ولادیمیر عزیزم،

الان که برایت خود-نویسی میکنم، شب است و نشسته ام در "حرا-خانه" ام. این اسمی ست که علی به خانه ام داده. راست هم میگوید. آنقدر که ساکت است و آرام است. در ایرانِ شلخته، که فرد معنایی ندارد و جمع هم کلافه ات میکند، دنج ترین جای این تکه از زمین است که میتوانی بدان پناه ببری از هیاهو. درِ خانه را که پشت سرم می بندم، دنیا آن پشت تمام میشود. من میمانم و سکوت و قهوه و سیگارهایی گاه به گاه...

مشهد را هیچوقت دوست نداشتم. و حالا شوخی روزگار را ببین که دور جهان را گشته ام، آفاق را گردیده ام و حالا حراخانه ام را در مشهد یافته ام! هنوز نه شهر را بلدم و نه کسی را می شناسم. رها کرده ام زمان بگذرد ببینم از ترکیب من و مشهد چه درمی آید!

ولادیمیر، عزیزم،

از حال من اگر پرسیده باشی، باید برایت بگویم که با پروست همذات پنداری عمیقی دارم اینروزها... من هم دیگر مثل پروست با "بیماری" ام کنار آمده ام و حتی آنرا بخشی از زندگیِ آفرینشی ام می بینم. از پروست یادگرفته ام و دیگر نمی پرسم که چگونه باید از دست این بیماری ام خلاص شوم و دوا و درمانم چیست. یادت هست چه گفته بود؟ که در برابر بعضی بیماریها "گاه جسورترین جراحان نیز ناگزیرند از خود بپرسند آیا صلاح هست که بیمار را از بیماری اش محروم کنند؟"...

از ایران و زندگی ام در ایران پرسیده بودی. بگذار برایت بگویم که اینجا، در ایران، آدمها – یا حداقل آدمهایی که من می بینم- دنیایشان بسی کوچک است. با مفاهیمی ساده، خواسته‌هایی ابتدایی و برداشتی ساده‌انگارانه از همه چیز و هر چیز. زندگی اینجا یک جور انقباض دارد. ره به گشادگی انگار نمی برد. دنیاهای منقبض شده و زندگیهای آب رفته... و درعین حال پیچیده! پیچیده نه به معنای لایه لایه و عمیق. نه. که در هم لولیده و ناتمییز و مبهم. گاهن نمیفهمم کی با کی و چی چه نسبتی دارد. روابط خیلی از آدمها اینجا نسبت یک به یک نیست. نسبت چندصدم اعشار به چندین نفر است! از این زاویه، ایران گیجم میکند اینقدر که درهم برهم درهم می لولد و روراست نیست... صداقت اینجا واژه ای کمیاب است...

من؟ دلم بر اینهمه تاخوردگیها و درهم تنیدگیهای بیهوده می گیرد. و تو که میدانی. من آدمی اکسپرسیوم. با همه ی این در هم لولیدگی، آرام دوروبریهایم را میبوسم و از درِ حراخانه که بیرون میزنم، خودم را در هیاهوی کوچه های شهر گم میکنم...

دلم برایت سخت تنگ میشود، ولادیمیر...