قدم زدن در دالان پیچ در پیچ ِ اندلوس - 3

کوله به پشت و کلاه آفتابی به سر و سرشانه ها از آفتاب تند این روزهای اندلوس سوخته، ایستادم جلوی تره بار خیابونی. مردها و زنهای خوشرنگ از آفتابِ تند جولای با زبان اسپانیولی هر کدوم منو به سبد میوه ی خودش دعوت میکرد. من اما چشمهایم میخ گیلاسها بود. گفتم برام 3 یورو کشید. یه گیلاس دوقلو رو برداشتم آویزون کردم به گوش راستم. مرد میوه فروش خندید و چیزی گفت که نفهمیدم. چند تا گیلاس رو از شیر آب کنار خیابون شستم و یک دونه درشتشو توی دهنم گذاشتم. بی اینکه گازش بزنم، نرمی و گِردی گیلاس رو دور دهنم چندبار چرخوندم. بعد گازش زدم. ترکیدگیِ طعم. مزه. گیلاس قبلن فقط یک میوه بود. امروز اما گیلاس چیزی ورای میوه است... بعد از کیارستمی، دیگه نمیشه گیلاس رو گاز زد و به طعم گیلاس فکر نکرد. برای من به توت هم. توتهایی توی زندگی من  هم بوده ن که باعث شده ن از خیر خودکشی بگذرم حتی موقعی که طناب رو با خودم برده بودم و بسته بودم به همون درخت توت. توت هم بعد از کیارستمی فقط یک میوه نیست.

من؟ کیارستمی رو دوست میدارم. فعلِ دوست داشتنِ کیارستمی برام زمان ماضی نمیشه حتی الان که رفته لواسون خوابیده. من کیارستمی رو "دوست میدارم". بیشتر از همه ی چیزهای زندگی این مرد، دوست میدارم که اونهمه باهوشه و طعمها و رنگها و بوها رو میفهمه و از دل بی اهمیت های زندگی، چیزهایی درمیاره دیدنی، چشیدنی، اصلن خود جوهره ی زندگی...

گیلاس به دست راهی کوردوبا میشم و با خودم فکر میکنم کاش لااقل فصل گیلاس نرفته بود...



پ.ن. بقدری گرانادا رو دوست داشتم که به خودم گفتم باید که دوباره بیام اینجا، قبل از اینکه از اسپانیا برم! 

۲ نظر:

  1. چقدر از این فضاسازی شخصیت خوشم میاد. اینهمه از کیارستمی گفتن و شنیدیم، هیچکی اینقدر حسش رو بهش شخصی سازی نکرده بود. و درست میگی. فعل دوست داشتن کیارستمی ماضی نمیشه

    سفرت خوش دختر چشیدنیها :*

    پاسخحذف