت شدن میکند.دستهایش گسترش می یابند و به شاخه های درخت تبدیل می شوند. موهایش به برگها، پاهایش ادامه می یابند به ریشه ها، صورتش کشیده میشود تا نوک درخت و پستانهای کوچک و ظریفش به شیار کوچکی در پوسته ی درخت. دعای پنوس که تمام میشود، آپولو میرسد. آپولو دستش را که بر شیار درخت می گذارد،  هنوز میتواند تپش و رعشه و لرزش پستانهای کوچک دافنه را زیر این شیار حس کند...

مسخ یک فرایند دگردیسی ست. فرایندی که هم خشونت و درد دارد، هم نجات دهنده است. از چیزی می میراند تا چیز دیگری متولد شود. هنوز مشخص نیست که کجا دافنه تمام می شود و کجا درخت آغاز می شود.  زیبایی ناب آن لحظه ی دگردیسی. ترک خوردن پوست برای تبدیل. لحظه ای از کهن، که انگار برای تمام نسلها و زمانها از هویت دوگانه ی ما می گوید. و آدمی از فراز هزاران سال، این دوگانگی ِ آدمی، بودن دو چیز هم-زمان، بودن چیزی تعریف نشده و مبهم را در اسطوره ی دافنه به تماشا می نشیند. این مسخ، این دگردیسی اما یک تناقض دوسویه هم دارد. تا این زمان، تا مسخ، دافنه در حال فرار است. وگرچه بی رحمانه، مسخ اما نجات و رستگاری او هم هست. حالا گرچه آپولو می تواند او را لمس کند، اما دیگر نمی تواند تصاحبش کند، با اینحال اما پری ِ زیبای شکار و جنگل دیگر نمی تواند حرکت کند. یعنی، از یک طرف، او دیگر چه کند که بسته پایش، از سوی دیگر اما، درختی است برای همیشه در جنگلِ محبوبش. جایی که به همانجا تعلق دارد. طرز دیگری از آزادی...

من اما؟! راستی من چرا دارم فرار می کنم؟! از چه کسی/چیزی می گریزم؟! نجاتم در کدامین مسخ است؟!... نشسته بر کنج معبد هندو، در شمال شهر، دافنه ام بی اینکه جواب روشنی برای این سوالها داشته باشد، چشمهایش را آرام در چشمان خدایان ِ هندو می بندد... 

حافظ به سعی شایا

برو [لطفن!]
اگر ز تو کار
این قدَر نمی‌آید
...
يعني ميشود يك شب خوابيد و
صبح از راديو شنيد
باد آزاد است از هر كجا كه دلش خواست
اگر خواست از جامه خوابِ زن و عطر آينه بگذرد!؟
(سیدعلی صالحی)
...

یک دوشنبه ی نیمه ابری. ساعت 8:15 صبح. آلارم ِ موبایلم روی اسنوز روی 10 دقیقه تنظیم است. دکمه ی اسنوز را میزنم و چشمهایم را می بندم و بیشتر به پتو می پیچم. دوباره اسنوز. ده دقیقه ی دیگر. حالا یک امروز را کمی دیرتر بروم سرکار. توی تخت غلت میزنم...

یک دوشنبه ی نیمه ابری. ساعت 11:12. موبایلم دیگر زنگ نمیزند. من اما توی تخت جا خوش کرده ام. نیمه خواب، نیمه بیدار. روی گوشی ام آهنگ Amelie-Le Moulin رپیت میشود. موزیکش یک خراش دارد انگار. از یک درد کهنه‌ ی خراش ‌دار. از من بپرسی می گویم هر آدمی یک سلکشن دارد از آهنگ‌ های تمامن مخصوص زندگی خودش. هر آدمی یک سی دی ته مغزش دارد که خاطره انگیزترین آهنگ هایی که فقط خودش دلیل خاص بودنشان را می‌داند، ضبط میکند. آهنگهایی با آدرس و نشانی دقیق هم. موسیقی یی که دستت را می‌گیرد و می بردت تا خانه ها، جاده‌ها، دنج ترین خلوت‌ها، تا آدمها، تا بودن ها. Amelie-Le Moulin مرا می برد به تهران. ده ونک. خانه ی محسن...

یک دوشنبه ی نیمه ابری. ساعت 12:24. هنوز ذهنم درگیر این است که باید بلند شود، دست و رویش را بشورد، آن بلوز نرمِ چسبان که سرخوش بر تنش می نشیند و آن دامنِ تا روی زانوی خردلی را که دیشب اتو کرده و کنار کاناپه گذاشته را تن کند و به ایستگاه یوستون برود. تنم اما با مغزم هماهنگ نیست و من توی تختم و آهنگهای ین تایرسن یکی پشت دیگری دارند راه خودشان را می روند.

پُست-داکم دو ماه دیگر تمام میشود و این دیگر آنقدرها غمگینم نمی کند. آدم از یک جایی و یک سنی به بعد، انگار سخت جانیِ قلبش بیشتر می‌شود. دیگر آنقدر مرگ و مُرده دیده، آنقدر نازنین های مُرده‌ ات را با دستهای خودت دفن کرده ای که لحظه ای می ایستی انگشت به دهان که به خدا که مرا به سخت جانی خود این گمان نبود. ولی خب! دیگر از انتخاب کردن ها و باز به کجای این شب تیره آویختن ها و دنبال کار و کشور و جا گشتنِ دوباره هم رسمن کهیر می زنم.

یک دوشنبه ی نیمه ابری. ساعت 13:52.Enigma-Between Generations یک ساعتی هست دارد برای خودش پخش می‌شود روی ری-پلی، و می شود جزو آهنگهای تاریخ و نشانه دارم... همیجور پتوپیچ سیگاری از لبه ی قفسه بر میدارم و می نشینم کنار پنجره...

سر کار نرفتم...

The Danish Girl


یک سال بعدِ اینکه ادی ردمین ظرفیت و ظرافت باور نکردنیِ بازیگریش رو در نقش استفان هوکینگ نشون داد، حالا آس دیگه ای رو کرده و ثابت کرده که هنرییشه ی بلامنازع (!) و بی نظیر این نقشهای سختِ این آدمهای نامعموله. در "دختر دانمارکی" ادی نقش آینار واگنر، اولین کسی که در جهان عمل جراحی "تغییر جنسیت" (ترنس جندر) روش انجام شد، رو بازی نمیکنه، بلکه چنان حسش رو زندگی میکنه که اصلن هم دور از ذهن نیست که اسکار و بفتای بهترین بازیگر مرد امسال رو هم مثل پارسال با خودش به خونه ببره.

این عجیب ترین فیلم آقای هوپر رو باید دید و ثوابش رو برد.

از واژه های تازه

افلوئنزا: درد طبقه ی مرفه! از نشانه های این بیماری فقدان انگیزه، احساس گناه، و حس انزوا در پولدارها می باشد.

اینم معنای کلمه به گزارش فرهنگ لغات آکسفورد:

Affluenza: A psychological malaise supposedly affecting young wealthy people, symptoms of which include a lack of motivation, feelings of guilt, and a sense of isolation.

در چرخه ی تکامل، من در مقابل این بیماری از نسلها قبل بطور ژنتیکی بدنم مقاوم شده!
ما همون انفلوئنزا (آنفلانزا) ی خودمونو میگیریم!

یوزپلنگ ایرانی!!


و فکر کن در جامعه ای زندگی کنی که آدمِ مجرد را بر نمی تابد. آدمهای مجرد بطور سیستماتیک وارد هتلی می شوند، ثبت نام می کنند و ۴۵ روز وقت دارند تا پارتنری برای خود دست و پا کنند. اگر در طول این مدت مرد یا زنی برای رابطه پیدا نکردند، به حیوانی بدل خواهند شد. انتخاب حیوان دلبخواهی است و همان روز اول، زمان ثبت نام، یکی از سوالهای اصلی هم همین است: که اگر در یافتن جفت در طول ۴۵ روز ناموفق بودی، دوست داری به چه حیوانی بدل شوی؟ این جامعه قوانین سفت و سخت و مخصوص به خود را دارد. مثلن؟ مثلن خودارضایی مجازات سختی دارد. یا مثلن با شکار افراد مجرد و فراری که در جنگل زندگی می‌کنند، میشود وقت خرید و فرصت بیشتری برای پیدا کردن همسر داشت.
کاش داستان به همینجا ختم میشد. کاش لااقل اگر متواری و منزوی و مجرد بودی و شریکی در زندگی پیدا نکردی، خطر همان شکار شدن به دست همان آدمهای آنطرف ِ سکه بود که برای خودشان وقتِ بیشتر میخرند برای همسریابی. داستان اما غم انگیزتر و دردناک تر و تراژدی تر از این حرفهاست. آدمهای مجرد ِ متواری هم سیستم خودشان را دارند. اینجا هم قوانین سفت و سخت خودش را دارد. مثلن؟ مثلن افراد این گروه اجازه ی داشتن هیچگونه رابطه ی عاشقانه بین همدیگر را ندارند. خواستن ِ دیگری و عاشق شدن، خیانت به گروه محسوب میشود و مجازات مرگ دارد.
حالت سومی هم در جامعه وجود ندارد.
و فکر کن که چه بر آن مردی می رود که از هتل اولی به بدبختی گریخته باشد و حالا عاشق زنی در گروه تنهاهای متواری شده باشد...
بقیه ش؟ فیلم خوب "خرچنگ" رو بببن خب!

تهِ خط... سرِخط دیگر...


بالاخره وقتش رسید. هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتنِ خود برنخاست که من به زندگی در 2015 نشستم! و بالاخره وقتش رسید. مرخصیهای پایان سال. 2015 نکبت. فرقش در انگلستان با ایران این است که مرخصیهایت را "باید" بگیری. اینجا کارمند جماعت اصولن مفهوم اضافه کاری را نمی فهمد. یعنی می فهمدها، ولی اضافه پولی بابتش نمی گیرد، پس چرا بفهمد؟! آن میزان مشخص مرخصیهای سالانه هم اجباری است. وگرنه سوخت میشود. بای دیفالت ِ قضیه این است: باید مرخصیهایت را بگیری.

داشتم میگفتم. از مرخصیهای سالانه ام 4 روزش باقی مانده بود. چسباندمشان به آن ده روز که پژوهشکده هرسال برای ایام کریسمس و سال نوی میلادی تعطیل است. با خودم فکر کرده بودم این دو هفته برای انجام این ماموریت بهترین وقت مناسب است.

سمتِ شرقی خیابان ویلتُن، آخرین طبقه ی یک ساختمان اداریِ 5 طبقه، کافه‌ ی دنجی دارد. آنجا محل مناسبی بود. اگر پشت یکی از دو میز کنار پنجره‌ اش می‌ نشستی، دید خوبی به محوطه ی حیاط خانه و نشیمن کوچکش با آن رنگهای گرم و چیدمانِ صمیمی اش داشتی. یک آپارتمان کوچک، با نمای سپید، سبک معماری داخلی مدرن، و سبک معماری بیرونی قدیمی و به سبک دوران ویکتوریایی. اگر اشتباه نکنم پنجره ی زیبایی به خیابان با شمعدانی هایی که هنوز غنچه و گل میدهند هم داشت. ورودی، یک در چوبی بود که در دو طرفش دو ردیف نرده‌ ی سیاهرنگ ادامه داشت.

قهوه به دست نشستم پشت پنجره ی کافه ی دنج در طبقه ی پنجِ آن ساختمان اداریِ مشرف به نشیمن ِ خانه اش. قهوه ها خوبند. آدم میتواند کلی چیز پشتشان قایم کند. قهوه چی اگر کمی حواسش بوده باشد، لابد فهمیده که چندین روز است که قهوه ام را که می گیرم، می نشینم پشت همان صندلی همیشگی کنار پنجره و خانه اش را زیر نظر می گیرم. این قسمت از کار، گرچه به نظر کار ساده ای می آید، اما در واقع مهمترین بخش ِ کار است. ابتدا ابعاد خانه را در نظر می گیری. بعد زمانهایی که شایا خانه اش است را به دقت به حافظه می سپری، روتین زندگی اش را یاد می گیری، مواقعی که تنهاست، مواقعی که تنها نیست، گاههایی که توی نشیمن است، گاههایی که بیرون میرود و گاههایی که بر میگردد. باید مناسبترین وقت را جست.

روزِ موعود هوا سردتر بود. 30 دسامبر 2015. آخرین شبش. و من چه تمام شدنش را به انتظار نشسته بودم. روز به روز. شب به شب. بخصوص از آن آگوستِ نکبتش به بعد... باران ریزی هم می بارید اما خللی در دیدِ دوربینِ اسنایپر جدیدم ایجاد نمیکرد. ماگهای قهوه گرچه بلدند کلی چیزها را پشتشان قایم کنند، اما پنهان کردن اسنایپر، آنهم مجهز به دوربین و صداخفه کن، کار ساده ای نبود. خوشبختانه شال زردم بلند بود. منتظر و مترصد نشستم.

شایا وارد خانه اش شد. از پنجره ی نشیمنش می دیدم که اول کوله اش را روی صندلی گذاشت و بعد خم شد و بندهای چکمه های بلندِ تا زانویش را باز کرد. بعد از دیدم ناپدید شد. لابد رفت توی اتاق لباسهایش را عوض کند. من؟ عجله ای نداشتم. قهوه ام هنوز گرم بود و بهرحال او روز آخر زندگی‌ اش را می گذراند و فکر کردم بگذار کمی در خانه اش بچرخد و بچرد.

از زاویه دوربین دوباره نگاهش کردم. می پاییدمش برای لحظه ی مناسب. شنل قرمزش را روی شانه های نازکش انداخته بود و برای خودش قهوه ای ساخت. آرام. بی هیچ شتابی. حرکاتش هم آنچنان موزون بودند که انگار میدانست جلوی دوربین است و کسی می پایدش. از کنار گنجه سیگاری برداشت و یکدست ماگ قهوه و یکدست سیگار، آمد دم پنجره. و معجزه اینجا اتفاق افتاد. سرش را بالا کرد و مستقیم توی چشمهایم زل زد. شوکه شده بودم. توهم برم داشته؟ دوباره از دوربین نگاهش کردم. اینبار لبخندی هم زد و ماگ قهوه اش را به عنوان "سلامتی" بالا برد. گیج شده بودم. باید شلیک میکردم. دستم روی ماشه نمی چکاند اما.

به حال غریبی پول قهوه را دادم و آمدم پایین. دل توی دلم نبود. بی اینکه در بزنم، در را باز کرد. انگار منتظرم بود. پلن بی این بود که ضامن را بکشم و بعد کف دستش بگذارم و آرام در چشمهایش بگویم: "این از طرف شایاست". و هر دو منفجر شویم. در را باز کرد. چشمهایش درخشان بودند و معنای لبخندش را نمی فهمیدم. یکجایی در"لیلا"ی مهرجویی هست که لیلا کنار شمشادها پیاده می‌شود که رضا برود خواستگاری و برگردد. قبلترش هم از خودش پرسیده که اینجا چکار می‌کند. من در چشمهایش؟ همان. دستم را میگیرد و ضامن را تماشا میکند. جوری که انگار خانوم دکتر است و دارد به محتویات کشف جدیدش نگاه ِ تحسین آمیزی میکند.

حالا؟ دارم گلدانی را که داده می برم توی خاک بکارم باشد که "ریشه دار شود"...

جهان در سالی که گذشت

خلاصه ی احوال:

آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت
اونی هم که مدام باید تی می کشید، من بودم!