وقتی آدم زیر آتشبار قرار گرفته باشد، ترس عجیبی در تمام بدنش احساس می کند. نه ترس از اصابت گلوله، بلکه بیشتر از اینکه نمی داند کجایش مورد اصابت قرار می گیرد. آدم مدام از خودش می پرسد گلوله به کجایم خواهد خورد؟*

این وضعیت نشستن در خانه و مدام منتظر اتفاقی، خبری، چیزی بودن منو یاد کتاب "درود بر کاتالونیا"ی جورج اورول انداخت. روایت شخصی و عینی و دست اول اورول از جنگ داخلی اسپانیا. خودش اونجا بوده و به بهترین وجهی گزارش داده. ولی آخرشم میگه: "تصور نمی‌کنم موفق شده باشم بیش از کمی از ارزش و معنایی را که آن چند ماه در اسپانیا برایم داشت به قالب بیان بیاورم. برخی از رویدادهای برونی را ثبت کرده‌ام، اما نمی‌توانم احساسی را که این رویدادها در درونم گذاشته ثبت کنم."

کتاب رو برداشتم و ورقی زدم. بنظر من که این کتاب بهترین اثر اورول و از بهترین های ژانر جنگه. درخشان ترین بخشش هم از نظر من اون بخش از کتابه که از قضا جنگی در کار نیست. روایت یک علافی مدام. ملال روزمرگی آنهم در شرایط کمبود ِ همه چی، پشت کیسه‌ های خاکی. اونجایی که اورول، این طرف تو سنگر جمهوریخواهان نشسته و در دره‌ اونطرف کوه هم، سنگر نیروهای فرانکوست. اورول می نویسه: "پنج چیز در جنگ سنگری مهم است: هیزم، آذوقه، توتون، شمع و دشمن. اهمیت آنها در زمستان جبهه ی ساراگوسا به همین ترتیب بود و دشمن، بی بروبرگرد، آخرین آنها. هیچکس به فکر دشمن نبود. در حقیقت مشغولیت اصلی هر دو سپاه کوشش برای گرم نگهداشتن خود بود." از گلوله‌هایی می‌نویسه که از توپ‌های فرسوده ی طرف نیروهای فرانکو شلیک می‌شدند و به سنگر آن‌ها نرسیده، پای کوه به زمین می‌خوردند. اما این‌ور جمهوری ‌خواهان، برای هدر ندادن همان مهمات اندک و فرسوده، در جواب، فقط  با صدای بلند به فرانکو فحش می ‌دادند. فحش‌ها توی دره پخش می شده، اکو می شده و می رفته می رسیده به سنگرهای اونطرف دره.

شاهکار این ملال اما که همیشه لبخند به لبم میاره، همانا ماموریه به سِمَت ِ "فریاد وظیفه". اورول میگه این فریادها در واقع قطاری از شعارها و رجزخوانی های انقلابی بود که نسخه ی ثابت و تکراریی داشت و سربازان فاشیست ِ توی سنگر اونطرف دره رو مخاطب قرار می داد. مثلن؟ که مثلن آنها مزدور سرمایه داری بین المللی هستند، که علیه خودشون مبارزه می کنند. و بعد از اونها خواسته میشد که به جبهه ی جمهوریخواهان بپیوندند. اورول میگه بی تاثیر هم نبود. بودند کسانی که از کمپ فاشیست ها فرار می کردند و به کمپ جمهوریخواهان می پیوستند. ولی بین این فریادوظیفه ها، یک فریاد وظیفه هم بود که شاهکاره. اورول ازش تعریف می کنه و میگه به درستی در کارش هنرمند بود. این فریادوظیفه ی نابغه فرقش چی بود؟ او بجای اینکه راه حل های انقلابی و معمول رو تبلیغ کنه، گاهی برای فاشیست ها بلندبلند تعریف می کرد که وضع غذاییشون چقدر بهتر از اونهاست. مثلن فریاد می زد: "نون برشته با کره!". پژواک صداش که توی دره ی سرد و خالی می پیچید که پاشین بیاین اینطرف "ما الان اینجا نشستیم داریم نون برشته ی کره ای می خوریم. کالباس خوشرنگ با نون برشته ی کره ای"، آدم های هر دو طرف رو سست می کرد. اورول میگه او هم مثل ما و اونها "طی هفته ها و ماههای گذشته چشمش به کره نیفتاده بود، اما خبر نان تست در یک شب زمهریر، آب از دهان خیلی از فاشیست ها راه می انداخت". چیزی که اورول می گه خودش هم دچارش می شد با اینکه همونجا کنار فریاد وظیفه نشسته بود و می دونست که دروغ بزرگیه.

ته کتاب اورول د‌لتنگی کرده. دلش گرفته. از تمامی جناح های سیاسی و "دروغ پردازان مزدور و خایه مال هاشان" نالیده. دلش برای آن سرباز ایتالیایی خوش اندام و خوش چهره و "آن روح زلالش" که دیگه اونو ندید، گرفته. و آرزو کرده. برای "سادگی". برای پایان غیرضروی ها. پایان نابرابری ها.



* درود برکاتالونیا-جورج اورول- ترجمه ی تورج آرامش

هیچ نظری موجود نیست:

پست کردن نظر