A hunter goes into the woods,

and he sees this grizzly,

biggest he's ever seen.

he raises his rifle, and he fires.

The bear falls, the hunter rushes forward,

and to his surprise, there is nothing there!

There is no bear, there's no broken twigs, there is no blood.

And then suddenly,

the grizzly throws his massive arm around his shoulders and explains:

'you took your shot! you missed! So! either I feast, or, and the choice is yours, I sodomize you'.

Naturally, the hunter chooses life.

The next day, the hunter returns to the woods, with a much bigger gun, and he spots the bear again.

And he aims. He fires. The bear falls.

The hunter charges.

No sign of the bear, untill the bear is standing beside him, saying:

'you know the deal'.

Indignity ensues.

The following day, the hunter treks back to the woods.

This time with the bazooka.

He sees the bear, lines him up in his crosshairs, fires.

The recoil from the bazooka throws him backwards.

And he looks up as the smoke's clearing, and there is the bear standing above him, arms crossed.

And the bear squints.

'You are not really out here for the hunting, are you?'!

 سالی گذرانده ام که چکیده و خلاصه اش همین شکارچی بالاست که منم!

غم؟ شاید! پشیمانی؟ هرگز!

 No! No regrets

No! I will have no regrets

All the things

That went wrong

For at last I have learned to be strong

 

No! No regrets

No! I will have no regrets

For the grief doesn't last

It is gone

I've forgotten the past

 

And the memories I had

I no longer desire

Both the good and the bad

I have flung in a fire

And I feel in my heart

That the seed has been sown

It is something quite new

It's like nothing I've known

(با صدای ادیث پیاف محبوبم)

 

No! No regrets... although life is doomed with disappointment, but! BUT! Certainly, there are moments of perfection :) Today I spent in an absolute, in THE perfection...

 Writing it here to remember, always...

 

سعدی بعد ِ روزگاران مهری نشسته در دل

 در را که بستم، من خود به چشم خویشتن دیدم که دلم هم با او رفت. لحظه ای پشت در مکث کردم. دستم را بالا گرفتم و پیرهن تنم را که بوی تنش را می دهد، عمیق بو کشیدم...

نشسته ام پشت لپتاپم. مرد که می رفت گفت امروز اولین روز عاشقی طولانی مان بود. راست می گفت. تا به امروز، یک روز کامل را با هم نگذرانده بودیم. گفت تاریخش را ثبت کنیم در تاریخ شخصی مان. گفتم حتمن می نویسمش.

06 آوریل 2023. 18 فروردین 1402 به تقویم من و 18 حمل 1402 به تقویم مرد...

...

...

در کنار آن "از یک‌جایی به بعدها"، یک‌جایی هم به بعد نیست! تنها لحظاتی‌ست، که در وسط تمام این هیاهوها، مکثی می‌کنی و در گوش چپ مرد زمزمه می کنی که "کاش امروز تمام نشود". یک لحظه چشمانم را بسته بودم و آرزو کرده بودم که همه‌چیز همان‌طوری که همین حالا هستند باقی بمانند سر جای خودشان. این لحظه را قاب کنم و همینطوری برای ابد نگهش دارم. مرد خندید و با آن صدایش که آوازش به جانم می ریزد سرخوشانه گفت: "امروز هم تمام می شود. غمی نیست. باز فردایی از راه می رسد". لبم کنج لاله ی گوشش مکثی طولانی کرد.

حتی در اوج ناپختگی و نابالغی به "سرنوشت" پوزخند نزده ام. اما حالاست که می‌توانم به سطحی از تقدیر معتقد باشم که درک کنم جلوی بسیاری از جریان‌های زندگی نمی‌شود ایستاد. تو را با خود می برد. موج موج. با اینحال غافلگیر شده ام. هزار سال این در گمانم هم نبود. همچنان در آغوش، نجوا کردم که "قرار بر عاشقی ام اما نبود". و خودم خندیدم و ادامه دادم که "لابد بعدن قرار شد!"  

آدمی که سکوت کرد، آدمی که دیگر نجنگید و به یک‌باره حرف نزدن را انتخاب کرد، موجود حیرت انگیز و ترسناکی است. تاریخچه‌اش این‌طور است که یک‌روز بیدار شد و نگاه کرد و دید مچاله شده، لای در مانده اما فریاد نکشیده، جیغ نزده، جماعتی را صدا نکرده. روزها و روزها و ماهها و ماهها نشسته، سوخته‌ها را زل زده، بو کشیده، مزه کرده. تنهایی مطلق‌اش را دست زده، خراش داده، درد درونش پیچیده و بعد آرام آرام ساکت شده. این آدم سکوت، صبح به صبح بیدار شده، پانسمان زخم‌های پنهان‌اش را عوض کرده، لباس پوشیده، قفلی بر دل و لبخندی بر چهره اش زده و از در خانه بیرون رفته. سال ها، سال های آزگار...

دوست خواهرم پرسیده بوده حال خواهرت شایا خوبه؟ در آمریکا دیده بودمش. گفته بوده: "آره. مثل همیشه خوش و خندانه. سرش حسابی گرمه با کارش. کارش رو دوست داره و حسابی مشغوله". وقتی می گفت با خواهرم خندیده بودم ولی نگفته بودم که برایش بگو:

 صحنه 1: یک مشکلی اما پیش آمد. یک روزی شایا از سر کار رانندگی می کرده، یک لحظه حواسش پرت شده و یک خروجی اتوبان را اشتباه رفته و یکهو خورده به ترمینال متروک شهر. پیاده شده و مبهوت و سرگردان تماشا کرده. بعد دوباره برگشته توی ماشین. پشت فرمان. همانجا برای خودش توی آن حال نشسته تا الان... نه میتوانسته برگردد به خانه، نه میشده که تا ابد آنجا بماند... و سال ها ‌گذشته. روزها و شبها می گذشته و او نمی‌توانسته جلوی گذشتنشان را بگیرد. می ‌گذشته و کارش را می‌کرده: می تراشیده، می ساییده، می کنده و می برده... جان-فرسا...  پیدایش که کرده بودند فقط یک جمله زیر لب گفته بوده: شایا دیگر اینجا زندگی نمی‌کند...

 صحنه 2: مرد در ماشین را باز می کند. زن ِ مبهوت و سکوت کرده را کمک می کند تا از ماشین پیاده شود. زن رنگ به چهره ندارد و بسیار ترسیده است. بین دودلی و اطمینان، به دستان مرد اعتماد می کند. مرد دست زن را می گیرد و از ماشین پیاده اش می کند. چشمهای زن به نور حساس است. مرد این را می داند و دستانش را سایبان می کند.

...

 امروز؟ در گوش چپ مرد زمزمه کرده بودم که "کاش امروز تمام نشود". یک لحظه چشمانم را بسته بودم و آرزو کرده بودم که همه‌چیز همان‌طوری که همین حالا هستند باقی بمانند سر جای خودشان. این لحظه را قاب کنم و همینطوری برای ابد نگهش دارم. مرد خندیده بود و با آن صدایش که آوازش به جانم می ریزد سرخوشانه گفته بود: "امروز هم تمام می شود. غمی نیست. باز فردایی از راه می رسد". لبم کنج لاله ی گوش چپش مکثی طولانی کرد و محکم تر در آغوشش فرو رفتم...