ستونی از آسمان

آقای میم می گوید کون نشستن نداری. راست می گوید. من لبخند می زنم و می گویم کک به دامنم است. گاه فکر می کنم نیاز به حرکت در من یک ضرورت است. این ضرورت گاهی می داند مقصدش کجاست گاه نمی داند. وقتی می داند، ضرورت در من دو چندان است. آمدن به سیسیلی برایم ضرورت بود اما صعود به آتشفشان اِتنا Etna ضرورت دوگانه ام شد. از زمانی که می دانستم برای کنفرانسی به پلرمو خواهم رفت و شروع کردم به خواندن و مستند دیدن از سیسیلی، نام آتشفشان اِتنا در پس زمینه ی ذهنم لانه کرد و به وسوسه ی مدامی دچارم کرد. نمی دانستم وقت خواهم کرد؟ در این چند روزه ی اضافه تر بهتر آیا نیست که دیگر جاها و مردمان سیسیلی را بیشتر ببینم تا اینکه اینهمه راه دور کنم و به منتهاالیه غربی جزیره ی سیسیل، به کاتانیا، بیایم و شب را بمانم تا فردایش بروم اتنا؟ روز آخر کنفرانس اما، اتنا ضرورت دوگانه ام شده بود...

یونانی ها، آن را ستون بهشت Pillar of Heaven نامیدند. ابتدا شاید فکر کنی که اشتباه کرده اند، چرا که اِتنا از دور بیشتر شبیه یک خط طولانی، جادویی و انعطاف پذیر از لبه دریا تا مخروط آن است و به نظر قد بلند و ستون وار نمی آید. بیشتر به نظر کوتاه می رسد. اما وقتی او را شناختی تازه می فهمی که یونانیان اشتباه نکرده اند. او در هیبت یک جادوگر، با دهان پر دود و آتش، کوهی است که دلش صدا می دهد و تو را به خود می خواند. اینهمه نزدیک است به زمین اما هرگز با ما نیست. به درونش هیچ راهی نیست. نقاشان بسیار او را نقش کرده اند و عکاسان سعی کرده اند او را بیشتر نشانمان دهند. اما به دل او راهی نیست. پناهگاههای نزدیک و خانه های سپید در دامنه و دامن دامن درختان لیمو و نارنج در بستر گدازه های سرد شده اش با ما هستند. اما خود او نیست. اینها جهان ماست. اما خود اِتنا از جهان دیگری است. هنگامی که به او نگاه می کنم، و بعد که صدای نفسش در دلش می پیچد و اکوی مهیبی می شود، دست و نگاهم را از این جهان می گیرد و به جهان رمزآلود "دیگر" می برد. با اِتنا چاره ای نداری. به آرامی ذهن و نگاهت را می چرخاند، از آن مرز نامرئی عبورت می دهد، مسخت میکند و تو را به جهان عجیب و غریبی که این جهان نیست، می برد. بیهوده است که ایستاده بر دهانه ی اِتنا فکر کنی که می توانی خط افق هر دو جهان را ببینی. ستونی از آسمان! یونانی ها حس حقیقتی جادویی از جهان داشتند.

اِتنا مجنون است. با خودم فکر کرده بودم اینهمه جانها از آدمها گرفته، چرا هنوز هم اینهمه دلخواه است و شهرها و روستاها در دامنش رها نمی کنند؟ و دانستم. اِتنا معشوقه ی عجیب و ویرانگر این مردمان است. اِتنای ِ بی زمان ِ دوست داشتنی ِ یونانی اما چه عذاب آور!... مردان زیادی نبوده اند که توانسته باشند او را تحمل کرده باشند و خود را از دست نداده باشند. در مواجهه با اِتنا، مردی می باید چندان قوی، وگرنه اِتنا جان او را می گیرد و جسم بی روحش را رها می کند. اِتنا خوفناک است. او روح چند نفر از نژادهای مختلف را شکست؟ این او بود که روح یونان را شکست. و بعد از یونانیان، رومیان را عشق داد و بعد روحشان را شکست. نورمن ها، اعراب، اسپانیایی ها، فرانسوی ها، ایتالیایی ها و حتی انگلیسی ها. به همه الهام داد و بعد روحشان را شکست. این بادهای عجیب و غریب، این پیکره ی داغ سیاه و سپیدش، این جرقه های عظیم مغناطیسی اش، مردان بیشماری را دیوانه کرده است. او قادر است مردان را از جنون به پای مرگ بکشاند. چنین ارتعاش های وحشتناک با این برق زیبایی باورنکردنی اش، قادر است بافت زنده اش را تغییر دهد و چنان زندگی های رنگارنگی در سلول های فعال خود ایجاد کند که از یک طوفان آتش و دود در پلاسمای زندگی، نظم جدیدی در زندگی مردمان این منطقه ایجاد کند. بسیار جانها گرفته است اما چه زندگی ها هم که نداده است...

صعود به اِتنا، هایلایت سفرم به جزیره ی سیسیلی بود، بی شک...