و شبی از همین شبها
باقیمانده ی سکوت‌ هایم را خواهم شکست، در کاسه ای خواهم ریخت
کمی چاشنی بی خیالی به آن اضافه خواهم کرد
نمک و خنده به میزان لازم
بر هم خواهم زد، نه آنقدر که ور بیاید و قلمبه شود، نه آنقدر که شل و شکننده شود
دو ساعت روی گاز
شعله متوسط
قُل بخورد و قُل بخورد تا جا بیفتد

...شام مهمان من باش

1. ایستاده بودم جلوی آینه ی بغل پنجره اتاق، برای خودم شکلک درمیاوردم که یه نگاهی روی خودم حس کردم. بیرون پنجره رو نگاه کردم. تو آشپزخونه ی همسایه ی همسایه پشتی (!) که از اتاق من دید داره، یک آقای به غایت زیبا و خوشتیپ برام دست تکون داد و لبخند درشتی زد. لبخند زدم و دستمو براش تکون دادم و زیر لب غریدم که آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ حالا که دارم میرم زینجا چرا؟! شانس منو دارین؟ 8 سال اینجا بودم یا آشپزخونه هه خالی بود یا یه پیرمرد پیرزنی گهگاهی رویت میشد!

2. از آقای خوشتیپ توی آشپزخونه ی همسایه که بگذریم، چگالیِ هیجان اینروزهام به طرز بیسابقه ای پایینه. بطرز بیسابقه ای همه چی آرومه. صبحها دیر از خواب بیدار میشم. ساعتی، گاهی دو ساعتی، با خودم یکی بدو میکنم که از تخت دل بکنم. کمی مشخ مینویسم. میرم توی پارک نزدیک خونه می دوم یا راه میرم. شبها کلی مستند تماشا میکنم. آخر هفته ها میرم بیرون شهر سفرهای گلگشتی. و در تمامی این مدت در انتظار تموم شدن روال قانونی و امضای قراردادم سماق میمکم.

3. دیروز که همینجوری بی هدف دور خونه راه افتاده بودم با خودم فکر کردم که دلم کجای این خونه جا خواهد موند؟ این خونه رو خیلی دوست میدارم. بعدنا باید برگردم بخرمش! اما نقدن دلم کجاش جا میمونه؟ کنار پنجره ی اتاق پشتی؟ چه همه از اون پنجره نوشتم. همونکه باید ببرمش بزارمش تو موزه ی بیگناهیم. شايد کنار بارِ آشپزخونه (اینجا اولین خونه م بود که آشپزخونه ش بار داشت)؟ یا شاید کنار پرخوابترین تخت دنیا با منظره ی بینظیرش به باغ همسایه پشتی؟ شايد لابلای بوی ورق کتابهام و قفسه ش؟ یا کنار پنجره ی رو به خیابون نشیمن و کنار این همه گلهای شمعدونی م؟ گلهامو حالا چیکار کنم؟ سه تا ماهیا و آکواریوم به این بزرگی رو بگو! 5 ساله این ماهی قرمزا رو دارم. دلم پیش اینا میمونه؟ نه!! اینا نیست! دلم تو ته مونده ی اینهمه آرامش و سکوت و دنجیِ این خونه، تو این صمیمیت نورها و پنجره هاش میمونه. آره. دلم همونجا جا میمونه... و درسته. غلط نکنم معمار این خونه هم اسمش ماهیار بوده! آخه همون بود که گفته بود: "مرا استحکام کار نهايتِ کار نيست، بدايتِ کار است، که من عمارت برای جان می‌کنم و ديگران برای تن". (معمای ماهيار معمار - رضا قاسمی). همان.

 4. و چه حیف که هشت سال تو این خونه زندگی کردم و از این خونه رفتم و تو هیچوقت نیامدی...

حالا من که خیلی به تولدهای آدمهای معروف وقعی نمیذارم و اصلن برام مهم نیست ولی خب نمیتونم خوشحالیمو از تولد معروفترین، حرفه ای ترین و بی نظیرترین مستندساز زندگیم که از قضا اینجا همشهریمه، پنهان کنم. دیوید اتنبروی محبوبم امروز نودساله شد. و دست مریزاد به این ملت بریتیش که خیلی بیشتر از نودسالگی ملکه که اونم همین دو هفته پیش بود، اتنبرو رو گنجینه و سرمایه ی بی بدیل ملی معرفی کردن و کلی برنامه ساختن در موردش.

خیلی خیلی این مرد رو دوست میدارم. ازون آدمهاست که ته دلم بخودم گفتم یعنی آدمیزاد میخواد زندگی هم کنه، اینجوری زندگی کنه دخترم!

عمرش به زندگی درازتر بادا

کی میگه قصه ها فقط تو فیلما اتفاق میفته؟ گاهی زندگی خودش فیلمتره حتی. بعدِ 8 سال زندگی کردن تو این خونه رفتم صاحبخونه ی بی همتام (میگم بی همتا چون واقعن بی همتاست) رو دیدم و بهش نوتیس یک ماهه دادم. برگشتم خونه. کلیدها رو، کلیدهایی که 8 سال توی کیف پولم همه جا با خودم بردمشون، مدتی طولااااانی نگاه کردم و بعد گذاشتم روی جاکفشی. باید وسایلم رو جمع کنم. کشوهای کمد رو خالی کنم. وای از اینهمه کتاب! چکارشون کنم؟ باید با خودم ببرمشون. کجا ولی؟ بی خانمان که بودم، حالا دیگه باید آخر جمله بنویسم "لیترالی"... خودم رو کشوندم تا پنجره. خونه یهو عجیب شده بود...

بعد؟ حس غمگینی که زیر سینه م از  صبح جوانه زده بود شروع کرد به درخت شدن. یک وقتی اون اوایل آریا از سر کنجکاوی از داستان من و مرد پرسیده بود. منم اولش گفته بودم که داستان طولانیه و قضیه چندین ساله و در نوشتار نیاید و چنین و چنان نشود، اما ده دقیقه بعدترش نشسته بودم در چند خط، یک پاراگرافِ خیلی کوچیک، تمام داستان رو براش ایمیل کرده بودم. به همین سادگی. حالام همینه. با خودم فکر کردم می بینی؟ چه جوری قصه‌ های پیچیده‌ ی اینهمه دنباله دارِ زندگی رو تا تهش میری، صحنه به صحنه ش رو با دقت اجرا میکنی، زوم میکنی تا حد پیکسل ها، ولی آخرش بازم میشه یه قصه‌ ی ساده ی یه خطی. همه‌ی اون شگفتی‌ها و ماجراهای این شهر و این خونه و این پنجره که قرار بود با خودم به موزه ی بی گناهیم ببرم و اینهمه شبها و روزهای یک دهه زندگیِ جوانیِ زن، چطور ختم میشه به روایتِ روزگار زنی که "در لندن درس خوند و کار کرد و دکترا و پستداک گرفت و بعد هم پی کاری چیزی از آن شهر برفت"! و همین!

من؟ غمم می گیره از این تکخطی بودنِ قضه های آدمی. اما آقای مولانا همین داستان تکخطی منو بهم تبریک گفت و گرچه یک خط هم نبود حتی، ولی خود زندگی بود:

از جا و مکان رستی
آنجات مبارک باد
...
گرچه در چیزی که میگه و درک بالا و نگاه عمیقی که به آدم بودنِ آدمها و روابطشون داره، باهاش موافقم، ولی "عشق" هیچوقت برای من دموکراتیک و مدرن نبوده، نشد و نیست. در ذهنیت من،"عشق" همچنان انحصاری، دیکتاتوری و تمامیت خواهه. سِکِندری لاوز؟ نِوِر اِوِر...

My dear little girl,

For a long time I’ve been wanting to write to you in the evening after one of those outings with friends that I will soon be describing in “A Defeat,” the kind when the world is ours. I wanted to bring you my conqueror’s joy and lay it at your feet, as they did in the Age of the Sun King. And then, tired out by all the shouting, I always simply went to bed. Today I’m doing it to feel the pleasure you don’t yet know, of turning abruptly from friendship to love, from strength to tenderness. Tonight I love you in a way that you have not known in me: I am neither worn down by travels nor wrapped up in the desire for your presence. I am mastering my love for you and turning it inwards as a constituent element of myself. This happens much more often than I admit to you, but seldom when I’m writing to you. Try to understand me: I love you while paying attention to external things. At Toulouse I simply loved you. Tonight I love you on a spring evening. I love you with the window open. You are mine, and things are mine, and my love alters the things around me and the things around me alter my love.

My dear little girl, as I’ve told you, what you’re lacking is friendship. But now is the time for more practical advice. Couldn’t you find a woman friend? How can Toulouse fail to contain one intelligent young woman worthy of you*? But you wouldn’t have to love her. Alas, you’re always ready to give your love, it’s the easiest thing to get from you. I’m not talking about your love for me, which is well beyond that, but you are lavish with little secondary loves, like that night in Thiviers when you loved that peasant walking downhill in the dark, whistling away, who turned out to be me. Get to know the feeling, free of tenderness, that comes from being two. It’s hard, because all friendship, even between two red-blooded men, has its moments of love. I have only to console my grieving friend to love him; it’s a feeling easily weakened and distorted. But you’re capable of it, and you must experience it. And so, despite your fleeting misanthropy, have you imagined what a lovely adventure it would be to search Toulouse for a woman who would be worthy of you and whom you wouldn’t be in love with? Don’t bother with the physical side or the social situation. And search honestly. And if you find nothing, turn Henri Pons, whom you scarcely love anymore, into a friend.

[…]

I love you with all my heart and soul.

(از نامه های عاشقانه و بی نظیر سارتر به سیمون دوبوآر)