خدایا! پروردگارا! نَگا و اگر نمی ‌توانی، آرام‌ تر بِگا!*

آدمی از جنس من که مفاهیم و واژه ها و تاریخ و معنا، کارش است، یعنی از کلمه، نان استخراج می کند، خوب می داند که معنا و بار واژه ها در مکان ها و زمان های مختلف تغییر می کند. یک روز در ایران کلاس درسی داشتم که خواستم به فارسی زبانها با مثال، حد این دگردیسی را بگویم. مثالی زدم از واژه ی "مزخرف". مزخرف در فارسی ِ امروز ما ایرانی ها، مزخرف است دیگر. ولی دوست سوریه ای دارم که آمده بود ایران فارسی یاد بگیرد. گفت این معنای "مزخرف" را شما از کجایتان درآورده اید؟ مزخرف به عربی و در زبان مبدا یعنی "آذین بسته شده، دکور شده، نفیس". به خلیفه ی عباسی "قرآن المزخرف" هدیه می داده اند. کلاس خندید.

امروز به "بدبختی" فکر می کنم. بدبخت در نظر من کسی است که رنج می کشد اما نمی‌داند از چه رنج می‌ کشد یا بهتر، نمی داند رنجش از چیست ولی می داند هست و فقط می تواند اشاره کند که هست. مثل خود واژه ی "حقیقت". این معنا و این میزان بار بدبختی البته برای قبل از شکستن پایم است. الان بدبختی ِ درد و نشستن و کلافگی مدام هم قاطی چسبناکی اش شده و بدبختی را جور دیگری رسوب داده. 7 هفته پیش تر، بدبختی هایم را مشت مشت در جیب هایم می ریختم و شروع می کردم به راه رفتن. راه می رفتم و دانه دانه با هر قدم، یکی را از جیبم بیرون می انداختم. مسیر برگشت را هم همیشه متفاوت از مسیر رفت انتخاب می کردم که ریخته ها را نبینم. جواب می داد. طرز من بود. حالا؟ از همچین آدمی پا را بگیرید. دیگر خودتان حجم بدبختی زن را محاسبه نمایید.



* جایی سالها پیش این مناجات درخور را دیده بودم. 

برای الماس تراشی به نام نجف دریابندری


مسکوب در "روزها در راه" میگه: "سی سال در حوضی کوچک و کثیف شنا کردن، هرچند بزرگترین ماهی آن باشی، رمق روحت را می‌گیرد".

نمی‌دونم رمق روح دریابندری در چه وضعیتی بود. اما، بنا بر ظواهر و از راه دور، در ادامه ی مسکوب اینطور حکم میدم: مگر آنکه تلاش کرده باشی حوض را تمیز و چه ‌بسا بزرگ‌ تر کنی و خدا را چه دیدی؟ شاید راهی هم به رودخانه زدی!


(کاریکاتور از مانا نیستانی)

سعدی به سعی شایا

دل موضع صبر بود و... بُردی


(روز سعدی؟)

Take care of "freedom" and "truth" will take care of itself.

(Richard Rorty) 
مشکل من: نه می‌توانم دنیا را عوض کنم و نه این را که هست بپذیرم.

 (روزها در راه - شاهرخ مسکوب)

مولانا به سعی شایا

بیا جانا 
که امروز آن مایی

کجایی تو؟
کجایی تو 
کجایی؟
...

وقتی آدم زیر آتشبار قرار گرفته باشد، ترس عجیبی در تمام بدنش احساس می کند. نه ترس از اصابت گلوله، بلکه بیشتر از اینکه نمی داند کجایش مورد اصابت قرار می گیرد. آدم مدام از خودش می پرسد گلوله به کجایم خواهد خورد؟*

این وضعیت نشستن در خانه و مدام منتظر اتفاقی، خبری، چیزی بودن منو یاد کتاب "درود بر کاتالونیا"ی جورج اورول انداخت. روایت شخصی و عینی و دست اول اورول از جنگ داخلی اسپانیا. خودش اونجا بوده و به بهترین وجهی گزارش داده. ولی آخرشم میگه: "تصور نمی‌کنم موفق شده باشم بیش از کمی از ارزش و معنایی را که آن چند ماه در اسپانیا برایم داشت به قالب بیان بیاورم. برخی از رویدادهای برونی را ثبت کرده‌ام، اما نمی‌توانم احساسی را که این رویدادها در درونم گذاشته ثبت کنم."

کتاب رو برداشتم و ورقی زدم. بنظر من که این کتاب بهترین اثر اورول و از بهترین های ژانر جنگه. درخشان ترین بخشش هم از نظر من اون بخش از کتابه که از قضا جنگی در کار نیست. روایت یک علافی مدام. ملال روزمرگی آنهم در شرایط کمبود ِ همه چی، پشت کیسه‌ های خاکی. اونجایی که اورول، این طرف تو سنگر جمهوریخواهان نشسته و در دره‌ اونطرف کوه هم، سنگر نیروهای فرانکوست. اورول می نویسه: "پنج چیز در جنگ سنگری مهم است: هیزم، آذوقه، توتون، شمع و دشمن. اهمیت آنها در زمستان جبهه ی ساراگوسا به همین ترتیب بود و دشمن، بی بروبرگرد، آخرین آنها. هیچکس به فکر دشمن نبود. در حقیقت مشغولیت اصلی هر دو سپاه کوشش برای گرم نگهداشتن خود بود." از گلوله‌هایی می‌نویسه که از توپ‌های فرسوده ی طرف نیروهای فرانکو شلیک می‌شدند و به سنگر آن‌ها نرسیده، پای کوه به زمین می‌خوردند. اما این‌ور جمهوری ‌خواهان، برای هدر ندادن همان مهمات اندک و فرسوده، در جواب، فقط  با صدای بلند به فرانکو فحش می ‌دادند. فحش‌ها توی دره پخش می شده، اکو می شده و می رفته می رسیده به سنگرهای اونطرف دره.

شاهکار این ملال اما که همیشه لبخند به لبم میاره، همانا ماموریه به سِمَت ِ "فریاد وظیفه". اورول میگه این فریادها در واقع قطاری از شعارها و رجزخوانی های انقلابی بود که نسخه ی ثابت و تکراریی داشت و سربازان فاشیست ِ توی سنگر اونطرف دره رو مخاطب قرار می داد. مثلن؟ که مثلن آنها مزدور سرمایه داری بین المللی هستند، که علیه خودشون مبارزه می کنند. و بعد از اونها خواسته میشد که به جبهه ی جمهوریخواهان بپیوندند. اورول میگه بی تاثیر هم نبود. بودند کسانی که از کمپ فاشیست ها فرار می کردند و به کمپ جمهوریخواهان می پیوستند. ولی بین این فریادوظیفه ها، یک فریاد وظیفه هم بود که شاهکاره. اورول ازش تعریف می کنه و میگه به درستی در کارش هنرمند بود. این فریادوظیفه ی نابغه فرقش چی بود؟ او بجای اینکه راه حل های انقلابی و معمول رو تبلیغ کنه، گاهی برای فاشیست ها بلندبلند تعریف می کرد که وضع غذاییشون چقدر بهتر از اونهاست. مثلن فریاد می زد: "نون برشته با کره!". پژواک صداش که توی دره ی سرد و خالی می پیچید که پاشین بیاین اینطرف "ما الان اینجا نشستیم داریم نون برشته ی کره ای می خوریم. کالباس خوشرنگ با نون برشته ی کره ای"، آدم های هر دو طرف رو سست می کرد. اورول میگه او هم مثل ما و اونها "طی هفته ها و ماههای گذشته چشمش به کره نیفتاده بود، اما خبر نان تست در یک شب زمهریر، آب از دهان خیلی از فاشیست ها راه می انداخت". چیزی که اورول می گه خودش هم دچارش می شد با اینکه همونجا کنار فریاد وظیفه نشسته بود و می دونست که دروغ بزرگیه.

ته کتاب اورول د‌لتنگی کرده. دلش گرفته. از تمامی جناح های سیاسی و "دروغ پردازان مزدور و خایه مال هاشان" نالیده. دلش برای آن سرباز ایتالیایی خوش اندام و خوش چهره و "آن روح زلالش" که دیگه اونو ندید، گرفته. و آرزو کرده. برای "سادگی". برای پایان غیرضروی ها. پایان نابرابری ها.



* درود برکاتالونیا-جورج اورول- ترجمه ی تورج آرامش



اثر Jason Adam Katzenstein- از صفحه ی اینستاگرامش J.A.K

من هم مثل عده‌ای از آدميانِ همين کوچه هنوز
از کج و پيچ کردنِ کلماتِ عادیِ آسمان بدم می‌آيد
بی‌راهه چرا؟
تمام اين سالها
حرام از يک شبِ دُرُست
حرام از يک روز خوش
حرام از يک ... از خوابِ يک لحظه، يک لبخند!

بی‌انصاف، زندگی
هی همين معنی ارزانِ از ما گرفته‌ی مجبور
تو که ما را کُشتی!

حالا که چمدانم را اين همه سنگين و بی‌کليد بسته‌ام
تازه می‌پرسی کجا، چرا، از چه سبب!؟
يعنی تو داستانِ دلبستگی‌های مرا
به همين چيزهای معمولی ندانسته‌ای، نمی‌دانی؟
لااقل يک بفرمایِ ساده، يک سکوت!...

من بعد از هزار سالِ تمام
باز مُرده‌ام به خانه برخواهد گشت، برمی‌گردم
نمی‌گذارم شب‌های ساکتِ پاييزی
تو از هول و ولایِ لرزانِ باد بترسی ... بابا!
هر کجا که باشم
باز کَفَن بر شانه از فرصتِ مرگ می‌گذرم، می‌آيم
مشق‌های عقب‌مانده‌ی هُدا را می‌نويسم
پتوی چهارخانه‌ی خودم را
تا زيرِ چانه‌ات بالا می‌کشم، می‌بويَمَت
و بعد ... يک طوری پرده را کنار می‌کشم
که باد از شمارش مُردگانِ بی‌گورش
نفهمد که يکی کَم دارد!


(طبعن چه کسی جز سیدعلی صالحی؟)

چشمی و صد نم جانی و صد آه

نشستم ویدئوی اجرای تازه ی محسن نامجو در استکهلم با گروه اودیسه را دو بار کامل دیدم. کنسرتی که یک جورهایی تاریخچه و گرامیداشت کارهای تک نامجو هم هست. یک جاهایی از ویدئو رو هی برگشتم عقب هی دوباره دیدم. بارها و بارها. نه که دوباره شنیدم. هی دوباره دیدم. هی زوم کردم روی چهره ی محسن. هی روی طرز دست هایش، افتادگی شانه ها، حرکت چشم ها، باز و بسته شدن پلک ها و عوض شدن رنگ پوستش وقتی آنهمه صدایش قدرت اوج دارد.

دو خواننده هستند در دنیای موسیقی ایران که من با تماشایشان سینه ام خیس می شود. یکیش شجریان پدر است و دیگری محسن نامجو. می گویم تماشایشان. نمی گویم شنیدنشان. بین این دو فرقی بزرگ است. مثلن خانم هایده هم نزد من خیلی یگانه است. اما شنیدنش مرا می بَرَد. ویدئوهای خوبی هم البته از هایده نیست. باشد هم دیدنش مرا نمی بَرَد. بماند که او صدای خاص دوران من نیست. 

این طرز ِ تماشا را با نامجو حتی بیشتر از شجریان دارم. شاید چون همنسل من است. من تک تک خطوط چهره ی این مرد را می جورم و چه بسا رد دردها و طرزهای بسیار نزدیک به خودم و همنسلان خودم را در چهره و طرز او پیدا می کنم. و به گمانم به همین خاطر هم هست که تماشایش این چنین سینه ام را خیس می کند. نامجو در این ویدئو، تکیده و خم، با متانت می ایستد، نگاهش وزین است. درست همان گاه که چشمهایش شیطنت می گیرند، خط بعدی ِ رگ های حنجره اش صدای کشیدگی ِ سیم های رنج می دهند، و درست همان گاه که خطوط پیشانی اش به واژه های اعتراض گُر می گیرند و بالا می آیند، دستهایش از مچ می افتند و استیصال را تصویر می کنند. من از نصفه ی دقیقه ی 28 تا آخر دقیقه ی 29 را چندبار برگشته باشم و طرزش را دیده باشم حق مطلب اداست؟ این یک دقیقه من را یاد این کار تایگرلیلیز هم می اندازد.

نامجو خودش گفته بود که می خواسته موسیقی ایرانی را از آن حالت سکون ِ سنتی اش بلند کند، با قطعات پرفورمنس اجرا کند، و به حرکت آید. کاش یکی به او برساند که یک آدمی هم هست که نه فقط می نشیند موسیقی ات را در این صحنه ی پرفورمنس می بیند، که برای این زن، خود تو، آن هندسه ای که خطوط تنت را شکل می دهد، آن طرزی که تنت را راه می بری، آن طرز تمامن مخصوص ادای اصوات، آن رگ پررنگ پیشانی ات به وقت اوج، آن تکانه های حنجره، آن طرز چشمها، آن خراش ها و خراشیدگی ها، همه و همه در تکیدگی آن تن، پرفورمنس هستی این زن است که اینطور سینه اش را نمناک و جاری می کند. من نه اهل ارتباطات مجازی ام، نه سوشال مدیا. کاش یکی از شماها ولی بردارد و به او برساند که زنی در خیابان چارلوود استریت، در قرنطینه ی شهر با چهره ای آخرالزمانی، کلاهش را با چشمانی تر و سینه ای نمناک برایت مدتهاست که برداشته...
...




کرونا فقط یک بیماری نبود. یک بیداری هم بود. دست خیلی چیزها رو شد. حنای خیلی ها بی رنگ شد. و اَلَک بسیاری، بیخته. هانا آرنت در "آیشمن در اورشلیم" نوشته بود که آدولف آیشمن مرد شریفی بود. مهربان بود، مبادی آداب بود و آرام. خانواده دوست و اخلاقی. ولی همین مرد چهارصدهزار یهودی را به کوره‌های آدم ‌سوزی فرستاد. آرنت می‌ نویسد که آیشمن "قدرت تخیل" خود را از دست داده بود. او نمی‌توانست خود را جای دیگران بگذارد. او نمی توانست درد و رنجی را که به دیگران می داد، درک کند. کرونا انگار دارد آن بخش تخیل از دست رفته ی ما را انگلولک می کند. شاید و باشد که ضربانش باز به زندگی برگردد.

من آدم احساساتی و رمانتیک و سانتی مانتالی هستم. غلط اندازم و در صورتم و حرفهام همه ش خنده است و جدی بودنم هم خنده و شیطنت دارد. اما زیر این پوسته، قُلقُل می زنم ودر پاره ای موارد آدم شدیدی هم هستم. فلذا خودکشی برای همچین آدمی این است که تیغ بردارد و قید احساساتش را بزند. گاه هم البته که نمی تواند. از پسشان بر نمی آید. آنگاه می اندازدشان در حبس. احساساتش را در سینه حبس می کند و یک دیوار سکوت رویشان می کشد. از حوالی این دیوار که رد شوی حتی نخواهی دانست که پشت ضخامت ِ آن دیوار دارند چه می سوزانند. آت آشغال است یا جسد عزیزی.

از دو روز پیش که مچ پایم شکسته، درد جور دیگری در من لانه کرده. احساسات حبس شده ام هم در این بلاروزگار ِ قرنطینه به طرف مچ پای چپم و آن ورم بزرگ و التهاب استخوانی سرازیر شده. میزان رقّت احساساتم با هر بلند شدنی و اندک ضربه ای حتی به حوالی مچ پایم هم تغییر می کند. اگر برگمنی می بود و می آمد توی این خانه، از همزیستی من و مچ پای شکسته ام می توانست آن تصویر درخشان دو چهره را جور دیگری با چهره ی من تنها بگیرد. لیو اولمان یک جایی گفته بود ما راجع به آن صحنه‌ ایی که چهره هایمان کنار یکدیگر می آمد چیزی نمی دانستیم. یک روز برگمن گفت که به اتاق تدوین برویم. آنجا تصویر چهره هایمان را دیدیم. من پیش خودم گفته بودم خدای من بی ‌بی چقدر خارق‌العاده است. چقدر معلومه که عصبیه. در همین حال بی ‌بی با خودش فکر کرده بود که  لیو چطور تونسته این کار رو بکنه؟ چقدر چهره ش عجیبه! و ناگهان ما هر دو متوجه شدیم که هر چهره در این تصویر درواقع نیمی از هر کدام ماست. ترکیب، عجیب و ترسناک بود.

کاش تو این وضعیت، اونم با این پای شکسته و چلاق، پریود آدمی هم گوش می کرد می رفت یه مدت قرنطینه.


او از راه دوری آمده بود و وقت زیادی نداشت. چندین خانواده منتظر بودند که او را به دخترشان معرفی کنند. اهل سایگون بود اما در بیست سالگی به شکل یک قایق سوار، ویتنام را ترک کرده بود. قبل از آنکه به مونترآل بیاید، چندین سال را در یکی از پناهگاههای پناهندگان در تایلند سپری کرده بود. در مونترآل کار پیدا کرده بود اما وطن را نه. او از آن دسته آدم هایی بود که سال ها در ویتنام زندگی کرده بودند به این امید که روزی کانادایی شوند و سال ها در کانادا زندگی کرده بودند تا باز ویتنامی شوند.


(کتاب من- نوشته ی کیم توی- ترجمه ی روان حدیث باقری- چاپ آنلاین)


امروز وحید برام یه شونه تخم مرغ آورد. لطف زیاد. تخم مرغ از اون اقلامیه که از روز اول که همه پنیک کرده بودن، نایاب شد در این کشور! و هنوز هم تخم مرغ هیچ جا گیر نمیاد. 

تا حالا، اینهمه سال تو این کشور زندگی کرده م، یه شونه کامل تخم مرغ نخریده بودم. ماکزیمم 12 تایی. دیدم زیادمه و می دونستم که لیز، همسایه ی طبقه ی بالایی م، یه هفته است که رفته تو قرنطینه بخاطر تب و خستگی و نشانه های دست اول کرونا. چند دونه تخم مرغ چیدم توی یک پیاله و بردم بالا گذاشتم رو زمین پشت در خونه ش و رو موبایل بهش پیام دادم که برات تخم مرغ گذاشتم بیرون در، برشون دار. بعد کلی تشکر برام پیام گذاشته که:

I never could imagine, and I didn’t know a bowl of eggs could make me feel so happy!

براش نوشتم: آره لیز! چنین روزگار سوررآلی رو زندگی می کنیم!


اندر باب قرنطینه

از امروز قرنطینه ی بریتانیا هم بالاخره شروع شد. یک هفته است که دورکاری می کنیم ولی از امروز بصورت رسمی رفتیم تو فاز قرنطینه ی کامل. قرنطینه ی کشوری. اول صبحی که بیدار شدم این کلمه ی "قرنطینه" یه گوشه ی مغزم گیر کرده بود. کمی جستجو کردم.

خیلی برام جالب بود که کلمه "قرنطینه" در زبان ایتالیایی از واژه ی quaranta میاد که همون "چله نشینی" خودمونه.  quaranta معنی لغویش یهنی 40 روز. تاریخچه ی استفاده از این واژه هم برمی گرده به قرن 14 میلادی و در جریان اپیدمی طاعون که به "مرگ سیاه" هم معروفه و در اروپا جان 25 میلیون آدم رو گرفت. حالا اینکه چرا "40 روز"؟ نمی دونیم. مورخان احتمال میدن که این شماره ی 40 از اعتقادات مذهبی میاد. در خیلی از دین ها و آیین ها، از جمله بودایی، زرتشتی و یهودیت، عدد 40 جزو اعداد خاص و مقدس محسوب میشده.

در دنیای اسلام، قضیه ی قرنطینه ی رسمی و حکومتی اما خیلی قدیمی تره. اولین قرنطینه ی اجباری رسمی درشهر دمشق بوده که به دستور خلیفه ششم اموی- ولید- انجام شد. به دستور ولید اولین بیمارستان برای جداسازی گروههای ویژه از بیماران، مثل بیماران مبتلا به جذام، در بین سالهای 706 و707 میلادی در این شهر ساخته شد.




منابع:
An Anecdotal History of Nematology by John Webster
The Emergence of the Prototype of the Modern Hospital in Medieval Islam by Aydin Sayili

بلای دَ نخزیده

بیرجندی ها اصطلاحی دارن که به لهجه ی خودشون میگن "بلای دَ نخزیده"! در ذهنیت خیالپرداز آن مردمان، بلاها خزنده ان. آدمیزاده رو کسی از بلا خبر نمی کنه. بلا خزنده است. یکهو می بینی چنبرک زده به زندگیت. این "بلای دَ نخزیده" اما به نوعی بلا اطلاق میشه که حتی خزنده هم نیست. هزارسال به مخیله ی کسی هم نمیاد که همیچون بلایی ممکنه حتی وجود داشته باشه. این کرونا مصداق بارز "بلای دَ نخزیده" است!

حافظ سال تحویل به سعی بابا

ببوس غبغب ساقی
به نغمه ی نی و عود
...


پ.ن. خواجه امسال شرایط کرونایی رو هم در نظر گرفت. خخخ!

حوّل حالنا...
پلیز
لدفن
خواهش
تمنا
التماس
پدسسسگ
:(



سنگ و 
سیخ و 
سوزن و 
سیم و 
سوراخ و 
سبزه و
سیگار

برای چنان سالی که ما گذراندیم، هفت سین درخورتری نیافتم.
98 بری که دیگه برنگردی.

و باشد که 99 از خجالت 98مون درآد. آمین...

گفتند دلت چگونه است؟ گفت چهل سال است تا میان من و دل جدایی انداخته اند*

وضعیت بریتانیا سر این مساله ی کرونا مثل باقی چیزهاش، بغرنج و پیچیده شده. باقی کشورهای اروپایی سیاق مشخصی گرفتن و وضعشونو معلوم کردن و از هفته ی پیش همه جا رو تعطیل کردن. اینجا اما مدارس و دانشگاهها و ادارات کما فی السابق بازند و در چهره ی شهر چیزی جز قفسه های خالی شوینده ها و دستمال دستشویی و کنسروها، یادآور این بحران ِ همه گیر نیست. اگه چشم بندهای قاطری ت رو زده باشی و مسیر مستقیم رو بری و سرت رو داخل فروشگاهها نکنی و قفسه ها رو نبینی، چهره ی شهر همان است که بود. بارها و پاب ها و رستوران ها و کافی شاپ ها مثل همیشه پر از مشتری ان و متروها همچنان به قوت پر و خالی می شن. این سیاست "مصونیت گله ای" هم اینجا داره داستانی می شه برا خودش.

من اما کارم جوریه که می تونم دورکاری کنم. رییس دپارتمانمونم هفته ی پیش ایمیل زد که خواستین نیاین سر کار و از خونه کار کنین. من؟ گاهی که لنگ کتابخونه می شم، میام سر کار.

این شرایط و ندیدن آدمها و وقت اضافه ی بیش از حد برای خود داشتن هم چیز جالبی شده. من؟ همیشه برای خودم وقت داشته ام. اگر هم نداشته ام، پیدا کرده ام. ولی این بار برای اولین باره که "مجبورم" برای خودم وقت اضافه داشته باشم. این دفعه آدم ها به اجبار به خودشون مشغول شده ن و این هم جالبه هم ترسناک.

دیروز خاک تمام گلدونا رو عوض کردم. گلدون دوتاشونم عوض کردم. جاشون کم بود دیگه. و سپس مقادیری کُزت شده و خونه رو سابیدم. در سکوت و تنهایی با گل ها ور می رفتم و خودم رو می جوریدم که همانا یکی از دوزاری های کجم بالاخره افتاد و از اون موقع است که بوق ممتدی توی سرم داره پخش میشه...

من همیشه فرمانروای مطلق و ملکه ی بی بدیل سرزمین شخصی خودم بوده ام. این رو البته که سالهاست که می دونم و بارها گفته ام. گاه با فخرفروشی ِ زیرپوستی یی هم. دیروز اما حین گلکاری متوجه شدم مدتهاست که نه فقط ملکه ی مطلق سرزمین شخصی خودم نیستم که ای داد و بیداد! مثل اینکه کلن زده ام زیر میز و  قلمرو خودم رو ترک کرده ام و حتی بسا بسیار بدتر از اون: که خیلی خزنده و بی صدا، بی که بفهمم، شهروند سرزمین دیگری شده ام. دیروز حین جوریدن خودم متوجه شدم که دیگه نه تنها  ملکه ی یگانه و بی بدیل سرزمین شخصی خودم نیستم که دیگه حتی تو سرزمین شخصی خودم هم زندگی نمی کنم. از بیخ و بن وارد قلمرو دیگری شده ام و حتی پاسپورت دیگری، سوای سرزمین شخصی و درونی خودم، تو جیبمه. و؟ از دیروز که دوزاریه ناگهان اوفتاد، تو سرم صدای بوق ممتدی داره پخش می شه...

توی فیلم Fight Club، یک صحنه ی درخشانی هست که راوی داستان متوجه می شه که خودش و اون تیلر ِ سرکش، هر دو یک نفر، و خود او هستند. واکنش، غیرمترقبه اما نجات دهنده است. راوی ضامن اسلحه ش رو می کشه و در دهان خودش می گذاره. و؟ می چکاند. تیلر باید کشته می شد تا خودش نجات پیدا کنه. چاره ی دیگری نبود. آن ور ِ دیگرش، آن دیگری که در ذهنش نه فقط با او زندگی می کرد، که ورِ قدرتمند و راهبرنده ی او بود و او سرتاسر ندیدن ِ آن دیگرش بود، باید می مرد تا او نجات یابد.

تو صحنه ی حساس و تعیین کننده ی فیلم من، شب است. دیر وقت است. کلید را می اندازم و وارد خانه ی خودم می شوم. چراغ را روشن می کنم و می بینم یک من ِ دیگر نشسته گوشه ی تختم و منتظرم است. یک لبخند عجیبی هم اون من ِ لبه ی تخت به لب داره و صدای بوق ممتد خط آزاد تلفن در فضا پخش هست. دوزاریی که افتاده. لحظاتی بعد صدای شلیک گلوله با صدای بوق در هم می آمیزه و دوربین به سمت در ورودی که باز مونده می چرخه...


* منسوب به ابوالحسن خرقانی

از گلی که نچیده‌ام عطری به سرانگشتانم نیست خاری در دل است*

آلبوم های قدیمی. عکس های سیاه سفید. خانواده ی ما هم ازین آلبومها چندتایی داره. کم، ولی داره. من حس عجیبی می گیرم با تماشای اون عکسها. همون حسی که یک زمانی فکر می کردم که اگر به انتخاب خودم بود، دلم میخواست نیمه ی دوم دهه ی چهل ایران رو تجربه کرده بودم. در نوستالژی ِ ذهنی که سالها بعد به دنیا امد، نیمه های دهه ی چهل اوج شکوفایی ادبی، هنری و فرهنگی ایرانه. کاش تهران بودم 1349 مثلن. بچه هم نمی بودم. دختر جوان زیبایی می بودم اون سالها.

حالام با این عکس های سیاه و سفید آلبوم های اواخر دهه ی چهل و اوایل پنجاه. توشون زندگی آرامه. آرام نه به معنای بی تنش، به معنای یواش، کُند. زندگی های کم ‌اتفاق. خانه های گل و گشاد، حیاط های پرگل، جمعیت کم، ماشین اِی! تک و توک. بیشترین اتفاق ها و چلانده ی همه هیجانات و داستان های کل خانواده ی مادری من مثلن، داستان هایی است پرهیجان و پرآب و تاب با بوی پیازداغ ازعاشقانه هایشان. عاشقانه هایی که غیر از یک قلم داستان عاشقی صفورا و شوهرش، باقی همه سرگذشت عشق هایی است سوزناک و ناکام. که البته همگی هم به زوج های مرتبی با بچه های فراوان انجامیدند، بی استثنا. باقی؟ زندگی های کشدار، معمولی، آرام. در قاب آن عکس های سیاه و سفید، نه کسی انقلاب کرده، نه جنگی بوده، نه کسی سوار هواپیماشده، نه کسی اعتراضی داشته و نه کرونایی. در آن عکس ها، زن ها بی آرایش های افراطی، از دل تاریخ می درخشند و بسی زیبایند و موهای بلند و ابروان پرپشت دارند. مردها به شدت خوشتیپ اند با لبخندهایی دلنشین و پیراهن های چسبان و یقه های بلند خرگوشی و شلوارهای دمپاگشاد. 

آن سالها زندگی آرام بود انگار. آرام نه به معنای بی تنش، به معنای یواش، کُند. زندگی هایی کم اتفاق. بی سرعت. تنها یک نگاه آنهم فقط به سال 1398 که آخر همین هفته تمام می شود، می شود فهمید از چه حجم پریشانی و تندی ِ زندگی حرف می زنم. 

دلم می خواهد در قاب عکس آلبوم های سیاه و سفید آن روزهای دور زندگی کنم...



* شمس لنگرودی

قانون 1 نسبیت


فرق من و آن مرد در رمان هاست. من رمان خوان قهاری هستم و او؟ اصلن رمان نمی خواند. رمان برایش فانتزی است. واقعی نیست. من؟ غرق می شوم در واژه ها، صفحه ها و داستان. او؟ رمان به دست هایش نمی چسبد. من؟ زندگی ام می شود آن آدم ها، شخصیت ها. می نشینم در درون آن مرد، آن زن. و از آن درون، نگاه می کنم جهان را. اگر رمانی/داستانی به دلم بنشیند، دیگر بستری می شوم. خوابم و بیداری ام با آن رمان است. آخرین رمانی که بستری ام کرد، 5 روز یک کله که خواب و بیداری ام در ته چاهی در کوچه ی بن بستی در حیاط خانه ای متروکه گذشت،  The Wind-Up Bird Chronicleموراکامی بود. تابستان همین امسال...

رمان، آن مرد را نمی بَرَد، مرا اما قرن هاست که برده است. جوری که از بعضی هاشان دیگر برنگشتم. بعضی هاشان درونی ترین زندگی مرا زندگی کردند (مثل همین رمان موراکامی)، بعضی هاشان اما سرم را چرخاندند و به عمیق ترین وجه ممکن ِ انسانی گفتند راه اینوره خانوم. لنز چشمام رو به جاهای دیگری و طرزهای دیگری که در زاویه ی نگاهم نبود و ندیده بودم، تنظیم کردند. و من جانی دارم که با رمان پذیراترینه. فیلم ها هم البته که روی من تاثیر گذارند، اما نه به ماندگاری رمان ها. من این قابلیت را دارم که بتوانم ساعت ها و روزها با شخصیت های رمانی زندگی می کنم و گاه حتی جنبه هایی از همان را خودم نقش بگیرم. آن شوم. گاه حتی مچ خودم را می گیرم که مثلن ای بابا ایوان! تو الان چیکار می کردی تو این موقعیت؟ خمیرم با رمان ِ مرغوب، خوب ورز می خورد و چه بسا کامل چیز دیگری تحویل داده شود. آن مرد اما بسیار کتابخوان است ولی فلسفه می خواند. رمان به کارش نمی آید فلذا به نظرش من "واقعی" زندگی نمی کنم. در دنیای سوررئال درونم بسر می برم و قبول هم نمی کنم و بیرون هم نمی آیم.

آن مرد راست می گوید. ولی این حقیقت را در من تغییر نمی دهد که هیچ دوست ندارم از آن دنیای سوررئال بیرون بیایم و واقعی شوم. البته اگر دقیق تر نگاه کند می بیند که من واقعیتم همین زندگی کردن در سوررئال هاست. رهایم کند لابلای همین نقاشی آبستره لدفن...

از بی خوابی ناشی از استرس این روزهای سرزمینی به اسم ایران، درب و داغونم. قیافه ام جوری داد می زند که همه را فراری می دهم. همکارها هم که سنگ تمام گذاشته اند. دو هفته است که هر روز سر خط خبرهاییم و من چه توضیحی دارم برای سوالات احمقانه شان و دلسوزی هایی که از سر دل است و از ته دل نیست؟...
خسته ام... خیلی خسته ام...
تو که دانای جهانی، تو بگو، پس کی تمام می شود؟
...