به قول خانم گوگوش فرصت تولد دوباره نیست مردن دوباره ی من وقتشه...


Lawrence Talbott: I wish things were different.
Sir John Talbott: Never look back Lawrence, never look back. The past is wilderness of horrors.
 )Wolfman,  2009(

یک هفته ای میشود که برگشته ام به جزیره. مدتهاست دارم سعی می کنم تجربه ی چند ماه آخر کاری ام در ایران را فراموش کنم و یادم ببرم که چه حجمی از حقارت مشامم را زد. به این هم امیدوارم که زندگی در من نیروی قویتری دارد و لابد زود فراموشش می کنم.

در تصویری مبهم و دور، بیست و یک ساله ام. در آن تابستان داغ مرداد تهران، بسی بی دریغ عاشقم. هوا داغ است و من از بیرون و درون ذوب می شوم. پلومرغ پخته ام و آورده ام پارک خانه ی هنرمندان. مردادماه است. پارک خانه ی هنرمندان هنوز اینهمه ساختمان ندارد و فضاهای خالی اش چشم نوازترند. گرمم است. با اینکه تجربه ی زندگی از سنم بزرگترم کرده، اما در چشم من ِ بیست و یک ساله، هنوز کلی راه مانده. ترسیده ام و نمی دانم آینده ام آمده؟ یا هنوز نیامده و من فقط منتظرش هستم؟ هنوز عشق پاسخ همه پرسشهاست و پنجشنبه روزی من تابلوی خط-نقاشی یی کشیده ام که غروبی را تصویر می کند و در زمینه ی دریای آبی رنگش خوش-نویسی کرده ام که:

دچار یعنی
عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
اگر ماهی کوچک ، دچار آبی دریای بیکران باشد...

تابلو با قطع بزرگ هنوز هم روی دیوار خانه ی صفورا آویزان است و هرازگاهی مادرم گرد و خاکش را دستمال می کشد...

و حالا؟ برگشته ام به همان کنج آرام خودم در جزیره. سالها از بیست و یک سالگی ام می گذرد و من امروز دوباره از خودم پرسیدم آینده ام آمده؟ یا هنوز نیامده و من فقط منتظرش هستم؟!... سیگاری از کنج میز آشپزخانه برداشتم و لبخند محوی زیر لبم دوید که عمری دگر بباید احتمالن...

من آدمی هستم که برای رویایی که از ایران داشتم راهی ساختم و رفتمش. اما به رویایم هنوز هم نمی رسم چرا که خشتهای اولش را هی راست می چینم ولی زمین آنجا راست نیست و در سراشیب است و دسترنجم هی واژگون می شود. معماری نخوانده ام اما اینقدر می فهمم که پی ِ دیگری باید آنجا ساخت. طرزی که من ِ الانم نیستم حداقل. فلذا فعلن همینجا در کنجی خلوت در جزیره نشسته ام تا روزگاری عمری شاید دیگر...


"فقط دوست داشتن حفظم می کند
اما فایده اش چیست؟"...

(فروغ فرخزاد)



فایده ای نداشت. فروغ امروز مُرد...

مُزمن‌ها، ماشین‌ هایی‌اند که توی‌ شان عیبی برداشته که نمی‌شود تعمیرش کرد. عیب‌ های کهنه‌ ای که سال‌ های متمادی سرِ صاحبشان را به سنگ زده‌اند*


من به احترام حس پروانه ای و نوستالژیکی که به این کشور داشتم و باید برایش حقی قائل می شدم، پا در رکاب کردم. آمدم خودم ببینم و زندگی اش کنم. هزاران فرسخ دورتر نایستاده باشم و گلو دریده باشم که لنگش کن. به این سرزمین حس تعلق متفاوتی دارم. می دانی؟ برای من، زندگی در لندن مثل یک ازدواج موفق توافقی می ماند. همه چیزش سرجایش است. از قبل طرف را مبسوط و سنجیده نگاه کرده ای، بالا و پایینش را بررسی کرده ای، سبک سنگین کرده ای، شرایط اقتصادی و خانوادگی اش را در نظر گرفته ای، کل خانواده رویش توافق دارند، به نظرت با معیارهایت جور بوده اند و بعد قبول کرده ای. آرامش نسبی خوبی داری در این رابطه و کارت را میکنی و بچه هایت را بزرگ می کنی و آینده، روشن تر است.

رابطه ام با ایران اما از جنس حمله های شدید و ملتهب عاشقانه به یک معشوق ابیوزر بی شعور و نفهم و حرامزاده است. تو را ابیوز که می کند هیچ، کتکت می زند و پولت را هم می چاپد. دل رنجیده و خونین از خانه می روی و تف می کنی که قلم پاهایم را خواهم شکست اگر بخواهم دوباره برگردم ولی با اینحال باز هم به او بر می گردی. به آن معشوق ابیوزر پشت می کنی و می گویی دیگر برنمی گردی، در حالی که می دانی باز هم برخواهی گشت. دوستش می داری و به او معتادی. و عاشقی دلیل نمی خواهد. تو را از آن گریزی نیست...

و خب! این رابطه سالم نیست. حداقل در طولانی مدت نیست. حالا نمی خواهم بگویم ایران بدترین جا بود که آمدم. نه. دنیادیده تر از این حرفهایم. با این حال، این بستر جان آدمی را می گیرد، خفه میکند. مدام در انکار و نافهمی. پذیرش و تسلیم. سکوت و هم‌ دستی. ما هنوز در این مرحله ایم و از از آن جان بدر نبرده‌ایم. ما همه هم‌ دست سکوتی بزرگ هستیم و بهای آن  را یک روز خواهیم پرداخت. کمال داود می گفت شری را که انجام داده ایم اما بیان نکرده ایم و به عهده نگرفته ‌ایم، بی شک آن را دوباره زندگی خواهیم کرد. و نیچه هم می گفت: "راز پدر را پسر فاش خواهد کرد."

 بیماری بزرگ ما این هم دستی ما در توافقی نانوشته است. یک رنگی. یک شکلی. هنوز هم عادت نکرده ام که چه همه یک شکل لباس می پوشیم. یک شکل آرایش می کنیم. بیماری ما متفق‌القولی‌ ست. خدایی یگانه، تفکری یگانه، این ما را خواهد کشت. ما با تحرک زندگی و تکثر زندگی ها مشکل داریم. اینجور ادامه بدهیم، دست ها و پاهایمان در پیری ای زودرس خشک خواهند شد. از من بپرسی می گویم، ایران به یک ارتوپد بسیار ورزیده و ماهر نیازمند است تا گره های کور تنش را تشخیص دهد، دستش را روی آن بگذارد و آرام بازشان کند. ولی به نظر تو چه می شود کرد با یک بیمار لجوج و یکدنده و زبان نفهم که تن به پزشک نمی دهد؟ نسخه برتابیدن پیشکش...


پرواز بر آشیانه‌ی فاخته- کن کیسی، چیف برامدون سرخپوست


2019 resolution:

1) Make.
2) Love.
3) Make love.