از گلی که نچیده‌ام عطری به سرانگشتانم نیست خاری در دل است*

آلبوم های قدیمی. عکس های سیاه سفید. خانواده ی ما هم ازین آلبومها چندتایی داره. کم، ولی داره. من حس عجیبی می گیرم با تماشای اون عکسها. همون حسی که یک زمانی فکر می کردم که اگر به انتخاب خودم بود، دلم میخواست نیمه ی دوم دهه ی چهل ایران رو تجربه کرده بودم. در نوستالژی ِ ذهنی که سالها بعد به دنیا امد، نیمه های دهه ی چهل اوج شکوفایی ادبی، هنری و فرهنگی ایرانه. کاش تهران بودم 1349 مثلن. بچه هم نمی بودم. دختر جوان زیبایی می بودم اون سالها.

حالام با این عکس های سیاه و سفید آلبوم های اواخر دهه ی چهل و اوایل پنجاه. توشون زندگی آرامه. آرام نه به معنای بی تنش، به معنای یواش، کُند. زندگی های کم ‌اتفاق. خانه های گل و گشاد، حیاط های پرگل، جمعیت کم، ماشین اِی! تک و توک. بیشترین اتفاق ها و چلانده ی همه هیجانات و داستان های کل خانواده ی مادری من مثلن، داستان هایی است پرهیجان و پرآب و تاب با بوی پیازداغ ازعاشقانه هایشان. عاشقانه هایی که غیر از یک قلم داستان عاشقی صفورا و شوهرش، باقی همه سرگذشت عشق هایی است سوزناک و ناکام. که البته همگی هم به زوج های مرتبی با بچه های فراوان انجامیدند، بی استثنا. باقی؟ زندگی های کشدار، معمولی، آرام. در قاب آن عکس های سیاه و سفید، نه کسی انقلاب کرده، نه جنگی بوده، نه کسی سوار هواپیماشده، نه کسی اعتراضی داشته و نه کرونایی. در آن عکس ها، زن ها بی آرایش های افراطی، از دل تاریخ می درخشند و بسی زیبایند و موهای بلند و ابروان پرپشت دارند. مردها به شدت خوشتیپ اند با لبخندهایی دلنشین و پیراهن های چسبان و یقه های بلند خرگوشی و شلوارهای دمپاگشاد. 

آن سالها زندگی آرام بود انگار. آرام نه به معنای بی تنش، به معنای یواش، کُند. زندگی هایی کم اتفاق. بی سرعت. تنها یک نگاه آنهم فقط به سال 1398 که آخر همین هفته تمام می شود، می شود فهمید از چه حجم پریشانی و تندی ِ زندگی حرف می زنم. 

دلم می خواهد در قاب عکس آلبوم های سیاه و سفید آن روزهای دور زندگی کنم...



* شمس لنگرودی

هیچ نظری موجود نیست:

پست کردن نظر