گفتند دلت چگونه است؟ گفت چهل سال است تا میان من و دل جدایی انداخته اند*

وضعیت بریتانیا سر این مساله ی کرونا مثل باقی چیزهاش، بغرنج و پیچیده شده. باقی کشورهای اروپایی سیاق مشخصی گرفتن و وضعشونو معلوم کردن و از هفته ی پیش همه جا رو تعطیل کردن. اینجا اما مدارس و دانشگاهها و ادارات کما فی السابق بازند و در چهره ی شهر چیزی جز قفسه های خالی شوینده ها و دستمال دستشویی و کنسروها، یادآور این بحران ِ همه گیر نیست. اگه چشم بندهای قاطری ت رو زده باشی و مسیر مستقیم رو بری و سرت رو داخل فروشگاهها نکنی و قفسه ها رو نبینی، چهره ی شهر همان است که بود. بارها و پاب ها و رستوران ها و کافی شاپ ها مثل همیشه پر از مشتری ان و متروها همچنان به قوت پر و خالی می شن. این سیاست "مصونیت گله ای" هم اینجا داره داستانی می شه برا خودش.

من اما کارم جوریه که می تونم دورکاری کنم. رییس دپارتمانمونم هفته ی پیش ایمیل زد که خواستین نیاین سر کار و از خونه کار کنین. من؟ گاهی که لنگ کتابخونه می شم، میام سر کار.

این شرایط و ندیدن آدمها و وقت اضافه ی بیش از حد برای خود داشتن هم چیز جالبی شده. من؟ همیشه برای خودم وقت داشته ام. اگر هم نداشته ام، پیدا کرده ام. ولی این بار برای اولین باره که "مجبورم" برای خودم وقت اضافه داشته باشم. این دفعه آدم ها به اجبار به خودشون مشغول شده ن و این هم جالبه هم ترسناک.

دیروز خاک تمام گلدونا رو عوض کردم. گلدون دوتاشونم عوض کردم. جاشون کم بود دیگه. و سپس مقادیری کُزت شده و خونه رو سابیدم. در سکوت و تنهایی با گل ها ور می رفتم و خودم رو می جوریدم که همانا یکی از دوزاری های کجم بالاخره افتاد و از اون موقع است که بوق ممتدی توی سرم داره پخش میشه...

من همیشه فرمانروای مطلق و ملکه ی بی بدیل سرزمین شخصی خودم بوده ام. این رو البته که سالهاست که می دونم و بارها گفته ام. گاه با فخرفروشی ِ زیرپوستی یی هم. دیروز اما حین گلکاری متوجه شدم مدتهاست که نه فقط ملکه ی مطلق سرزمین شخصی خودم نیستم که ای داد و بیداد! مثل اینکه کلن زده ام زیر میز و  قلمرو خودم رو ترک کرده ام و حتی بسا بسیار بدتر از اون: که خیلی خزنده و بی صدا، بی که بفهمم، شهروند سرزمین دیگری شده ام. دیروز حین جوریدن خودم متوجه شدم که دیگه نه تنها  ملکه ی یگانه و بی بدیل سرزمین شخصی خودم نیستم که دیگه حتی تو سرزمین شخصی خودم هم زندگی نمی کنم. از بیخ و بن وارد قلمرو دیگری شده ام و حتی پاسپورت دیگری، سوای سرزمین شخصی و درونی خودم، تو جیبمه. و؟ از دیروز که دوزاریه ناگهان اوفتاد، تو سرم صدای بوق ممتدی داره پخش می شه...

توی فیلم Fight Club، یک صحنه ی درخشانی هست که راوی داستان متوجه می شه که خودش و اون تیلر ِ سرکش، هر دو یک نفر، و خود او هستند. واکنش، غیرمترقبه اما نجات دهنده است. راوی ضامن اسلحه ش رو می کشه و در دهان خودش می گذاره. و؟ می چکاند. تیلر باید کشته می شد تا خودش نجات پیدا کنه. چاره ی دیگری نبود. آن ور ِ دیگرش، آن دیگری که در ذهنش نه فقط با او زندگی می کرد، که ورِ قدرتمند و راهبرنده ی او بود و او سرتاسر ندیدن ِ آن دیگرش بود، باید می مرد تا او نجات یابد.

تو صحنه ی حساس و تعیین کننده ی فیلم من، شب است. دیر وقت است. کلید را می اندازم و وارد خانه ی خودم می شوم. چراغ را روشن می کنم و می بینم یک من ِ دیگر نشسته گوشه ی تختم و منتظرم است. یک لبخند عجیبی هم اون من ِ لبه ی تخت به لب داره و صدای بوق ممتد خط آزاد تلفن در فضا پخش هست. دوزاریی که افتاده. لحظاتی بعد صدای شلیک گلوله با صدای بوق در هم می آمیزه و دوربین به سمت در ورودی که باز مونده می چرخه...


* منسوب به ابوالحسن خرقانی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر